بوكينگ دات كام و لايي كشيدن هاش

قصد دارم در مورد تجربه هاي نامطلوب خودم در مورد بومينگ دات كام به شما توضيحاتي بدهم كه در صورت استفاده از خدمات اين كمپاني حواس خودتان را جمع كنيد.

طبيعتا نوشته هاي مردم درمورد جايي كه مي گيريد را مطالعه كنيد. بعضي از هتل ها و آپارتمانها هيچ مرورنامه اي ندارند. سعي كنيد از انتخاب اين نمونه ها خودداري كنيد چون چيزي در مورد اين انتخاب نمي دانيد و احتمالا غافلگير خواهيد شد

در قسمت اطلاعات رزرو شما بخشي هست به عنوان اطلاعات مهم، اين اطلاعات مهم در برنامه ريزي وب سايت و اپليكيشن طوري پنهان شده اند كه شما متوجه آنها نمي شويد و اگر از اين دسته اطلاعات مهم بي خبر باشد خطر انواع خسارت شما را تهديد مي كند، از انواع اين خسارتها به اين نمونه ها توجه كنيد:

در بعضي موارد به مبلغ علام شده به شما مبلغي به عنوان سيتي تكس اضافه مي شود. اين مبلغ خيلي ريز و پنهاني زير هزينه ي كلي شما نوشته مي شود اما اگر دقت نكنيد آن را نمي بينيد و بعدا مبلغي اضافه از حساب شما برداشت مي شود.

(مثل بنده نباشيد كه ويزا كارت خواهرم را قرض گرفتم و پول هتل را كثلا نقدا به ايشان دادم و بعد از فرستادن نقدي مبلغ بدهي متوجه شدم به بدهكاري ام اضافه شده و در اين وانفساي زندگي در جزيره ي مهجور ايران راهي هم براي پرداخت آن ندارم)

همه ي گزينه هاي پرداخت و بوكينگ خودتان را چك كنيد… از ديگر مبالغي كه يواشكي به حساب شما نوشته مي شوند به دو نمته ي زير هم توجه كنيد:

ممكن است از شما مبلغ اضافه اي بابت تميز كردن اتاق بگيرند… مثلا بيست يورو براي يك شب! (بلايي كه داشت سر بنده مي آمد)

بعضي از گزينه هاي بوكينگ دات كام (مخصوصا آپارتمانها) از شمت ديپوزيت عدم خسارت به منزل بر مي دارند… اين مبلغ هم ممكن است از حساب شما كسر شود و البته بعد از چك آوت مطمئن، به حساب شما بر مي گردد

booking.con

#booking.com

#بوكينگ_دات_كام

#رزروهتل

#رزرواتاق

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

يونان و آتن و ترلان

چه چيز مشتركي در نهاد ما انسانهاس كه باعث ميشه علاقه داشته باشيم براي هم از سفرهامون بگيم؟ چه چيزي در سفر هست كه اينطور باعث تفاخره؟!

ترلان طبقه ي بالاي كشتي داره با چند تا جوون معاشرت مي كنه. من هم پيششون نشستم يه كم، بعد از مدتي مسئوليت گرم نگه داشتن موتورخونه ي آشنايي نورس فراريم داد. برگشتم طبقه ي پايين و رو نيمكت كناري جوون پاكستاني پاهامو كشيدم تو شكمم و دراز كشيدم.

آتن هيچي از آتني كه فكر مي كردم نداشت. بيست يورويي كه براي ورودي آكروپوليس داديم رو گذاشتم به حساب كمك به شهر تا بيشتر از اين زورم نياد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

شبها و روزها

روزها شهادت نامه پر مي كنم. شاهديني له يا عليه خودم، شبها در دادسرا مي خوابم كه صبح همينجا چشم باز كنم. ببينم كجا غلط كرده ام و كجا درست. اين مرض معلوم نيست از كي به حان من افتاد كه مدام در محكمه باشم. هر عمل و بي عملي اي را رصد كنم جايي از كار نلنگد. فكر كنم اين از تقصيرهاي رضاي عزيزم باشد كه مي گفت ناظر خودمان باشيم. تقصير كه نه، از اسباب سبب. مي گفت ناظر خودمان باشيم و از خودمان بيرون بايستيم. آيا من از خودم بيرون ايستاده ام؟

سرشب توي اينستاگرام فيلمي ديدم از علي. موسيقي اي كه مي شنيدم قديمي بود. شايد آنوقتها با آرين مي زد. من مي نشستم كنار سارا و در آن دقايق حرف نمي زديم. در آن دقايق احساس زن بودن خيلي عميقي داشتم. آن بيكاره گي گوش نواز و آرامش، و آن شيريني اجبار به بي عملي در لحظاتي كه هر عملي ممكن بود صدايي داشته باشد و هر صدايي هرچند كوچك، از كيفيت صداي بي نقصي كه فضا را آكنده بود، كم مي كرد…

انگار بچه كوچكم روي پام خوابيده بود و شوهرم داشت رانندگي مي كرد و من بچه ي دومم را توي شكم داشتم.

به خودم آمدم و ديدم آن خاطرات دارند آزارم مي دهند، موسيقي هنوز داشت پخش مي شد. صفحه را بستم.

به نظرم اسامي آدمها مثل گره است. گره هايي در جريان فكر كه جريان فكر را مختل مي كند. در عين علاقه و وابستگي به آدمها، هميشه سعي مي كنم اسم و صورت آنها را جريان ذهنم كم كنم، همچنين آنها را از اظهارات مجازي ام كم كنم، سعي مي كنم نام دوستان و آشنايانم و ماجراهايمان را در فضاي خصوصي نگه دارم و در همان فضاي خصوصي هم باز يك مرحله ديگر از مشخصاتشان در ذهنم و در غياب آنها حذف كنم بلكه اين يك وجب جاي امن توي سرم هم اشغال نشود اما ديشب اين كار غير ممكني شده بود، گره ها يكي پس از ديگري مي افتادند روي جريان ذهنم و عصبي و متزلزلم كرده بودند.

خاطرات خوب و بد فرقي نمي كند، آدمهايي با نقشهاي خوب و بد نيز، همه، جا مي خواهند. همه درصدي كار مي كنند. هيچ كس مستمع و گوينده ي آزاد نيست. سرم سنگين شده بود، قلبم تند تند مي زد. بدهكاري ها و طلبكاري ها در روابط يادم آمده بود، تازه حساب و كتابها هم هر دم به هم ميريخت، بدهكاري تازه اي با روال ذهني امروزم در فلان رابطه ي طلبكاري هميشگي رخ مي داد و برعكس… رفتم توي رختخواب و آن تصوير عاشقانه ي خيال انگيز هزار ساله بند كردم تا خوابم برد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

جوان بودم اما ديرم شده بود

هنوز سي سالم نشده بود. هفت هشت سال پيش از حالا كه به نظرم هنوز هم جوانم. اما فكر مي كردم ديرم شده. فكر مي كردم آنقدر دير شده كه بايد تصميمات نهايي را گرفت، بايد سر انتخابي كه (نهايتا) كرده ام بمانم، هر طور شده حفظش كنم و هرطور شده بهش وفادار باشم. پوند هنوز نشده بود سه هزار و پانصد تومان و هزار و هشتصد هزار تومان بود، من تازه خانه ي كوچكم در كراچ اند فينزبوري پارك لندن را اجاره كرده بودم. خانه ي كوچك پاكيزه زير شيرواني بود و هميشه بوي چوب و باران مي داد. از نتيجه جستجوهاي طولاني در وب سايت هاي خانه يابي آنلاين، تفريح طول مدت زندگي ام در لندن (بعد از متروگردي) نصيبم شده بود، كاناله هاي قرمز، موكت سبز، كمدها و ميز هاي چوبي خيلي قشنگ داشت و پنجره ي اتاقي كه رو به حياط هاي سرسبز و كوچكي كه تا چشم كار مي كرد ادامه داشتند. آنجا باران زيادمي باريد. من مي نشستم پشت پنجره و به اضطراب دوست پسرم كه فرسنگها دور از من برايم پيغام مي فرستاد و زنگ مي زد، حتي وقتي پيغام نمي فرستاد و زنگ نمي زد گوش مي دادم. دلش نمي خواست من از خانه بيرون باشم، مي ترسيد. مي ترسيد اتفاقات ناشناخته و وسوسه انگيز من را از راهي كه قرار بود با هم شروع كنيم خارج كنند. من هم مي نشستم خانه، نه اينكه به خودم بي اعتماد باشم اما اعتماد كامل را به چه كسي مي توان داشت؟ مي توانستم خودم را در عرصه هايي كه از پيش آزموده بودم تصور كنم و از آزمايش سربلند بيرون بيايم اما چه مي گذشت در آن گروه هاي كوچك صميمي كه شبها دور و بر دانشگاه ها ادر كافه هاي كم نور آبجو مي خوردند و من را كه ده دقيقه وقت از دوست پسرم كه تند تند زنگ مي زد و محل استقرارم را در لحظه جويا مي شد مثل شيئي گريخته از موزه هاي خاورميانه نگاه مي كردند. هنوز زبانم آنقدر باز نشده بود كه بتوانم نشانه اي از خودم بروز بدهم كه مهاجر زوركي با كيس تقلبي نيستم. مغرور بودم، دلم نمي خواست مهاجر زوركي با كيس تقلبي تلقي شوم، ميامدن سراغم و تند تند و روي هم روي هم حرف مي زدند. من از بين حرفهايشان ساده ترين كلمه ها و سوالات را انتخاب مي كردم. هميشه وقتي كسي مي خواست با من حرف بزند اين مسائل جاري بود، وقت نداشتم… بايد مي رفتم. نمي فهميدم خنده ها از چه بابت است و گاهي توي فكر رفتنها و نگاه هاي عميق و سرخ شدن پوستهاي نازك انگليسي. زود در مي رفتم. اما باز برمي گشتم. عاشق آن بارهاي بي تجمل و قديمي و قهوه اي بودم با نورهاي زرد، عاشق گير افتادن بين آدمهايي كه هر از گاهي از بين آن ستونهاي سترگ مردان بلندقد ايستاده در دايره هاي تنگ معاشرت چشمشان به دختر نامأنوسي مي خورد كه چسبيده به ميز بار، دم دست بارمن كه غالبا صميمي ترين و آشناترين آدم اينطورجاهاست. از همه جا مي رفتم، و به همه جا. با قدمهاي بلند و تند. طول راه كالج تا خانه يك ساعت و ده دقيقه بود اما من به علي گفته بودم دو ساعت و ده دقيقه. و هر بار همين شصت دقيقه سهم من از تماشا بود و ايستگاهي بين راهي كه گاهي برهوت بود، تند تند از پله ها بالا آمده بودم كه چشمم مي خورد به يك خيابان خالي بي پايان و ساختمانهايي زرد يا خاكستري..

ادامه دارد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

٢٥ دي ماه ٩٦

راديو آهنگي سوزناك پخش مي كند. راننده آرنجش را به دستگيره تكيه داده و ديتش را زير چانه اش زده و در ترافيك سنگين شريعتي، با گاز و ترمزهايي شديد و نااميدانه، چند متر چند متر پيش مي رود. صبح رفتم دانشگاه دنبال مدركم، مسئول امور فارق التحصيلان روي صندلي اش نشسته بود و مي گفت در ايام امتحانات جوابگو نيستيم. گفتم پس چرا يك ماه پيش كه به من گفتيد برو يك ماه بعد بيا نگفتيد در ايام امتحانات جوابگو نيستيد؟ زنك ترش كرد. گفت خانم برو هفته ي بعد بيا. گفتم هفته ي بعد چه روزي؟ گفت مي گم هفته ي بعد ديگه، گفتم با حساب يك ماه پيش كه پيش بيني امتحانات را نكرده بوديد ممكن است حالا هم حساب فلان اتفاق در هفته ي بعد را نكنيد. لطفا به من بگوييد كه چه روزي اينجا باشم… عصباني تر شد، گفت من اين روزها مراقب جلسه امتحانات هستم… من بايد به شما جواب پس بدهم؟ گفتم روي ميز شما نوشته خانم جعفري مسئول فارغ التحصيلان، ننوشته مراقب جلسات امتحاني… بحث پايان نداشت.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

عشاق سرطان

دختره مُرد. سرطان داشت. دشمن بوديم، به نظرم مي رسيد به من حسودي مي كند. او هم مي توانست در مورد من چنين فكري كند. همانطور كه من تلخي و ناسازگاري و عيبجويي او را حسادت تعبير مي كردم او هم مي توانست براي خودش تعابيري داشته باشد كه با آنها من را به حسادت يا رفتار زشت ديگري محكوم كند. روبه روي هم مي نشستيم، هفت هشت ماه تمام. ماه ها و روزهاي آخر كار كردن من در يكي از آن هلفداني هايي كه آدمها را سر القاب و عناوين و صنار سي شاهي به جان هم مي اندازد، دو سال آنجا دوام آورده بودم و چند تايي كار چاپ كرده بودم و سبك و سياقي ساخته بودم كه وقت معرفي و تثبيتش بود و مي خواستم اين كارها ديده شود و مدير خپل تنگ چشمي هم داشتم كه به طرز خفه كننده اي تلاشم را انكار مي كرد و اين دختره را هم سرباز گرفته بود تا از پتانسيلهاي ذاتي زنانه اش براي رقابت و مقاومت و مبارزه و سركوب سوء استفاده كند و به من ثابت كند هر چيزي كه بلدم از خودش ياد گرفته ام و پخي نيستم. دختره در طول تمام جلسات به جاي توليد ايده و محتوا براي پروژه ها، اغلب نيرويش را صرف مخالفت و مبارزه با ايده هاي من مي كرد. گيج مي شدم، برافروخته مي شدم، سعي مي كردم خودم و افكار و نظراتم را مرور كنم و حقي براي مخالفتهاش قائل شوم اما نميشد، سند قابل قبول يا حتي غير قابل قبولي نداشت كه ثابت كند دشمنيهاش موجه است .

در طول مدت آن هفت هشت ماه هيچ استعداد ويژه و منحصر به فردي در نوشتن ازش نديدم تا همين اواخر، همين چند سال آخر كه سرطان گرفت. نوشته هاش را توي اينستاگرام مي خواندم، عميق و دقيق شده بود، بالاخره زندگي چيزي بسيار واقعي، بسيار منقلب كننده و بسيار تاثير گذار نصيبش كرده بود. داشت مي مرد، داشت مي مرد و از اين تجربه ي مشاهده ي مرگ مي نوشت و نوشتن بلد بود. اين جاي تبريك داشت، بالاخره به چيزي منحصر به فرد دست پيدا كرده بود. 

ديروز خورشيد پيغام داد و پرسيد كه آيا دختره مُرد؟ راستش اصلا اول جمله را خواندم : دخترِ مَرد؟ 

بعد پرسيدم و گفت كه از فلاني گفته. به هر حال جا خوردم هرچند انتظار اين مي رفت. اول از همه ياد يكي از همكارهايمان افتادم كه سه نفري با هم دور يك ميز مي نشستيم، واقعا عاشق اين دختره شده بود. بعد از سالها عميقا و با جزئيات ياد پسره افتادم، مطلوب ترين يادهايي كه ميشد از آن آدم كرد، براش دعا كردم. خيلي خوب بود كه آنقدر عميق و كامل عاشق اين دختر شده بود، عشقش غرورآفرين ترين چيزي بود كه پيش چشم من قبل از سرطان نصيب اين دختر شد.

رفتم توي اينستاگرام، آخرين پست دختره را ديدم، خبر از انتظار مرگ مي داد و يكجورهايي براي من عميق ترين و قابل لمس ترين تصويري شد كه كسي مي توانست از مرگ نشان دهد. باقي پستهاش را ديدم و به نظرم چقدر خوب رسيد، گفتم كه، چقدر واقعي، چقدر دقيق و درست.

بعد تگ ها را باز كردم، چيزهايي كه در مورد دختره نوشته بوديد، بيشتر از همه نوشته بوديد كه اسوه ي صبر است! چه عجيب! اين بنده خدا كه تمام مدت و حتي در تمام پستهاي اينستاگرامش هم كه هيچ اثري از صبر نداشتند به خودش پيچيده بود!

 نوشته بوديد كه بي نياز است.  اوه! چطور؟! آخرين باري كه براي مهماني به خانه ي من آمده بود را به خاطر آوردم… بي نياز بود؟ نه! اصلا! با تمام وجود آسيب ديده و ترسيده اش توجه و حتي ترحم مي طلبيد. من را صدا مي كرد توي اتاق، ازم مي خواست كنارش بنشينم، بعد من را مي فرستاد و دوست پسرش را صدا مي كرد و اين رفت و برگشت آن شب بارها تكرار شد، آدمها را پس مي زد كه صدايشان كند. حالش خوب نبود، ترسيده بود، خب حق داشت، سخت مريض بود، راستش من حتي مريضي اش را درك نمي كردم. توي چشمها و صورتش بيماري نبود، حالت رنجور و مريضي كه اعلام مي كرد دارد عذابش مي دهد را نميشد حس كرد يا من در اينباره بي تجربه تر از آن بودم كه بتوانم رنجي كه مي كشد را درك كنم، خيلي ناله مي كرد، مي گفت كه دارد عذاب مي كشد و به نظر مي رسيد به كمكي مهم و بزرگ و كافي نياز دارد، دور و برش كه چيزي جز آدمها نبود، به آدمها نياز داشت.

 اينستاگرام پر شده بود از پستهاي سرطاني، آدمهاي مختلف، نقاش وخواننده و عكاس، همگي سهم خودشان از بزرگواري مفت و مجاني را به جا آورده بودند. نوشته بودند روح بزرگي داشته… اين جهان لياقتش را نداشت… جاي تنگي كه در آن جا نميشده را ترك گرفته و رفته تا آسمانهاي بلند… كه  روح رنگارنگ خودش را از دنياي تاريك ما برده! …. روح رنگارنگ؟ يعني شما واقعا كوريد؟ آن تاريكي وحشت زاي ترسناك را نمي ديديد كه تا عمق وجودش رسوخ كرده بود؟ خيال مي كنيد كارگردانان مضحكِ ساز و كار اين جهانيد و با زبان كثيفِ ترحم مي توانيد روح خودتان را متبرك كنيد و با بخشيدن القاب مفت و بي هزينه افتخار خوشحال كردن يك بيمار رنجيده را نصيبِ خودِ كثافتتان كنيد؟ هيچ معلوم هست چرا اينطور در مقابل بيماران رو به موت حال بزرگوارانه و منحوس بخشندگي و ستايشگري پيدا مي كنيد؟ نكند خيال مي كنيد از آنجا كه مردن يك وظيفه ي عمومي است بايد از كسي كه زودتر از شما سهمي از اين وظيفه ي عمومي را به عهده گرفته تشكر كنيد؟ خيال مي كند اينها دارند به جاي شما مي ميرند. از آدمهاي مريض مي ترسيد، آنها را خداي مرگ مي بينيد، در مقابلشان زانو مي زنيد و كلمات بزرگ را قرباني مي كنيد تا به اين نحو منحوس از خشم بيمار كه سمبل بيماري است برائت بجوييد، نكند ويروس مرگ از او به شما سرايت كند.

دوست ندارم سرطان بگيرم. اگر سرطان بگيرم از شما آدمها فاصله مي گيرم چون مطمئنم آنوقت با زبان ديگري جز سرطان با من گفتگو نخواهيد كرد. زبان چيزي جز سرطان را نمي فهميد و زبان سرطان را هم نمي فهميد!

كاش حداقل در آخرين لحظه هايي كه  زنده بود اجازه مي داديد در اين جهان كه ماهيت اصلي آن «واقعيت» است زندگي كند. شما طرف را با هجو و دروغ مدتها پيش فنا كرديد و به دنياي غيرواقعي تصورات نادرست فرستاديد. شمع و بادكنك بهش بستيد، القاب پوك خودتان را بهش چسبانديد و مجبورش كرديد نقش آن تكه اي را بازي كند كه مريض و بيمار و معيوب به اين زندگي نفرت انگيز شما چسبيده و از آن دل نمي كند، اينطوري بهش گفتيد كه خيلي صبور است و زيبا است و فراموشش نمي كنيد! اصلا مگر فراموش نكردن شما و ياد شما چه اهميتي دارد؟

كاش خفه مي شديد و براش جشن نمي گرفتيد و فريبش نمي داديد، شايد در آن چند صباح مانده تا موت، مي توانست چشم باز كند و به زندگي خودش نگاه كند و ببيند چطور زندگي اي كرده و دو دو تا چهارتايي كند و مثل شما كور نميرد

نوشته‌شده در Uncategorized | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

رابطه من و بابا

الكي به بابا تشر مي زنم. از بين ايرادها كشككي ترين هايشان را انتخاب مي كنم و مي گيرم. نه چندان زياد، گاهي اما متناوب. در ناخودآگاه يا خودآگاهم خيال مي كنم اين مي تواند متعادل كننده رابطه باشد. 

باباي من جوانيهاش مرد خيلي خشني بود، از آن دسته مردهايي كه از خشونت خودشان راضي و مطمئن هستند و خيال مي كنند محكم ترين ابزار در زندگي آنهاست. البته حالا هم چندان از ميزان آن خشونت كم نشده، مقداري احتياط به آن اضافه شده است و مقداري از آن را تغييرات اجتماعي كُند كرده است. من جوانتر كه بودم بلد نبودم حرف بزنم، بلد نبودم اعتراض كنم. مي ترسيدم و بلد نبودم. بابا هميشه از خودش تعريف مي كند، بد هم نمي گويد، خيلي وقتها حرفش درست است اما گاهي همين اصرار در بيان كردن درستي ها زننده است، بابا صنعتگر ماهري است.از آهن و پلاستيك و چيني و سيمان و انواع و اقسام موادهاي شيميايي و سازو كارهاي مكانيكي ماشينها سر در مي آورد و به اينها مي بالد، به ظرايف كه مي رسد طبيعتا اشكال پيدا مي كند و اين را نمي پذيرد، خودش را عقل كل مي داند و كار هيچ صنعتگر ديگري را قبول ندارد. حتي به خاطر آواز خوبي كه مي خواند هم باقي خواننده ها را دوست ندارد، دست مي كشد به مبل و صندلي هاي پر پيچ و خم و محكم فرفروژه كه از شاگردش خريده ام و ايرادي پيدا مي كند و روي آن تاكيد مي كند، سر همين هم بهش توپيدم، گفتم بابا از خودراضي نباش، اين آقاي فلاني در كارش به تكنيك هايي رسيده كه حتي تو هم بلد نبودي، اينها را ببين. دستش را از روي صندلي غول پيكر كشيد و رفت نشست پشت چاي و مظلومانه سكوت كرد. بابا چشمش را عمل كرده، چشم چپش مثل چشم راستش، شبكيه پاره كرد و توسط همان دكتر قبلي كه برادرم معتقد است دكترعوضي حرف گوش نكني هم هست، عمل شده و چند روزي مهمان من است.

رفته بودم فيزيوتراپي، فيزيوتراپ از مريضها مي خواهد كه در طول فيزيوتراپي به بدنشان فشار نياورند، درست عمل كردن به دستورالعمل ها از خود دستورالعملها و دستاوردشان مهم تر است، عذاب مي كشم اگر خيال كنم آدمي هستم كه عمرش را صرف بي دقتي در نحوه ي انجام دادن عملي مي كند كه دارد انجام مي دهد. اما بايد مي رفتم ديدن سارا، سارا فردا مي رفت آمريكا و تا دو ماه نمي آمد و اين دو ماهي كه نديده بودمش در مقطع حساسي از زندگيش بود و نمي خواستم با اين وقفه در ديدار در دوستي اي كه به زعم خودم روي آن خيلي كار كرده ام وقفه ي تاثيرگذار ايجاد كنم. ترافيك چهارشنبه شب بود، نصف راه را با اتوبوس و باقي را با تاكسي رفتم، توي راه هم فكر كردم به اين كه اين تلاش رسيدن به ساختمانهاي آ اس پ و سختي اش من را از رابطه ي با سارا طلبكار مي كند يا نه. سارا توي مغازه نبود، داشت از فروشگاه هاي خنزر پنزر فروشيِ بالاشهريِ امكان براي رفقاي آمريكاييش وسايل تزئيني مي خريد، اعصابش هم خيلي به هم ريخته بود… قبل از اينكه بخواهيم به گرم ترين جاي بحث برسيم به بابا زنگ زدم كه خيالم راحت شود راحت و خوب است. مانده بود پشت در، ، قفل كتابي جديدي كه برادرم ظهر به جاي قبلي گذاشته بود قفل راحت باز شويي نبود و بابا كليدش را نميشناخت، سعي كردم شكل كليد را براش توضيح بدم، گفت گوشيش شارژ كافي ندارد. قرار شد زنگ بزنم به برادرم و ازش بخواهم به بابا زنگ بزند و روش باز كردن قفل را توضيح بدهد، نشد. همانطور كه داشتم براي بابا توضيح مي دادم كه چطور دوباره تلاش كند، از لابه لاي حرفهاي مريم، دوست سارا شنيدم كه گفت: «سخته مراقبت از پدر مادراي پير» همانجا وسط سر و كله زدن با بابا مي خواستم برگردم پيش مريم و برايش توضيح بدهم كه بابا پير نيست. اين جمله ي «باباي پير» من را مي كشد، عاجزم مي كند. 

بابا باز هم نتوانست در را باز كند، سارا تازه آماده ي معاشرت شده بود، بايد برمي گشتم. دست و پام را گم كرده بودم. داشتم سعي مي كردم اضطرابم را به سارا و مريم منتقل نكنم اما كار ساده اي نبود. چند تا جمله ي مربوط و نامربوط پيدا كردم و پشت هم چيدم، توي حرفهام گفتم : «تازه باباي من كه پير نيست» مريم نشنيد، داشت به پيتزاي كوچكش كارد مي كشيد. سارا شنيد، پرسيد غدر تو چند سالش هست؟ گفتم شصت و هف. گفت كه چند روز پيش تولد هفتادسالگي پدرش بوده و خيلي قشنگ خنديد. 

من موبايلم را زده بودم به شارژر سارا توي دست و بال بچه هاي شيريني فروشي و با سراسيمگي مي پيچيدم وسط كار و بار و حساب كتابشان با مشتري ها، بايد گوشيم را به ذخيره برق معقولي مي رساندم و هم زمان بايد مي رفتم، داشتم از دو سمت مخالف كشيده مي شدم. مسئله ي ديدار با سارا هم هنوز موضوع باقي بود. گفتم بريم سيگار بكشيم و چند قدم بزنيم اما هنوز نرفته مضطرب شدم كه نكند بابا راه افتاده باشد سمت مركز خريد تنديس و توي تاريكي چشمش ماشينها را نبيند و اتفاقي بيفتد… فوري گفتم برگرديم. سيگار را توي قسمتي از يك سطل زباله ي عجيب روبه روي مغازه ي سارا خاموش كردم و همانطور كه داشتم خاموشش مي كردم فهميدم مخصوص زباله هاي بازيافتي است، سيگار را بردم و انداختم توي سطل عادي. داشتيم اسنپ مي گرفتيم كه ديديم يكي از شاگردهاي سارا به دود باريكي اشاره مي كند كه از توي سطل بلند مي شد. شرم غيرعادي اي وجودم را گرفت، دستم را كردم توي دستمال كاغذي هاي در جداگانه ي سطل آشغال كه قبلا نزديك بود سيگار را توش خاموش كنم و سعي كردم دود را مهار كنم، سارا به دادم رسيد، گفت چيزي نيست و كار تو نيست، دلداري اش كافي نبود، عجز و بيچارگي ام به قدري عميق بود كه مي توانستم خودم را مسئول هر كم و كاستي و نقصي در محيط اطرافم ببينم. 

راننده ي اسنپ گفت مي آيد روبه روي تابلوي هاكوپيان، احساس مي كردم تابلوي هاكوپيان توي زمين ديگري در جهان است و قرار نيست به آن برسم. سارا گفت هاكوپيان همينجاس، همينجا، نگاه كن. اونجا! هيكل ظريف و كوچك سارا را توي بغلم فشار دادم و با قدمهاي خيلي بلند رفتم به سمت تابلوي هاكوپيان.

 تمام راه دلم مي خواست آن عجز عميق و سرسام آور را در اشك و گريه بيرون بريزم اما فقط يكي دو قطره از چشمم افتاد، تميزي و نظم ماشين راننده ي اسنپ اطمينان بخش بود، احساس مي كردم اين وضعيت مي تواند به حال من و بابا مفيد باشد. مؤدبانه نشستم، شكمم را سفت كردم كه مراقب كمرم باشم، از خودم تعجب مي كردم كه همچنان مراقب كمرم بودم، انگار اين نگراني شخصي براي پايبندي به دستورات فيزيوتراپ در دوري جستن از استرس كه لابه لاي آن لحظات به سمتش كشيده مي شدم گناهكارانه به نظرم مي رسيد. در جواب سوالهاي راننده اسنپ تمام وسواس و دقتم را به خرج مي دادم و سعي مي كردم متقابلا سؤالهايي محترمانه و انساني بپرسم،اتاق ماشين شده بود ميز كار طراحي استراتژي ها، دست و ذهنم همين اندازه كوتاه و مشتاق ترتيب اثري بود.

كمتر از هر وقت ديگري ترافيك عصبي ام مي كرد، غمگين چرا ولي عصبي نه، به خودم اجازه نمي دادم عصباني شوم، به اين وسيله، به وسيله ي صبر داشتم دعا مي كردم كه باز نشدن قفل بابا را دچار ياس و وحشت نكند، كه آن لحظه هاي تاريك و سرد پرده از واقعيت يا وهمي ناشناخته كه بتواند در ذهن بابا منجر به احساس شكست شود، برندارند. مي خواستم برايش روشن كنم كه شرايط عادي است و باز نشدن قفل … آه! چطور ممكن بود كه بابا نتواند يك قفل را با كليد باز كند. باباي من كه اولين مردي بود كه مي توانست قفلهاي بزرگ را بدون كليد بشكند، بهتر از هر مردي مي توانست چنين كارهايي كند.

 يادم افتاد كه چراغ حياط خاموش است و بابا توي تاريكي مانده، زنگ زدم و توضيح دادم كه چطور مي تواند آن چراغ را روشن كند. چراغ روشن شد

سر كوچه از ماشين پياده شدم و تا خانه دويدم. شكمن را سفت كرده بودم و دو طرف كمرم را محكم گرفته بودم و در حالي كه قلبم تاپ تاپ مي زد كه خداي نكرده باباي عزيزمدر آن موقعيت سخت پريشان نشده باشد نگران كمرم هم بودم و از وضعيت شكايت مي كردم كه دارد عذابم مي دهد و در همان حال نيز از اختلاط اين دو جريان ناهماهنگ ذهني حيرت زده بودم.

قبل از اينكه زنگ در را بزنم و بابا در را باز كند خيالم راحت شد، چيزي تغيير نكرده بود، رسيدن من جراحت احتمالي روان بابا در آن موقعيت را جبران نمي كرد، در آن يك ساعت بدترين و مخرب ترين بخش ماجرا گذشته بود و احتمالا مرحله ي سازگاري و پذيرش داشت سر مي رسيد اما ديگر اينها مهم نبودند، احساس مي كردم همينكه بالا سر مصيبت رسيده ام و از نزديك در آن سهيم مي شوم كافيست. 

بابا در را باز كرده بود، كليد قفل را بالاخره پيدا كرده بود، تاكيد داشت كه كليد زائده اي داشته و با ساباندنش به آجرها زائده بالاخره رفع شده وتوي قفل چرخيده. سر حوصله و مطمئن اين را مي گفت اما من مشكوك بودم. معلوم نيست خودم بودم كه نياز داشت به صحت اين اشكال مطمئن شود يا بابا از منظر من، به اين منظور كه ماجرا حول لطمه ي بينايي اش نگردد. مي توانستم قبول كنم و بابا را به اين ترتيب دلداري بدهم اما غرور بابا در نشنيدن كلام ترحم آميز پيش من بايد رعايت مي شد. گفتم بابا شما هول شده بوديد. عمل شبكيه، كليد ناشناس بدقلق و تاريكي و ناآشنايي شما با اين تركيب باعث شده بود نتوانيد كليد را توي قفل فرو ببريد و خيال نمي كنم كليد توانسته باشد توي جيب شما غر شود. يكي دو ثانيه مكث كرد و گفت: «ممكنه»

    نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید