آخرین سفر خانوادگی

خواب روشنی بود. سورئال اما عمیق تر و واقعی تر از زندگی روزمره. جهانی داشت که می بایست جهان من باشد و چه کسالت آور که نیست، اینجا می نویسمش تا با ابزار دیگری غیر رویا، یعنی نوشتن، آن خواب را به زندگی واقعی خودم وصل کنم.

ندا روی صندلی وسط مینی بوس نشسته بود. صورتش به شدت سبزه و کمی تاریک و لبهاش سرخ و صورتی بود. همه بودند، همه اعضای خانواده ی ما. دوباره مثل ده سالگی. بابا مینی بوس داشت و خودش پشت فرمان نشسته بود. رفته بودیم یک کشور خارجی سفر خانوادگی. معلوم نبود کجا بود. همگی داشتیم می رفتیم از یک مکان دیدنی بازدید کنیم. کلمه ی لند اسکیپ در طول مینی بوس و در فاصله ی یک متری روی هوا حرکت می کرد. ترلان با ما نیامده بود. من می خواستم برگردم هتل پیش ترلان و با ترلان توی شهر بچرخم. آخرین روز سفر بود. یکی از فامیلها داشت می گفت ترلان از خودراضی است. یکی دو نفر دیگر هم همین حرف را می زدند. مامان همراه با توده ای بچه مانند روی صندلی های اول مینی بوس نشسته بود. حرف شاکی های ترلان را قبول می کرد اما از این خصیصه ی دختر کوچکش رضایت پنهانی داشت. مینی بوس داشت دور می شد و من با نگرانی و عجله می خواستم برگردم پیش ترلان که مانده بود توی هتل. به بابا گفتم «بابا من رو برمی گردونی هتل؟» گفت باشه. همانجا معذب شدم اما کرایه ها در کشور خارجی زیاد بود. معذب شدم که چیزی از بابا خواسته بودم، خواسته ی واقعی.. برای رفع نیاز… نه خواسته ی ساختگی برای ایجاد تداوم حس پدری در بابا. خب من اصلا عادت ندارم از بابا درخواستی کنم که برای برآوردن آن به کوچکترین زحمتی بیفتد، خیلی معذب بودم. همانقدر معذب بودم که در عالم واقعیت در صورت خواستن یک خواسته ی واقعی از بابا معذب می شوم. دلیجه گفت با ما می آید. من خوشحال شدم که بابا وقت برگشتن تنها نیست. دلیجه رفته بود عقب مینی بوس سیگار می کشید، (کاری که حتی یک بار هم در عالم واقعیت انجام نداده)، بابا بهش گفت «سیگارتو نندازی تو خیابون دهنمونو سرویس می کنن..». راه افتادیم، باران تندی می بارید. حرکت واقعی مینی بوس از اینجا شروع شد، قبل از این لحظه فقط فضای بیرون حرکت می کرد. من خیلی خوشحال بودم که بابا دوباره رانندگی می کرد. رفتم صندلی جلو نشستم که از تماشای رانندگی بابا برای آخرین بار(معلوم نیست این عبارت آخرین بار برای چی توی ذهنم بود) لذت ببرم. صندلی تنگ و کوچک بود. آب خیابان ها را گرفته بود و شرشر باران روی شیشه فضا را مه آلود کرده بود. من هنوز از دید چشم بابا مطمئن نبودم و می ترسیدم اینطرف آنطرف را خوب نبیند. به یک رنوی زهوار دررفته نزدیک شد، فاصله ماشین تا گاردریل اندازه ی مینی بوس ما نبود، من می ترسیدم اما نمی خواستم مستقیما به بابا بگویم که ممکن است درست فاصله ی خالی را نبیند، به همین خاطر بهش گفتم «بابا این ماشینای قراضه خیلی بد رانندگی می کنن، مواظبش باش». از کنار ماشین مویی رد شدیم. رسیدیم به یک دور برگردان، بابا تند توی پیچ پیچید، من باز نگران چشمش بودم که نکند دیر دوربرگردان را دیده باشد، بهش گفتم «بابا خیلی تند پیچیدی که» احساس می کردم این ترس زنانه از تند رانندگی کردن فضای مطلوبی ایجاد می کند که نگرانی من را از بابت ضعف دید بابا جبران کند، انگار که مردها همیشه دوست داشته باشند تندتر از توقع زنها رانندگی کنند.

تمام راه می ترسیدم که وحشتم از بابت ضعف دید بابا رو بشود. یک فولکس سورمه ای جلوی ما می رفت، به جای لاستیک عقب و درست برعکس، یک فرو رفتگی گرد اما مورب داشت که توی آن فرورفتگی سه تا بچه ی خیلی کوچک نشسته بودند، من تعجب کردم، گفتم «بابا اینا نمیفتن؟» گفت»چرا.. ممکنه… سیزده به دره دیگه» .. انگار که بخواهد بگوید این بچه ها مثل سبزه ان.. دلیجه می خواست ازشان عکس بگیرد… دوربین عجیبی داشت، از مینی بوس پیاده شد. بعد از پیاده شدن دلیجه، مینی بوس طی چندین ماجرا، بی راننده، در حرکت ، دور از ماجراهای اصلی اما همچنان در خواب حاضر بود. رسیدیم به محل هتل. محل هتل فضای بیابانی پشت خانه ی بچگیهام بود. توی خاکی پشت خانه که محوطه ا ی هزار متری بود یک برکه یخی درست شده بود. دلیجه پرید توش. می خواست از زیر آب عکس بگیرد، من با خودم فکر می کردم دوربین لابد ضد آب است اما خودش چی.. خودش جنس غیرقابل نفوذی داشت در مقابل سرما و آب، خودش و حتی همه لباسهاش.. دلیجه را از زیر آب نگاه می کردم. آمد بیرون و سرمای لباسهاش بخار محوی شد توی فضا. خواستیم سلفی بگیریم. دوربین را داد دست من و زاویه عجیبی را برای عکس گرفتن بهم معرفی کرد که سلفی را از خودم می گرفتم که رو به دیگران بودم اما دیگران هم توی عکس میفتادند. چند نفر غریبه هم توی عکس ایستادند. یک مرد عینکی و کلاه دار آمد و از من خواست دوربین دلیجه را بهش بدهم، ادعا می کرد عکسهای خیلی خوبی می گیرد، به نظرم می خواست دوربین را بدزدد، اصرار کرد. مؤدبانه گفتم نه. یکدفعه حرصش گرفت و گفت می زنمت. بابا عصبانی شد اما انگار می ترسید با تمام قوا بهش اعتراض کند. فقط بهش گفت خفه شو. من از اینکه بینشان درگیری شود و بابا از پس زدنش برنیاید وحشت زیادی کردم. از مرد نمی ترسیدم اما از احساس ضعف بابا به شدت می ترسیدم. به مردم گفتم «همه مون با هم می زنیمت.. » می خواستم بابا بشنود و خیالش راحت باشد. دستم را از پشت شانه ی بابا دراز کردم و مرد را برداشتم. مرد نازک شد. انداختمش روی دوشم و شروع کردم به دویدن و دور شدن از بابا و آن مهلکه. می خواستم مرد را تحویل بدهم به پلیس هتل.. خیلی زود و بی دردسر به محل هتل رسیدم. دیوارهای سیاه و تابلوی سبز داشت. دقیقا جای ساختمان دوران بچگیم. از در رفتم تو، مرد را کف زمین پهن کردم و با فریاد حراست هتل و پلیس را خواستم. صاحب هتل که مرد میانسالی با جلیقه بود از در دفترش آمد بیرون. به چهره مدیر و کارمندها نگاه کردم. خباثت غریبی توی چهره هاشان بود، من اما تنها بودم و به خاطر تنهایی خیالم راحت بود. دوربین دلیجه را به خودش سپرده بودم. چیزی برای از دست دادن نداشتم. حساب کردم که خباثت کارکنان و مدیر هتل و پلیدی دزد موبایل در مقابل هم قرار خواهند گرفت و من آزادم.

در لحظه های آخر این خواب و بیداری شک کردم که نکند ترلان توی آن هتل مانده باشد و یک مرحله ی دیگر امداد و نجات و با حضور پلید افراد آن محل پیش رو باشد… تصویر هتل بزرگ و دوری که ترلان در آن ساکن بود را به خاطر آوردم و خیالم راحت شد که ترلان آنجا نیست.

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

ايران، اي زشت ترين كشور دنيا

#چهارشنبه_سوري

سه شنبه صبح راه افتاديم اومديم اينجا. چهارشنبه سوري بود. رفتيم لب دريا. پسراي شمالي با پرايد و رانا از گيت سختگير خانه دريا رد شده بودن و اومده بودن لب آب، تو ماشين موزيك گذاشته بودن و مي رقصيدن. من خيلي سردم بود. به نظرم مي رسيد چوبايي كه با خودمون آورده بوديم رو به آتيش يكي اضافه كنيم و از روش بپريم و برگرديم خونه. مامان اما آدمي نيست كه از آتيش شخصي خودش بگذره. به اميرحسين گفت آتيشو روشن كن. چوب زيادي نداشتيم و باد ميومد اما اميرحسين استاد آتيشه. آتيشمون به پا شد. يكي دو نفر بهمون ملحق شدن. ساحل قرق شماليا بود. همه شون مرد بودن، هیچ دختر و زنی همراهشون نبود. شاد بودن. قدر عرقی که سرکشیده بودن و ساحلی که از مالکای غیر شمالی شهرک پس گرفته بودن رو تو اون لحظه ها می دونستن. با قوسهای عمیق کمر و دست و پاهای پر شور و حرکت می رقصیدن. غير اونا ما بوديم و يه دسته دختر تر تميز تهراني. مامان خوشش ميومد كه صاحب آتيش بود . تو يه لحظه هايي آتيشمون با پوشالايي كه اميرحسين پيدا كرده بود شعله هاي خيلي بلندي گرفت. جمعیت پراکنده ی اطراف فورا جمع شدن دورمون. پسراي شمالي يه طرف و دختراي تهراني يه طرف. دخترا كل مي كشيدن. پسرا جواب مي دادن. اما دو سه باري بيشتر اين اتفاق نيفتاد. حركت جسورانه ي عجيبي بود كه به جبر عادت و فضا كنترل ميشد و از شدتش كاسته مي شد. پسرا مي رقصيدن با هم اما دخترا نمي رفتن قاطيشون، سر جاشون قر مي دادن، غير از اينكه سطح اجتماعيشون با هم متفاوت بود زن بودن و مرد بودن مانع محكم تري بود. دخترا هي به همديگه مي گفتن بريم وسط، روشون نميشد اما. از مرداي مست هم مي ترسيدن. سردم بود. به خودم مي گفتم پاشو برقص، به غير از همه ي دلايلي كه دختراي ديگه براي نرقصيدن داشتن،من بي حوصله هم بودم. سعي كردم براي پسرا دست بزنم، خيلي محكم و جدي و هماهنگ، باد ميومد و شب بود و تاريك و دست زدن نقشي نداشت. آتيشمون فروكش كرد. فقط دو تا پسر شمالي موندن پيشمون كه يكيشون بي مقدمه آواز سوزناكي سر داد: «نمي چينم گلي كه خار داره دلبر، نگيرم دلبري كه يار داره دلبر»… مامان كه درست لحظه ي فروكش كردن آتيش گفته بود بريم به محض شروع شدن آواز پسر گفت باز بشينيم. بعد از تموم شدن آواز فضا رو خلاء غیر قابل تحملی پر کرد. امیرحسین ترقه ی در حال بارور شدنی که پیش پامون انداخته بودن رو با نوک پاش پرت کرد توی دریا. پسری که آواز می خوند گفت اینهمه می گن فرانسه…ایران ما هم اگه آشغال توش نریزن فرانسه س. همین دریا، همین ساحل… اگه تمیز بشن بهتر از اروپا میشن. بعد دوباره زد زیر آواز. تا آخر آوازش صبر کردیم، بعد به مامان گفتم بریم. دو قدم که براشتیم مامان یهو مثل بچه کوچولوها تنه شو کشید عقب. گفت می خوام اون طرف رو هم ببینم. اون طرف چهار پنج تا آتیش خطی درست کرده بودن. بازم فقط مردا می رقصیدن. به نور آتیش رو صورت مامان نگاه می کردم. چونه شو داده بود تو گردنش و با چشمای گشاد شده ی معصومانه به آدما نگاه می کرد. دلش می خواست آدما ببیننش. دلش می خواست همه رو ببینه. چهارشنبه سوری بود. پر شور ترین جشن ملی ایرانیا، پر توقعی نبود اگه دلش می خواست تو این موقعیت به آدما نزدیک بشه. اما کدوم آدما. من می فهمیدم، بو می کشیدم چه خبره. مامان اما دقتی که من در مورد آدما دارم رو نداره. یه سمند سفید دنده عقب داشت می زد بهم. عصبانی شدم. از مردم مستی که تو مستی کارای احمقانه می کنن همیشه عصبانی میشم. تنها حماقتی که در مستی شیرین و پذیرفتنیه مهربونیه، اون هم نه با لمس و زیاده گویی . فضا عصبی کننده و پر از ترقه و صدا بود. مامان بازم دلش می خواست بمونه.

#عید

روز عید رفتیم دنبال ماژیک سی دی که رو تخم مرغا نقاشی خط کنم. رفتیم شهر کتاب. به دختر فروشنده به خاطر باز شدن شهرکتاب تو اون منطقه تبریک گفتم. خندید. خندید چون به ذهنش نمی رسید چی جواب بده. من فکر می کنم رنگ چراغ شهر کتاب تو سوت و کور فرهنگی شهرای زشت شمال خیلی قشنگه. معلوم نبود دختره چی در این مورد فکر می کرد. بارون میومد. خونه ها و مغازه ها ی بی ربط و ناهماهنگ شمالی زیر بارون با خیسی پیش زمینه ی بارون طوری هماهنگ شده بودن.

می خواستم یه لباس خوب بپوشم و موهامو سشوار بکشم برای تحویل سال. رمق و شوقی نداشتم. به جاش یه ماتیک قرمز زدم. ماتیک قرمز حداق نصف ضعف عدم رسیدگی به ظاهر رو جبران می کنه.

جوونتر که بودم هر روزی، مثلا روز عید یا روز تولدم باید یه روز فوق العاده می بود، توقع زیادی داشتم از این مناسبتا، روزها معنی عمیقی داشتن و امید به آینده ی پیش رو که خواستنی و شیرین می دیدمش هر لحظه ی هر مناسبتی رو از رنگ و بو و شوق پر می کرد. حالا بخش مهمی از اون آینده از سر گذشته. اون آینده هرچند شبیه شد به چیزی که می خواستم، اما شیرین و خواستنی نیست. من از ارزشهای سالهایی که برای رسیدن به آرزوهام نقشه می کشیدم رد شدم و آینده ای که بر اساس ارزشهای کهنه بنا شده راضیم نمی کنه که هیچ، غمگینم می کنه. شغلی دارم که آرزو داشتم، غمگینم می کنه. دوستانی که آرزوشون رو داشتم غمگینم می کنن، و هر دستاورد و موقعیتی از همین قبیل. باید چه کنم؟ دیر نیست؟ برای از نو قدم برداشتن در دنیایی که هیچ پشتیبان و راهنمایی درش ندارم دیر نیست؟ عید به شکلی خفیف و سطحی ترغیبم می کنه

#ایران

تو شهرای زیادی از کشور سیل اومده.خیلی تعجب می کنم از بخت کشورم، از بخت هموطنام. موقعیت مناسب برداشتهای خرافیه. میشه فکر کرد نفرین شدیم. بازار آشفته س، پیاز کیلویی شونزده هزار تومنه و مردم نمی دونن شکایتشون رو به کجا ببرن. پس هر چیز دیگه ای رو به چند برابر قیمت می فروشن تا بتونن پیاز و باقی چیزا رو در ازاش بخرن. همه می خوان سر همو‌ببرن اما چاقوها خیلی خیلی خیلی کنده، قیافه ها شاکی، خونه ها زشت، خیابونا و جاده ها و جنگلا کثیف، آدما بی انگیزه و سرخورده و سیل هم جاریه. این وسط یه عده می گن حالشون خوبه. جالبه. حالشون چجوری خوبه؟

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

mzone

‎لپ تاپ مادرش رو با خودش آورده بود، کاراش اون رو بود. هیجان خیلی زیادی داشتم.. آخرین پروژه ای که از کاراش دیده بودم دلقکا بود. صورتک دلقکهایی با پرداخت های ظریف و دقیق و رنگهای درخشان. هر کدوم نماینده ای کامل و درست از تیپ های اجتماعی دور و بری. چهره هایی گویای حال اون روزگار. تو تمام این ده سال یکی از خواسته های عمیقم دوباره دیدن اون نقاشیا بود. بهش گفتم داری اونا رو؟ گفت نه. اونا رو ول کن. بیا اینا رو ببین..
‎پوشه ی کارای جدیدشو باز کرد. یخ کردم. نمی تونم بگم چیزی که می دیدم بیشتراز یه سری مربع و مثلث و دایره بود. اون نقاشی ها مطلقا هیچی نبودن. فرمهایی به شدت بی معنی. خالی. سرد. شسته و پاک شده و از بین رفته. نقاشی انتزاعی؟ پل کله، خوان میرو یا وازارلی؟ نه. هر دانشجوی تازه کاری هم می تونه چیزی مثل رنگ و بو رو از کارای اونا بو بکشه اما اینجا هیچ رنگ و بویی نبود. هیچ عکس العمل ذهنی یا بصری ای برنمی انگیختن کاراش.
‎گفت اینا بهترین نقاشیای منن. آب دهنمو قورت دادم. هیچی از این نقاشیاش نمی فهمیدم. هیچ حسی نداشتم نسبت بهشون. می چرخیدم و بالا و پایین می کردم تا یه چیزی پیدا کنم بگم. یه ماهی اون وسط بود که بیشتر از باقی نقاشیا فرم و حالت داشت، گفتم اینو بزرگ کن ببینم. ماهیه یه چشم بیشتر نداشت. باله هم نداشت. شاید فقط یه ده بیست تایی فلس. بدون دم. نه منحنی های متکامل و خوش حالت، نه قرینگی بدیع، نه تضاد اعجاب انگیز فرم ها، نه هماهنگی و اوج و فرود.. هیچی. هیچی نبود! یه بار یادمه رو جلد یکی از دفترای من یه ماهی مرده کشیده بود که حالت مرده گیش از مرده ی هر ماهی زنده ای عمیق تر و تلخ تر بود. فکر کنم به خاطر همینم گفتم این ماهی جدیده رو باز کنه ببینم. بالاخره در اسمشون مشترک بودن. میشد به جفتشون گفت ماهی…من راستش اصلا با نقاشی انتزاعی میونه ندارم. نقاشی انتزاعی به نظرم اصلا بیان مناسبی برای گفتگو در این جو بی اعتمادی عمیق نیست. مگر اینکه آدم مشهوری باشی تا بیان انتزاعی رو ازت بپذیرن وگرنه باید از تکنیک و توانایی های عینی و قابل درک استفاده کنی تا بفهمنت، زور بازو و نقش و نگار، همچین چیزایی. فرم و بیانِ رو و علنی و پر زرق و برق لازمه وقتی آدمی هستی که نمیشناسنت.
‎از اون روز به بعد تا همین حالا امیرحسین همچنان داره فرمای نقاشیاشو ساده و ساده تر می کنه و منم سعی می کنم نظرمو ابراز نکنم. خب این فرما برای من که جاذبه ای ندارن، رفقامم که هر بار دیدن از شکل قیافه هاشون معلوم بوده چیزی ازش نمی گیرن، تو اون نمایشگاه فلّه ای گروهی هم که چیزی نفروخت.. چطور میشه امیدی داشت؟ من امیدی ندارم اما حرفی نمی زنم. به جای امید بهش اعتماد دارم. به موجودات زیبا، بی نقص و باشکوه نقاشیای گذشته ش اعتماد دارم. فکر می کنم اونا اگه پا پس کشیدن و جاشونو دادن به این مربع دایره ها لابد یه دلیلی داشتن و بهتره من صبور باشم.
‎تو این دو سه ماه گذشته شبا اصلا درست نخوابیده. از اون نقاشیای بی معنی تهیش یه سری جواهرات طراحی کرده که انصافا چیزای جالبین، هنوزم البته پسندیدنشون کار راحتی نیست چون شبیه هیچ زیورآلات دیگه ای نیستن . مردم ادعا دارن که عاشق چیزای تازه و نو میشن اما این خیلی حرف چرتیه. آدما اصلا چیزای نو رو نمی تونن ببینن. اون چیزایی که بهشون نو می گن هم نو نیستن، مد روزی متأخر هستن که یه صاحب قدرتی التفات کرده یا به نفعش بوده که تاییدش کنه و تبدیل به مدش کنه، اونو آدما می پسندن و بهش می گن چیز نو وگرنه خودشون به هیچ عنوان تخمشو ندارن چیزی رو که قبلا جایی به قول خودشون معتبر تایید نشده رو بپسندن و بابتش بهایی بدن. مردم، همیشه پیرو سرمایه دارا و صاحبای قدرت هستن. سرمایه های کوچیکشونو سمت جیبای اونا روونه می کنن و حواسشون نیست این بی اراده گیشون در امر سلیقه چه نقش تعیین کننده ای داره تو جهان. خود من چی؟ خود منم وضعم بهتر از این و اراده م بیشتر از اینا نیست لابد.

‎اصرار داشت که کاراشو قبل عید بذاره یه جا برای فروش. می خواست ببینه عکس العمل مردم چیه. بهش می گفتم بی خیال، این دو میلیون سه میلیون عایدی از این کارا نمی خوره به درد ما. به زحمت ارائه و پیدا کردن فروشگاهش نمی ارزه. اما تا تصمیم به وایسادن کنار خیابون داشت پیش می رفت.. گفتم بابا آبرو داریم. فامیلامون می بیننت. برو بذار یه مغازه ای. «ام زون» مثلا.
‎رفتیم ام زون. دخترا با لباسهای گل و گشاد و تیکه تیکه، شلوغ و پلوغ، قیمتا فضایی. موها و آرایشا عالی. گفتم ببین چه خوبه اینجا برای تو. گفت آره. معصومانه باور کرده بود. با یه دختره اونجا صحبت کردیم. شماره شو داد و گفت کاراتونو بیارید. پس فردا قرار گذاشتیم.
‎پس فرداش رفت و کاراشو برد و ناراضی برگشت. دختره نیومده بود، جواب تلفنشم نداده بود. یکی از پسرایی که اونجا بود گفته بود کاراتو بذار و برو یه روز دیگه بیا. امیرحسین هر یه ساعتشم براش یه روز ما ارزش داره. یه روز دیگه بیا رو نمی فهمه اصلا. غمگین شده بود، اصرار کرده بود که کمکش کنن کاراشو اونجا سر و سامون بده، اونجا رو با نمایشگاه هنری و لباس فروشای اونجا رو با کیوریتورای نمایشگاها اشتباه گرفته بود. سرگرم رفقا و گپ و گفتشون بودن و ردش کرده بودن. بچه های کوچولوی نازنازیشو گذاشته بود تو آشفته بازار ام زون و اومده بود و پکر بود. گفتم رسید گرفتی اصلا؟ گفت نه. می دونستم هر یه ثانیه اونجا موندن و پاپیچ اونا شدن عذاب و دون شأنش بوده.

امروز با هم رفتیم. صبح به دختره زنگ زده بود گفته بود امروز بهم خبر بدید کی هستید، دختره گفته بود باشه. اونجا بود اما خبر نداده بود. ما رو دید چشمشو انداخت یه ور دیگه. قد کوتاه و ریزه میزه بود، فروشنده و مسئول فروشگاه مانتوهای امروزی. تبختر نمیومد بهش اصلا. می خواستم بهش یادآوری کنم که باید از بابت غیبتش سر قرار دیروز معذرت می خواسته اما امیرحسین گفت چیزی نگو بهش. چیزی نگفتم اما عصبانی بودم. جواب سؤالامونو نمی دادن درست و حسابی. امیرحسین رفته بود تو خودش. گفتم کاراتو از اینجا جمع کن بریم، گفت نه. می خوام یه جایی دیده بشه. قبول کردم. گفتم پس نصفشو برمی دارم فقط. گفت باشه. عصبانیتمو کشیدم تو سینه و رفتم به صاحب فروشگاه گفتم رسید بهم بده. مصمم تر و صریح تر بودم از اینکه بتونه جوابمو نده. پیرمرد بود و حداقل بچه پررو بازی کارگراشو نداشت. یه کاغذخودکار برداشتم و یه لیست نوشتم از کارا. گردنبندای صدهزارتومنی و دویست هزارتومنی. سخته. تحمل بی ادبی چارتا شاگرد مغازه ای که فرقشون با فروشنده های فردوسی دک و پز بالاتره سخته برام. تماشای جد و جهد امیرحسین که تاثیرگذارترین هنرمند تجسمی زندگیم بوده، برای فروختن گردنبندای صدهزارتومنی و دویست هزارتومنی، سخته برام. دلم می خواد بیرون بریم از این جهان. دلم می خواد چیزی نسازیم که دنبال مشتری باشه. کاری نکنیم که مخاطب بخواد. چرا کشاورز نمیشیم ما آخه؟ نرخ خوردنی ها مشخص و ارزششون بدیهیه. نیست؟


ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

حسن

حسن رو تو بوفه دیدم. خم شده بود رو کاسه ی عدسیش، کاری که من می خواستم دو سه دقیقه ی بعد انجام بدم. خواستم بترسونمش اما دیدم نه می ترسه نه حال می کنه. از پشت شونه ش بهش گفتم سلام آقا، گفت عه! اینجا چکار می کنی؟ عدسیامونو با هم خوردیم. از عید و تهران و سفر حرف زدیم. به خطوط خمیدگی صورتهامون فکر می کردم. مال من بیشتر سمت چپه. جایی که قلب دارم. مال حسن قرینه و در هر دو سمت صورتشه. ما یازده دوازده ساله که همدیگه رو می شناسیم. غیر از تبریک تولد و دیدار اتفاقی تو بوفه های کتابخونه ها تا حالا هیچ مکالمه خصوصی ای با هم نداشتیم. ارتباطمون سبک و روونه، منتی سر هم نمیذاریم، نه از اون علاقه های آتشین و نه اختلاف و یا تفاهم نظر شدید. همین باعث میشه هیچوقت از هم دلخور نشیم یا دعوامون نشه. البته من و حسن هوای همو داریم، یکیمون یه چیزی دم دستش باشه که می تونه باهاش خواسته ی اون یکی رو برآورده کنه حتما می کنه. خوبه دیگه. ما دوستای خوبی هستیم. رفیق اصطلاحا.

نشستم پشت یکی از میزای کتابخونه، بار هزارمه که جایی این جمله رو می نویسم. این کتابخونه ی هفده هجدهمیه که تو عمرم میام، تو همون عددای چهار و پنج هم با خودم می گفتم عمر زیادی رو پشت سر گذاشتم.

خوابم میاد و دارم سعی می کنم بیدار بمونم تا بتونم متن وب سایت سیگما رو بنویسم. کار عجیبیه. نمی تونم انجامش بدم. نمی تونم در مورد سیگما چیزی بنویسم. روزای بدیه. روزای بدیه که می تونست بهترین روزا باشه. همه ی توان و تجربه مونو به کار بستیم تا یه چیزی بشکفه، تا دم شکفتن رسید ولی نشکفت، پژمرد. پژمرد؟ اینم حتی تصویر روشنی نیست و تصویر تار بدترین تصویره تو جهان.

وضع باقی رفقا و همکارای سابقم تو آژانسای دیگه هم بهتر از ما نیست. همه هم توقع داشتن که دور گردون بر مرادشون بگرده و نگشته، نمی گرده، زور بزنیم یا نزنیم نمی گرده ، به همین خاطر گاهی فکر می کنم کاش حداقل زور نمی زدیم.

امروز رفتم یه سری شرکت. بچه ها خیلی دوست دارن درست و حسابی سلام و علیک نکنن، یه افتخاری محسوب میشه در واقع سرما و بی تفاوتی تو روابط، مخصوصا تو روابط کاری و مخصوصا در مقابل آدمی که گذاشتن بالاسرت اما قرار نیست ازش پول بگیری، مثلا قراره ازش یاد بگیری. یادبگیری؟ اوه نه! استادن همه خودشون. وقتی می خوای یه چیزی یادشون بدی انگار داری یه چوب بددست فرو می کنی تو..مغزشون. جراحت ایجاد می کنی فقط! چرا باید به تو گوش بدن؟ یه سمت بیخود داری فقط. سمتی در موقعیت سیاه و خراب. در وضعیتی سنگین از ادعاهای پوچ و آرزوهای مرده و تباه، در گیجی و بخار علتهای نامعلوم، تو یه تصویری از نعش سنگین بالا سری، از متهم ناشناس. از نقشه ی جنگ و حمله ی دشمن که شاید بهتره قبل از اینکه عملی شه مچاله ش کنن. تردد در محل کار عذاب آور و ناممکن تر میشه هر روز.

بچه ها هم تو اون دانشگاه کوفتی همینطور بودن، درسی که می دادی منتی بود که سرت میذاشتن تا بپذیرنش، از قیافه های همه شون نفرت و بیزاری بود که می بارید. من اینطور وقتا سریع به خودم شک می کنم، قیافه های دانشجوها رو می بینم که با بیزاری بهم زل زدن، قیافه ی همکارامو می بینم که با لجاجت مذبوحانه به گرفتن هر دستوری که مجبورم بهشون بدم پشت می کنن، با خودم می گم داری چکار می کنی، دست بردار از سرشون. یهو به همه چی شک می کنم، به اون کاری که داریم انجام می دیم، به عناوینمون، به موقیت و وظیفه ها… به وظیفه ها خب نمیشه شک کرد البته، مجبورم کج دار و مریز برگردم سر کار، اونا روز به روز از من بیزارتر و من روز به روز بهشون بی علاقه تر و کارا روز به روز تخمی تر.

کی فکر می کنه از آدم ضعیف کاری برنمیاد؟ به نظر من همه کارای دنیا از آدمای ضعیفه که برمیاد. آدمای ضعیف و کارا و فکرای تخمیشونه که داره دنیا رو می چرخونه. صدای اونا مثل صدای باد شدیده، خالیه و هو می کشه و می پیچه تو سوراخا.

امروز تولد امیرحسین خورشیدفره. اون زمانی که داشت تهرانی ها رو می نوشت یادم میاد. او زمان فکر می کردم چاپ شدن کتابش بهترین اتفاقیه که می تونه بیفته. چجورآدمی بودم که چاپ شدن یه کتاب بهترین اتفاقی بود که می تونست بیفته برام؟ آدم خوبی بودم. خوشم میاد از اون آدمی که بودم.

دیگه چیزی جز تموم شدن عمر جمهوری اسلامی خوشحالم نمی کنه، اینم یه محالیه که فرض تحققش هم می ترسوندم. نه اینکه بترسم که بعدش یه چیز بدتری میاد سرمون یا آشوب میشه. نه، فکر نمی کنم ترسم از اینا باشه، ترسم یه چیز انتزاعی تره، بی معنی تره، سقوط غول بزرگ و سیاه رنگیه که وقتی بیفته میفته رو سر ما، اما بیفته خب، نمیشه بیفته یه بار؟ نمیشه این چادر سیاه رو بکشن از سرِ ما؟ نمیشه قبل چهل سالگی من باشه این اتفاق؟

الان یه چند سالی هست جنگ با چسناله مد سنگینیه. منم خودم این موضع رو قبولش دارم. موضع قشنگیه. این دیدگاهیه که معتقده چسناله جون آدما رو می گیره، خسته شون می کنه و امید رو زائل می کنه. آره خب قبول، ممکنه اینطور باشه. منتها من سؤالم اینه که مخالفین و دشمنان چسناله با امید کاذب غیرواقعیشون چه می کنن؟ چی میسازن ازش؟ تصویر امیدی که میسازن از جنگ با چسناله ها، قیافه ی روحانی رو میاره تو نظر. من از قیافه ی روحانی خوشم نمیاد اصلا. اون قیافه ی مضحک و بی معنی پسر پهلوی رو حتی ترجیح می دم به قیافه ی روحانی و طرفداراش. اون قیافه واقعی تره حداقل. شکل چسناله س و مسخره س و عنه و بو میده اصلا، اما واقعی تره. قبول کنید اینو.

دلم می خواد بچه ی آتوسا رو ببینم. تو اینستاگرام می بینمش گاهی. شبیه پدر و شبیه مادرش حرف می زنه. منتظرم تا بزرگ بشه. بیست سالش بشه. با دقت و حوصله منتظرم تا بیست سالش بشه. دلم می خواد محی الدین رو بیشتر ببینم. دلم می خواد سارا و خورشید رو هم بیشتر ببینم. آرش رو هم دلم می خواد ببینمش اما تو پروفایلش عکس خودشو پشت موها و نیم رخ یه دختری گذاشته و غیب شده. ما کم کم داشتیم نظریه هاشو در باب مبارزه با تک همسری می پذیرفتیم که یه دختری رو پیدا کرد و پناه گرفت پشت موهاش و خبری نشد دیگه ازش.

من مدام احساس اضطراب و نگرانی دارم. ممکنه این از عقب افتادن کارا باشه؟ من قویا معتقدم و می دونم که این از بلای کاراس. کارا رو باید تموم کنم. بشینم دو دو تا چار تا کنم ببینم چجوری می تونم کار نکنم و زنده باشم. درستش اینه. اوه! اما این از اون درستاییه که آرش رفیقمون می گفت. تا اون “کار” مقبول پیدا شه این نظریه ها رو ول می کنی و آویزونش میشی. مدتی… تا وقتی که فکر کنی این کار اون کار درست نیست.. باعث اضطراب و آشوبه. اون وقت شروع می کنی به فکر کردن به اینکه چطور ترکش کنی و باز معلق شی در فضا

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

انگیزه هایی که باید نگهداری کنیم

با مادرم حرف می زدم. گفت اصلا روبه راه نیستی، پشت تلفن غیرقابل تحمل شدی، از نزدیک چطوری؟ چه مشکلی داری؟ گفتم مشکلی ندارم. خوب هم نیستم. دلیلی برای خوب بودن نمی بینم. نگفت سلامتی، اگر نه می گفتم که به نظرم خوب بودن از باب شکرگزاری برای سلامتی از مذبوحانه ترین و ملتمسانه ترین وجوه بنده ای است که سفت چسبیده به زندگی، نگفتم که در نظرم این سفت چسبیدن به زندگی حقیرانه است و ارزشی ندارد.

همه جا مردم از حفظ کردن امید و انگیزه ها حرف می زنند. من اما برای این هم ارزشی قائل نیستم. مگر این همه وقت همین حفظ کردن خرده ریزه امید و انگیزه ها نبوده که وضعیت را در همین حال خراب پوچ خودش تثبیت کرده؟

اوه، من واقعا آدم افتضاحی شده ام. حالم از همه جور ارزشهای همه به هم می خورد. غیر از سیر کردن شکم گرسنه ای که باعث و بانی به دنیا آمدنش بوده ایم و خودش نمی تواند شکمش را… اوه… این هم همین دم برایم بی ارزش شد. مدام دارم در گوش امیرحسین که از من استعداد بیشتری برای بی علاقه گی به تعریفهای موجود زندگی دارد می خوانم که این تعریفها را بپذیرد.. چرا؟ نیت من چیست؟ دارم حرفهایی که باور ندارم را به خورد یکی دیگر می دهم که چی؟ چرا دهنم یکبار هم به آن تلخ ترین و سیاه ترین اعماق ذهنم باز نشده و از آنها حرف نزده؟

من به خودم اطمینان ندارم. به آن باور عمیقی که تمایل دارد شاهد تصویر با خاک یکسان شدن دنیا باشد اعتماد ندارم. من به اینکه فکر می کنم همه ی آدمهای روی زمین من الجمله خودم موجوداتی رذل و بی ارزش هستیم اعتماد ندارم. ترجیح می دهم به شما اعتماد کنم، به شما و دغدغه های زشت، محکم و کهنه ی شما.

( من واقعا فکر می کنم دنیا حداقل تو کشور ما و افغانستان و سوریه واینجور جاها بهتره به پایان برسه.. از منم توقع نداشته باشید خودمو بکشم. منم نمی تونم. منم مثل شماها به این زندگی زشت نفرت انگیز وابسته ام و همونطور مثل شماها کرخت و تنبل، کاری برای تحولش نمی کنم)‌

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

وايكينگ ها

غير از وقتهايي كه مجبورم كار كنم و پاسخگوي خواسته هاي بقيه باشم، تقريبا تمامِ غيراين وقتها دارم سريال وايكينگ ها يا به قول خودم وحشي ها را تماشا مي كنم. انقدر سر بريده و فواره هاي خون توي اين سريال هست كه ارزش زندگي در نظر بيننده ي مستمر، ناخودآگاه به سطح واقعي آن سقوط مي كند. دست روي شكمم مي گذارم، ممكن هست حامله باشم. به بچه هه مي گويم مامان جان تحت تاثير اين خشونت قرار نگيري ها… بعد همان لحظه فكر مي كنم شايد اصلا بهتر باشد تحت تاثير اين خشونت قرارش دهم. از كجا معلوم دنيا فردا چجور جايي شده باشد؟

اين رخوت و خودپسندي و تنبلي عميق كه در جسم و جان همه رخنه كرده نيازمند چونان خشونتي نيست؟

رگنارلاتبروك را احتياج نداريم بيايد سر همه مان را بزند و ما هم سر خودش را بزنيم و توي خونه هم غلت بزنيم؟

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

بلگراد

(بازهم همان سوال، كه چرا مايليم خاطرات سفر را ثبت كنيم و ديگران را هم در جريان بگذاريم كه در سفر چه ديده ايم و چه تجربه هايي داشته ايم)

آيا سفر يك شورت كات از زندگي است؟ مايليم به خودمان بگوييم اين سمپل كوتاه و تزئيني و خوشگل از زندگي را با تجربه هايي جذاب ثبت كرده ايم و اسناد موجود آن را به ديگران هم تحويل داده ايم؟بله.

صربستان از ايراني ها ويزا نمي خواهد. قيمت تورهاي هفت روزه اش از پنج شش ميليون شروع مي شود و اين براي كشوري در منطقه ي اروپايي قيمت خيلي پاييني است، در وانفساي گراني ارز و سخت شدن سفر خارجي اين طور آپشن ها به جذب توريست زير منگنه ي ايراني كمك مي كند. در هواپيمايي كه با آن به بلگراد رسيديم ٢٣٠ ايراني، مسافر صربستان بود.

شهر تا به حال خاكستري و كم جان و صفت سوم ندارم كه عادتم را اجرا كنم بوده. ديشب با مامان رفتيم محله ي اسكادارسكا شام خورديم كه شاممان البته از اپتايزر چرب و چيل حاوي سرشير، لوبيا، چزيك، گوجه، زيتون و انواع پنير تجاوز نكرد. شكمهايمان سنگين و سفت شد و آبجو هم غذا را نشست ببرد. سمت چپمان چهار مرد گرسنه صربي نشسته بودند كه با آمدن غذا از حرف زدن به طور كامل دست كشيدند و سرهايشان را دولا كردند توي غذا و تا تمام شدنش دم نزدند. يكيشان كه جوانتر بود آخرهاي غذا كم آورده بود، چشمهاش قلنبه شده بودند و نفسش سخت بيرون مي آمد اما غذا را ول نكرد و ادامه داد. آخرغذا هم كيف پولهاي كوچكشان را در آوردند و دنگي دنگي پولشان را دادند و رفتند. آبجوي محلي صربي ها راستش خوب نبود، من را از اصرار به آبجوي محلي خوردن منصرف كرد. روميزي ها به عادت رستوان محلي هاي كشورهاي اروپايي ارزان قيمت چهارخانه قرمز بود و روي ميزها نمكدان فلفلدان شيشه اي فلزي گذاشته بودند. جز ديوارهاي سيماني قديمي ساختمان ها كه رويشان ابعادي از شهر نقاشي شده بود و نوازنده هاي موسيقي فولك كه بالا سر خورندگان شام جمع مي شدند منطقه خاصيت قابل ذكر ديگري نداشت. مامان از سنگفرشها كه راه رفتن رويشان ليز و سخت بود و به زانوها فشار مي آورد خسته شد و بعد شام گفت برگرديم هتل. من هم مخالفتي نكردم. چيزي در آن منطقه ي شهر دلبري نمي كرد كه برايش صبر كنم و تنها به حركت در مسير ادامه دهم.

روز اول در گشت شهري ما را به ديدن بخش بازسازي شده ي يك كليساي نسبتا قديمي بردند. سقف ها تازه نقاشي شده بود، داستانهاي مسيحي با بي حوصلگي، به مدد رنگ طلايي، لوكيشن قابل قبول توريستهاي ايراني براي عكاسي از خودشان شد. در پله ها هم سنگهاي خوبي كار شده بود، فكر كردم اگر بساز بفروش هاي ايراني اين راه پله ها را توي ساختمانهاي فرشته و ولنجك چقدر مخ مراجعين را از بابتشان خواهند خورد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید