هنگامه

پنجاه كيلومتر بعد از آمستردام، توي جاده در راه بازگشت به خانه گفت: «اما براي من زيادي شلوغ بود، حالا حالاها بسمه»… راستش شوكه شدم. فكر مي كردم در اين سفر به هنگامه خوش گذشته. خنده ها و خميازه هاي از سر سرخوشي و دست زيرچانه زدن هاي از سر فراغتش را با دل و جان شمرده بودم و فكر مي كردم اين چند روز سفر به آمستردام، براي هنگامه جالب و فرح بخش بوده است. خيال مي كردم چند روز مرخصي گرفتن از كار سنگين خانه و بيرون از خانه و شوهر و بچه هايي كه در صف دائمي «طلب» يا «خواسته» صف كشيده اند و در عوض ماچ هم نمي دهند، براي هنگامه لازم و لذت بخش بوده باشد. اما آه كشيد و گفت اين همه شلوغي و همهمه شهر برايش زيادي بوده و ديگر نمي خواهد به همچين شهري برگردد…. 

يكدفعه برگشتم و به خانه هاي نارنجي و قهوه اي و پنجره هاي بشاش شهر، به دوچرخه سوارها و دوچرخه هاي رنگارنگ، و به كانالهاي معصوم باركش كه توريستها روي قايقهايش مي خنديدند نگاه كردم و همه اين تصاوير پوچ شد.

بايد براي رفتن به شهر ديگري برنامه ريزي مي كردم! اما خب به من هم حق بايد داد،تصور كنيم در كسالت روزي وسط هفته، در شهري كه آدمهايش در پارچه هاي سياه و خاكستري و خواهش هاي سركوب شده و مريض پيچيده شده اند و در خانه اي كه دود و تاريكي سنگين دارد شيشه هاي پنجره ها را هل مي دهد تا وارد شود، به نقشه ي اروپا نگاه مي كنم، انگشتم را مي زنم روي فرانكفورت و دور و برش را بزرگ مي كنم ببينم چه خبر است، در نزديكيها اسم دو شهر هست، پاريس و آمستردام، پاريس را پيرارسال هنگامه بايكي ديگر از خواهرهايمان آمده و در آخر به همان خواهرمان گفته از ديدن پاريس خسته شده، پس من بايد كجا را انتخاب كنم؟ 

اگر شهر ديگري در نظر شماست ممكن است شما هم مثل خواهر من از تماشاي سلبريتي شهرها خسته شده باشيد، من نشده ام، شرايطم را توضيح دادم، در آن شهر و در آن خانه من ممكن است باز هم آمستردام را انتخاب كنم….

شهرت، آدمها و شهرها را از حركت بازمي دارد، مكان يا فرد مشهور بايد بنشيند و بازديدكنندگان را بپذيرد. بازديدكننده ها با كاغذي حاوي اطلاعات از راه مي رسند و تا جلوي تك تك موارد مهم تيك نزنند مكان يا فرد مشهور را ترك نمي كنند. 

البته يك فستيوال هم در شهر در حال برگزاري بود، بايد همان روز اول بعد از تماشاي مسير كوتاهي از كانال ها و خانه ها مي رفتيم و بليط اولين برنامه ي فستيوال كه تئاتري به زبان هلندي بود و ما چيزي ازش نمي فهميديم را مي گرفتيم و مي رفتيم مينشستيم مي ديديم و يك چيزي نمي فهميديم و اين صد بار شرف داشت به چيزي كه ما هم مثل بقيه فهميديم و خواهرك خسته ي من را خوشحال نكرد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

از تاريكي

صداي بچه مي آمد، بچه ها، صداها همهمه مي شد، غش غش خنده و معلوم نبود سن آنها چيست. اتوبوس رد شد و من باز صورتش را ديدم. چشمهاش دوباره روشن شده بود.

آخرين بار نشسته بود عقب يك تاكسي، در ميدان هفت تير، از جلوي من رد شد و من چشمهاش را ديدم، چشمها تاريك تاريك. از فرط اندوه از خواب پريدم! هيچوقت شده از فرط اندوه از خواب بپريد؟ اين اتفاق رايجي نيست. ترس و وحشت، نفرت يا خفگي، هيچكدام نمي توانند اينطور آدم را از خواب بپرانند كه اندوه مفرط مي تواند.

يادم آمد كه از دوست مشتركمان مي پرسم كه هيچ مي داند چرا آن چشمهاي روشن تاريك شده اند يا نه؟ يادم مي آيد كه گفت لابد كركره را پايين كشيده است.

ما ميان ساقه هاي سبز كشيده در آغوش هم فرو مي رفتيم و به فراز، به گلهاي زرد كه مثل باد روي سر ما مي وزيدند نگاه مي كرديم. من نگراني مبهمي را مي ديدم كه از پشت كوه هاي سرد، هو كشان به ما نزديك مي شود. گوشت و استخوان تنش را بين دستها فشار مي دادم و سعي مي كردم به اين ترتيب آمدن آن نگراني دور را بپذيرم. كله اش را از توي سينه ام در مي آورد و با چشمهاي سياه زنده مي خنديد. يك دسته از موهاش بالاتر از گوش راست سيخ شده بود، دسته اي كه مرا مي خنداند. 

خيلي بچه بود، بچه و جوان و پير. در اندوه تاريكي آغاز شب، وقتي پرنده ها پنهان مي شوند و پشه ها از مخفيگاه شان بيرون مي آيند، بچه ها و جوان ها و پيرها ساكت مي شوند و سكوت آنها وهم زاست. در اندوه تاريكي آغاز شب، در ساعت گرگ و ميش، برگرد، بچه و پير و جوان نباش. مرد چهل ساله ي عاقلي باش كه گند و كثافت و خوبي و پاكي، اين طرف و آن طرف جهان را نمي شناسد اما از اين بيگانگي وحشت نمي كند، سقوط نمي كند، مي خندد و چشمهاش روشن است، چشمهاش برق مي زند و مي خندد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

منچستر كنار دريا

دارم منچستر باي د سي رو مي بينم. (دفعه ي پيش تو سينما قلهك ديدم و طبيعتا سانسور داشت). بعد از اينكه نصف فيلم رو گريه كرده بودم و تازه آروم شده بودم (البته كاسه سالاد رنگارنگم هم دستمه) رسيدم به جايي كه تينج ايجرها شلواراشونو در ميارن و مامانه مي رسه… دلم پر شادي شد. شادي عميق. 
چقدرخوشحالم كه بالاخره بعد سالها تلاش براي بيرون كردن اون نگاه تلقيني منفي (كه مدرسه و جامعه درباره آميزش جنسي تو سرم كرده) مي تونم احساس طبيعي و واقعي به اين پديده داشته باشم و جايي كه بايد ازش لذت ببرم و برام نويد بخش باشه

من خيلي دوره هاي عجيبي رو از نظر ذهني و اخلاقي به اين موضوع گذروندم.. فكر مي كنم همه مون مي گذرونيم

مثل يه بندبازي بايد مراقب باشم، يه سر فساده و يه سر فساد. خيليا افتادن و جفتش يه جور تباهيه. اين طرف كه مي خوايم از محدوده ها خلاص بشيم و به خواهش هامون تن بديم، خواهش ها فاسد كننده ن. اون طرف كه مي خوايم سفت و سخت سر محدوده ها وايسيم خواهش هاي عزيزمون فاسد مي شن. هر دوش تباهيه. اون اهرم بلند تعادل رو بايد طوري دستمون بگيريم كه سقوط نكنيم

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

خرافات بي پدر

اگر وقت حاضر شدن براي رفتن به يك مهماني يا ديدن يك نفر روژ گونه ي فرداعلاء بيفتد و بشكند يك نداي موذي به من مي گويد نرو! اگر باز هم يك چيزي بشكند اما چيزي باشد كه نزديك به ته كشيدنش است يا كلا علاقه ي چنداني بهش ندارم همچين ندايي از درونم صدا نمي زند، نداي ديگري خواهد گفت: همه ي وسايلي كه به اندازه ي كافي محبوب نيستند را بكن توي جعبه بگذار دم در، تو لياقت چيزهاي بهتري را داري!

متاسفم واقعا! اين نداهاي هيولايي خرافاتي كه طرز تفكرشان مثل طرز تفكر دخترهاي دبستاني هيجان زده و ناگهاني و بي ريشه است بايد از سر من بيرون گذاشته مي شدند اما متاسفم… تا به حال اينطور نشده

به نظرم من به اين ترتيب به هيچ وجه نمي توانم با واقعيتها زندگي كنم. سر و روي همه آدمها و تصميمهاي پيش رو پر از اين علائم و نشانه هاي اتفاقي است و اينها هستند كه فرمان مسير زندگي من را دست گرفته اند.

يكي دستمال سر مي بندد و اين نشانه او را از دايره ي آدمهايي كه قرار است به آنها نقشي در زندگي خودم بدهم بيرون مي برد، يكي سيگار نازك مي كشد و من او را به ضعف شخصيت محكوم مي كند، يكي دستهاي كوچكي دارد و من احساس مي كنم ترسو است. يكي پوست روشني دارد و من خيال مي كنم سرد مزاج است. روژ گونه محبوبم ميفتد و مي شكند و من خيال مي كنم ديدار پيش رو نفرين شده است….

شما خودتان را چطور از بند اين خرافه ها خلاص مي كنيد؟ كاش كسي باشد كه بتواند چيزي و كاري به من ياد بدهد كه اصالت حقيقت نهفته در يك ماجرا را فداي نشانه هاي بيروني نكنم و فرصت هاي متنوع زندگي را به شكل اتفاقاتي شبيه به هم در نياورم

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

This Is How I Feel

نوشته‌شده در Uncategorized | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

فيلم ديدن

كشوي بالايي كشوي فيلمهاي ديده نشده است. از وقتي به اين خانه اسباب كشي كرده ام در اين كشو را براي خودم قفل كرده ام و تصميم گرفته ام كمتر به آن مراجعه كنم. 

در دوره هاي خيلي غم انگيز زندگي كه به خودم حق مي دهم با هر وسيله اي تحمل آنها را براي خودم ممكن كنم فيلم ديدن به نظر كار منطقي و حتي سودمندي مي رسد، امروز كشوي بالايي را باز كردم و سه تا فيلم ديدم. اصلا معلوم نيست چرا وسطهاي هر سه، تا تازه متوجه شدم كه اين فيلمها را قبلا ديده بودم! 

اين وضعيت ترسناك نيست؟ اينكه داستانهاي تاثيرگذار و شخصيتهاي منحصر به فرد اين فيلمها از خاطر من رفته بودند؟ آيا اين نشانه اي از توانايي فراموشكاري لحظات مهم و خاطرات باارزش زندگي نيست؟ آيا ممكن نيست كه من به همين ترتيب تجربه هايي كه پيش از اين كرده ام را نيز از دست داده باشم؟

موقع تماشا كردن اين فيلمها مغز من چقدر بوده؟ كوچك و ناتوان از ثبت و ضبط يافته ها!  آيا من در آن روزها و ساعتها هم دچار غم و اندوهي بوده ام كه فيلمها را مثل قرص روي آنها فرو برده ام و روز بعد كه از خواب بيدار شده ام اثري از عمري كه براي تماشاي آن تصاوير صرف كرده ام برجا نبوده؟

اين عمر گران كه مي گذرد چه چيزي از خودش به جا مي گذارد جز خاطرات؟ 

واقعا مي ترسم. مطمئنم كه خاطرات خيلي مهمي را از ياد برده ام. كاش مي شد بفهمم چطور ميتوانم از خاطراتم نگهداري كنم؟ 

لطفا يك لحظه كف دست چپ را روي دست راست بگذاريد، با نوك انگشت دست چپ كه ظريف ترين و ناتوان ترين انگشتهاست مفصل هاي انگشت كوچك دست راست را لمس كنيد. 

من دلم براي خاطره هايي كه از دست داده ام مي سوزد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

همسران شما

خانم دکتر طهوری که قد بلند و باریک و رنگ پریده بود، یک ترم توی دانشگاه شریعتی معلم ما در درس تجزیه تحلیل آثار هنری بود.‌‌‌ از اینجا که من ماتریالیست هم هستم و شکل هر چیزی در بالابردن حوصله ی من برای توجه به آن چیز موثر است، به حرفهای دکتر طهوری که مثل زنهای خارجیِ نژاد برتر، کشیده و لطیف بود، خوب گوش می دادم. 

یک بار همینطور که داشت ویدیو پروژکشن را روشن می کرد و با سیمهای متصل به کامپیوترش ور می رفت خیلی بی مقدمه گفت: بچه ها در انتخاب همسر دقت کنید، همسر شما مهر پیشانی شماست. هروقت خواستید با کسی ازدواج کنید نگاه کنید ببینید دوست دارید آن شخص مهر پیشانی شما باشد یا نه.

هرچند این گفته، با آن لحظه ی کم نور و لطیف کلاس و خانم طهوری که با دستهای باریک و شکننده سیم ها را جابه جا می کرد، حک شده توی ذهن من، اما مسئله این نبود که اولین باری بوده باشد که با چنین تحلیلی از اهمیت انتخاب زوج روبه رو شده بودم. 
ما این گفته را همه جا و همه طور شنیده ایم. اما اگر قرار باشد یه این اندازه به امر ‘’انتخاب’’، اجر و قرب بدهیم و بهش پایبند باشیم مسئله ی مقایسه پیش می آید که برای هر کس که فکرش را بکنید دردها و جراحاتی در پی دارد چون هیچ بنی بشری با هر اندازه قدرت و توانایی از باب مقایسه جان سالم به در نمی برد…

بعضی ها زشت یا چاق و بد هیکل اند، بعضی ها بی سواد و بی شعورند، بعضی ها همه ی اینها. هرقدر خوبیهای دیگری داشته باشند لابد قرار است این ضعفها و نواقصشان بشود مهر پیشانی کسی که می خواهد چنان انتخابی داشته باشد..

شاید دوست دارید خصوصیات ظاهری را سوا کنید و دور بیاندازید و برایشان اهمیتی قائل نباشید. من منظور شما را از تمایل به این عمل متوجه می شوم، حق دارید، کار درستی به نظر می رسد اما اجازه بدهید یک داستان برای شما تعریف کنم.
ما یک رفیقی داریم که دوست دختر تپل مپلی دارد و خیلی هم به این دختر خانم علاقمند است. دختره اوایل سعی می کرد وزن کم کند، رژیم غذایی اش را تغییر بدهد و گیاه خوار شود و لاغر کند . گیاهخوار شد اما لاغر نشد. تصور می کنم آن میل سیری ناپذیر به لذت بردن از طعم لذید گوشت بعد از ناکامی، به عطش برای خوردن بیش از اندازه تبدیل شد و سبزیجات با روی معصومانه، فریبکارانه بانو را بیش از پیش چاق کردند…
خوشبختانه(از جانب آنها) این اندازه چاقی به مسئله ی عشق فی مابین این زوج نه تنها خللی وارد نکرد بلکه ناخواسته ریشه ی اتحادی تازه شد.
سرنوشت این اندام، از سر قانون ناچاری، به عمق مهر و علاقه ی زن به زوج عزیز و پذیرا افزود و زوج عزیز نیز که از سر هوش و تشخیص درست، مدتها پیش از زمره ی بانوان خوش اندام و بت و باریک دست کشیده بود، به این سمبل حقیقی از وضعیت ممکن خودش ارج و قرب فراوانی گذاشت که باعث شد این دو بیش از پیش هم پیمان شوند.
خب، پیمان، ائتلاف و همبستگی فی نفسه چیزهای خوبی هستند، اما اجازه می دهید در چند سطر بعدی از معایب این ائتلاف بگویم؟
استراتژی ائتلاف زوج ها اغلب به جای اینکه بر اساس نقاط قوت آنها باشد بر اساس نقاط ضعف آنهاست. اگر بی پول و فقیر یاشند دشمن پولدارها می شوند، اگر خوشگل و کم عقل باشند دشمن آدم حسابی ها و اگر بدریخت و بدقواره باشند دشمن خوش ترکیبها..
نگرانی من البته در این مقطع درباره ی قربانیان مقابل نیست. در مورد قربانی درون گروهی است. در باره ی پیشروی علف های هرز زمین این ائتلاف های مسموم. در مورد بیمار شدن قوه ی تحلیل وقایع، درباره ی مجوز امراض برای رشد و فراگیری وجود زوج…
مثلا این دوست دختر تپل مپل رفیق ما که خیال می کند چاقی یعنی پایان زیبایی بدن، از وقتی که دست از مبارزه با این چاقی کشیده، با رقصیدن بد شده. از آنجا که تصور می کند رقصیدن عملی برای نمایش اعضای بدن است و خودش هم بدن خوبی ندارد، نمی رقصد و رقصیدن را فعالیت مبتذلی می شمرد و عیب ماجرا به اینجا ختم نمی شود بلکه به جایی می رسد که این دو نفر در مهمانی ها یک گوشه تنگ هم می نشینند و به ریش رقصنده ها می خندند و رقصیدن را هم امر مبتذلی می شمرند. خیلی عجیب و ترسناک است این مسئله! این رفیق ما که خودش پیش از این همیشه صاحب یکی از بهترین رقص ها بوده و همه دخترها اعم از خوش ترکیب و بدترکیب برای رقصیدن باهاش سر و دست می شکاندند، در جریان این ائتلاف با رقصیدن بد شده و این فعالیت خوشایند و انرژی بخش بدنی را میتذل می شمرد!

این همان جای بد ائتلاف زوج هاست… جایی که شما اصالت نظر خودتان را قربانی ضعفهایتان می کنید. ضعفها اصالت نظر شما را می خورند و چاق می شوند و قیافه ی شما را به هم می ریزند… به قول خانم طهوری به این ترتیب، اگر مواظب نباشید زوج شما می تواند بشود مهر زشت پیشانی شما

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه