تا الكل نخوري معجزه آب را نمي فهمي

يه تيكه دارچين دو سانتي متر مربعي رو قورت دادم. قبلش داشتم در مورد اعتدال و ميانه روي داد سخن مي دادم. توي دو تا ليوان شيرگرم ريختم و زنجبيل و دارچين. دارچين شيرجوش مسي يك تكه بيشتر نبود، براي خودم برداشتم. دارچين اتفاقي پريد توي گلوم و روند پيدايش سلسله تقبيحيِ عملِ منجر به حادثه فعال شد.

من خرافاتي ترين آدمي هستم كه مي شناسم. بعضي ها به جن معتقدند و بعضي ها به شيطان و بعضي ها به آب روي گربه نپاشيدن براي مصون ماندن از زگيل. من به اين چيزها معتقد نيستم چون من به همه ي چيزهاي ديگر معتقدم. من به شيطاني بودن و ملكوتي بودن يك نشانه در آن واحد معتقدم. دارچين فرو مي رود توي حلقم و من فكر مي كنم اين عقوبت خودخواهي من است. دارچين مي رود توي حلقم و من خيال مي كنم پاداش حق شناسي من است، قرار شده بلعيده شود تا گير كند توي يكي از آن لوله هاي صورتي و منبع جذب فلان رسوب مضر شود و رسوب را تا لوله هاي تحتاني بدنم حمل كند و در مناسب ترين مقطع دفع كند. 

به نظرم آب عجيب ترين عنصر دنياست، همه جا هست. هيچ چيزي نمي تواند به آن آسيبي برساند. آتش؟ آتش فقط مي تواند آب را بخار كند. آب همچنين قدرت شفا بخشي چند بعدي بالايي دارد. مي گويند توي آب راه برويد تا عضلاتتان تقويت شود. مي گوياد آب زياد بخوريد تا مصموميتتان برطرف شود، الكل كه مي خوريد آب زياد بخوريد تا روز بعد سردرد نگيريد. 

اما چرا بعضي آدمها حتي در اثر زياد خوردن الكل هم سردرد نمي گيرند؟

فكر مي كنم اين دارچين پريد توي گلوم تا درسته و بي دردسر در يك زمان معلوم دفع شود و من به صورتِ شيرينِ تجربي مدت زمان معمول گذر يك شي ء از مجراهاي گوارشي ام را درك كنم.

دلايل ساده قابل اعتمادتر هستند، دلايل ساده قابل اعتمادتر هستند چون به وسيله ي تجربه شدن ساده شده اند و چون تعداد افراد بيشتري بر سر آنها توافق دارند. خب، متقاعد شو.
خيلي تنبلم و از اين معذبم، فكر مي كنم ديگران از من توقع دارند سهم بيشتري از زحمتهاي دنيا را تقبل كنم و از بابت طفره رفتن شماتتم مي كنند. به جاش، مغزم دچار بيش فعالي شديد است. براي كوچكترين رويدادها يه سلسله دليل و معنا مي تراشم كه رويداد بيچاره اصلا از نظر حجم و اندازه با آنها هم وزن نيست. 

Advertisements
تصویر | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

برلين

‎رفتم در سالن كوچك صبحانه ي هتل «ميسون ام الوائر پلاتز» صبحانه خوردم. روي ميز كنار پنجره، زن سياه پوست چاقي پشت به پنجره نشسته بود و با دقت و تسلط فنجان قهوه به دست و چشم به سالن غذاخوري، همه ي حركات مراجعين را زير نظر داشت. هيچوقت در سالنهاي سلف سرويس غذاخوري، وقت پر كردن بشقاب آسايش كامل ندارم چه برسد كه بازرس خبردار هم داشته باشم. 

در يكي از تورهاي مسافرتي يكي از تورليدرها گفته بود كه ايراني ها هميشه بشقاب غذايشان را زيادي پر مي كنند و غذا را هدر مي دهند و همين باعث شده من هر بار وقت پر كردن بشقاب غذا تصور كنم ديگران در حال حدس زدن مليت من و ارتباط آن با حجم غذاي توي بشقاب من هستند. به هر حال، هيچكدام از اينها باعث نمي شود من كمتر از اندازه ي احتياجم غذا بخورم، در حقيقت آن خاطره ثبت شده ي دائمي ضرر چنداني جز به هم زدن نظم جاري ذهن من وقت پر كردن بشقاب غذا در سالن هاي غذاخوري ندارد. به خانم چاق اخمو لبخند زدم و بعد از آن ديگر نگاهم نكرد. يك دختر و پسر خيلي جوان كه پوست هاي نارنجي و چشمهاي آبي روشن داشتند با بسته هاي عجيبي از خوراكي آمدند و رفتند كاسه هايشان را از كورن فلكس پر كنند. پسره كنسرو تن ماهي را ريخت توي كورن فلكس و دختره يك بسته كوكي اسمارتيزي بدرنگ باز كرد و شروع كردند به دزدكي نگاه كردن پروپاچه ي كارمند هتل و سر به سر همديگر گذاشتن درباره ي علاقه ي احتمالي پسره به هيكل خانم. از همانجا كه نشسته بودم مي فهميدم دختره چرا اين كار را مي كند و پسره چقدر از واقعيت نيت دختره را متوجه نمي شود، اما غذاهايي كه با خودشان آورده بودند را به هيچ وجه نمي فهميدم. حتي بسته بندي هاي غذاهايشان هم عجيب بود، در تمام طول اكتشافات گسترده ي اين دو سه هفته در سوپرماركتهاي آلمان، به چنين بسته بندي هايي برنخورده ام.
ديروز وقتي رسيديم جلوي ساختماني كه نقشه در جاي اسم هتل نشانمان داده بود، راننده، به خاطر  انعام جزئي يا به خاطر ستاره اي كه بايد در «ماي تاكسي» از من مي گرفت يا به خاطر قُرب نژادي خاورميانه اي كه بينمان بود، بعد از اينكه چمدانم را پايين گذاشته بود و تشكر كرده بود و رفته بود برگشت و ازم پرسيد مطمئني اينجا همان آدرسي است كه بايد پياده مي شدي؟

‎ساختمان هيچ ربطي به ساختمان هتل نداشت. بيست و چند تا زنگ روي صفحه ي زنگها بود و اغلب عنوانهاي روي زنگها از فرط كهنگي ناخوانا شده بود. جلوي در بچه مدرسه اي ها بازي مي كردند، يكي از عقب خيز برداشت و دويد و پريد روي كول يكي ديگر و اين يكي مثل موجي كه روي ساحل مي نشيد روي هوا بلند شد و خيلي نرم خورد روي زمين و از پاكت خوراكي كه توي دستش داشت ذراتي مثل گندم ساييده ي طلايي پخش شد توي هوا، من و راننده هردوتايمان انگار با موج بدن پسر و ذرات طلايي توي هوا هيپنوتيزم شده بوديم. پسر بچه به همان سرعتي كه فرود آمده بود برگشت و سر پا شد و دنبال رفيقش رفت و باقي رفقا هم دنبالشان رفتند و صحنه ي ساختمان زرد رنگ قديمي خالي شد و راننده هم رفت. از شيشه ي در توي ساختمان را نگاه كردم، يك نرده ي بزرگ چوبي و سرستون شير غران داشت ته راهرو با پله ها شروع مي شد. روي موكت قهوه اي كف چند تا كاغذ افتاده بود كه انگار سالها همانجا بودند و حتي باد تكانشان نداده بود. فكر كردم اين ساختمان متروكه است و من در بوكينگ  دات كام پاي يك اتاق مخروبه  كه كليدش معلوم نيست كجاست پول داده ام، توي دلم خالي شد.  يك خانواده متشكل از مادر و مادربزرگ و دخترها همانوقت آمدند و  زنگ يكي از واحدها را زدند و در باز شد. من هم با آنها رفتم تو. چرا رفتم تو؟ در آن وضعيت داخل آن ساختمان شدن تنها شانسي بود كه مي توانستم داشته باشم. رفتم تو و دنبال خوانواده چمدان كشان راه افتادم. پله ها زياد بود… گيريم كه از اين همه پله مي رفتم بالا! بعد مي خواستم چكار كنم. مادر خانواده عجز را توي صورت من ديد. پرسيد كه آيا دنبال جاي خاصي مي گردم؟ اوه! چه صورت آشنايي داشت و چه انگليسي روان و خوبي حرف مي زد! قفسه ي سينه ام سبك شد! گفتم من آمده ام هتل. گفت اينجا دندانپزشكي است. گفتم نه، تابلوي هتل روي سر در است. بچه ها را با مادربزرگشان فرستاد بالا و با من آمد و به سر در نگاه كرد. گفت نه! الوير پلاتز اينجا نيست! گفتم چطور ممكن است اينجا نباشد؟ (اصلا حاضر نبودم بپذيرم كه بي درنگ اتاقم را به من ندهند و اينجا جاي اشتباهي باشد. مي خواستم فورا بيايند و در همان ساختمان كهنه ي قديمي يك اتاق تميز براي من آماده كنند و من بروم توي اتاق و در را پشت سرم قفل كنم، بروم روي توالتي كه براي خودم اجاره كردم بنشينم تا عصبانيتم تمام شود!).خانم رفت از خشكشويي كنار ساختمان سوال كند، يكي دو دقيقه حرف زدند و آخرش خانمه خنديد. از اينكه يك نفر را داشتم كه داشت براي من آلماني حرف مي زد و مي توانست همه ي آن حرفها را بعد براي من ترجمه كند احساس غرور و قدرت مي كردم(بله خيلي جزئي، اما غرور و قدرت)،و از اينكه ديدم آخرش دارد مي خندد خيالم راحت شد چون مطمئن بودم آن آدمي كه به خاطر من چند تا پله را آمده پايين و دور و بر را جستجو كرده، از آواره شدن من نمي خندد. بله، آمد و گفت هتل همين جاست. 

‎اتاق تاريك بود، رو به حياط پشتي باز مي شد و افتاده بود گوشه ي ساختمان و پشت پنجره اش هم ديواره هاي حصيري چوبي گذاشته بودند، آشپزخانه كوچك بامزه اي داشت و همه جاش بوي نم مي داد. محض خوش كردن دل من يك كمد كوچك خيلي قديمي با كشوهاي ظريف و چوب خيلي خوش نقش گوشه ي اتاق بود. دراز كشيدم روي تخت و زاويه ديدم را رو به كمد كوچك تنظيم كردم. عصر بود، زانوهام از خم ماندن زياد در اتوبوس درد گرفته بود. توي نقشه ي آفلاين تريپ اوسو نگاه كردم ببينم دور و بر چه چيزي براي ديدن هست. يك پارك كوچك نزديك توي نقشه بود به اسم زويني پلتز. 

خيلي كوچك بود. مثل ميدان هاي خودمان توي تهران، يك مستطيل بود كه يك ضلع بزرگش را خيابان گرفته بود و در باقي اضلاع، پرچين هاي دو نفره ، با فاصله هاي مساوي قرار داشتند، زير هر پرچين دو نفر روي نيمكت  نشسته بودند، غير از يك زن كه البته اين هم با سگش بود. قبل از اين «زويني پلتز» يك پارك محلي كوچك ديده بودم كه از اين يكي جالب تر بود، تمام اسباب بازيهاش چوبي بود، دور و بر اسباب بازيها هم عروسكهاي بزرگ چوبي بود (بعدا متوجه شدم اين مدل پاركها در برلين و محصوصا در منطقه ي غرب برلين فراوانند) يك پل چوبي مينياتوري وسط اسباب بازيها بود كه از روش رفتم بالا، يك توپ كهنه ي سفيد افتاد زير پل. پسري با گونه هاي گرگرفته ي سرخ و چشمهاي ريز و كلاه برعكس آمد و توپ را برداشت وخنديد و رفت. دو تايي بازي مي كردند. خيلي محكم به توپ لگد مي زدند و خيلي بي دقت بودند، انگار مغزشان زودتر از پاهايشان خسته شده باشد. توپ پاره پوره ي سفيد و خاكستري مرتبا مي خورد به ديواره هاي سيمي، من فكر مي كردم به اينكه اصلا نمي توانم راجع به شوت كردن هاي اين دو نفر نظري داشته باشم، دوست داشتم داشته باشم، دوست داشتم مثلا بگويم آلماني ها چغر هستند، محكم به توپ ضربه مي زنند.

روز دوم از روي نقشه ي گوگل مپ آدرس «پتسدام پلتز» كه سه روز طول كشيد بهش نگويم پستدام پلتز را پيدا كردم و گوگل گفت كه با اتوبوس بروم، اتوبوس «ام» بيست و نه را از اليوائر پلتز بگيرم تا پتسدام پلتز. باران مثل سيل مي باريد. غير از كفش كه خيلي سنگين بود، من تقريبا همه لباسهايي كه برده بودم اتريش براي كوه را پوشيدم و آب توي لباسهام نمي رفت و از دوش باران باكم نبود، اما مردم واقعا داشتند تا مغز استخوان خيس مي شدند، تا زير زانو مي رفتند توي آب تا سوار اتوبوس بشوند و عين خيالشان هم نبود، من خشك و تر تميز پريدم بالا و تا ايستگاه آخر كه راننده گفت ترمينال است و بايد همه پياده بشوند غرق تحسين خودم بابت روش لباس پوشيدنم ماندم. اصلا به فكرم هم نرسيد قاعدتا در هر ده كوره يا شهري هر ايستگاه اتوبوسي دو جهت دارد و من نبايد براي رسيدن به مقصد نزديك ترين آنها را انتخاب كنم بلكه بايد درستش را انتخاب مي كردم. از يك آقايي آدرس پرسيدم، ناراحت شد كه اشتباه آمده ام، حتي افسوس خورد، چشمهاش چين افتاد و از همه اينها و لهجه اش فهميدم كه ايراني است. ازش پرسيدم و آه كشيد، بعد گفت بيا زير شيرواني ايستگاه بايستيم تا بيشتر از اين خيس نشويم و از آنجا شروع كرد قدم به قدم مسير بعدي را رسم كردن، در حالي كه شانه ي بيرون مانده از چترش داشت خيس تر مي شد و مسير را براي من روشن مي كرد، يك اتوبوس ديگر رسيد، گفت: «آهان آهان..، همينو سوار شو برو اس بان بگير» همانطور كه سوار ميشدم پرسيدم چي؟ گفت اس بان. در اتوبوس بسته شد و من براي آن آقا دست تكان دادم و مطلقا نمي دانستم اسبان چطور وسيله ي نقليه اي است.

به راننده گفتم كه مي خواهم در ايستگاه اسبان پياده شوم، سرش را تكان داد، مطمئن هم تكان داد، من اما باور نمي كردم مطمئن باشد، تا دو ايستگاه بعد و تا وقتي جلوي تابلوي اسبان نايستاده بودم هم هنوز فكر مي كردم اسبان يكجور كلمه اي است كه مثلا همه مي شناسند اما هيچ دو نفري سر معني آن توافق ندارند و نگران بودم، كلمه ي ناشناس من را ترسانده بود و منبع عميق غريبگي شده بود. 

جلوي درگاهي باستاني و سنگي اسبان، آبي كه بالا آمده بود تا مچ پا مي رسيد. دونفر دختر و پسر افغاني توي درگاه ايستاده بودند و پسره كه تو نمي رفت به دختره مي گفت «كفشاتو در بيار، كفشاتو بايد در بياري» دختره زد به آب و رفت. من از پسره پرسيدم كه از آنجا چطور برسم به پتسدام پلتز، گفت با من بيا، خيلي فوري گفت با من بيا و من وقت نكردم من من كنم، از درياچه ي كوچك آب كه رد شديم احساس كردم كه صد در صد به درستي آدرسي كه بهم خواهد داد مطمئن نيستم، روي نقشه برام توضيح داد كه بايد سوار چه قطاري بشوم، بعد نگاه كرد روي تابلوي راهنما و گفت: اصلا بعدي رو سوار شو برو الكساندر پلاتز، تو كه مي گي مي خواي بگردي، اونجا بهتره، گفت پتسدام پلتز مي خواي بري چكار، به خاطر كشتيا؟» گفتم نه، حالا نميشد همانجا برايش توضيخ بدهم كه در كتاب لانلي پلَنت نوشته پست مدرنيسم در معماري برلين را بايد آنجا ببينيم و من مي خواهم ببينم منظور لانلي پلنت از پست مدرنيسم در معماري برلين چيست… قطار رسيد. اين دفعه هم حرفمان با هم زبانمان هنوز تمام نشده بود كه گفت بدو برو سوار شو… گفتم الكساندر پلتز چي داره؟ گفت همه چي…

در ميدان يك مركز تجاري تفريحي بزرگ كه از همه جا و همه طرف ريل هاي قطار از توي دلش مي گذشت از قطار رو گذر پياده شدم. ممكن بود اولين قدمي كه از ايستگاه بيرون مي گذاري وسط ريل قطار باشد، باران هم همچنان به قدري تند بود كه نمي شد توي شهر قدم زد. رفتم توي مركز خريد ميدان كه يك «دپارتمان استور» چند طبقه بود. دپارتمان استورها لذت خريد از مغازه هايي كه با سبك و سياق همان برند طراحي شده اند را از آدم مي گيرند اما من به تماشاي اجناس مختلف مورد فروش هر منطقه اي به اندازه ي كليسا ها و بناهاي تاريخي آن منطقه علاقمندم. پس همه چيز را نگاه كردم، خوراكي ها، عطرها، چمدان ها، لباس هاي زير زنانه و مردانه… همه چيز غير از لباس بچه، لباس بچه نگاه كردن براي زني كه بچه ندارد نوعي ماليخوليا به نظر مي رسد، ماليخوليايي كه هر چند دچارش نباشم از قرار گرفتن در معرض آن واهمه دارم. 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

هنگامه

پنجاه كيلومتر بعد از آمستردام، توي جاده در راه بازگشت به خانه گفت: «اما براي من زيادي شلوغ بود، حالا حالاها بسمه»… راستش شوكه شدم. فكر مي كردم در اين سفر به هنگامه خوش گذشته. خنده ها و خميازه هاي از سر سرخوشي و دست زيرچانه زدن هاي از سر فراغتش را با دل و جان شمرده بودم و فكر مي كردم اين چند روز سفر به آمستردام، براي هنگامه جالب و فرح بخش بوده است. خيال مي كردم چند روز مرخصي گرفتن از كار سنگين خانه و بيرون از خانه و شوهر و بچه هايي كه در صف دائمي «طلب» يا «خواسته» صف كشيده اند و در عوض ماچ هم نمي دهند، براي هنگامه لازم و لذت بخش بوده باشد. اما آه كشيد و گفت اين همه شلوغي و همهمه شهر برايش زيادي بوده و ديگر نمي خواهد به همچين شهري برگردد…. 

يكدفعه برگشتم و به خانه هاي نارنجي و قهوه اي و پنجره هاي بشاش شهر، به دوچرخه سوارها و دوچرخه هاي رنگارنگ، و به كانالهاي معصوم باركش كه توريستها روي قايقهايش مي خنديدند نگاه كردم و همه اين تصاوير پوچ شد.

بايد براي رفتن به شهر ديگري برنامه ريزي مي كردم! اما خب به من هم حق بايد داد،تصور كنيم در كسالت روزي وسط هفته، در شهري كه آدمهايش در پارچه هاي سياه و خاكستري و خواهش هاي سركوب شده و مريض پيچيده شده اند و در خانه اي كه دود و تاريكي سنگين دارد شيشه هاي پنجره ها را هل مي دهد تا وارد شود، به نقشه ي اروپا نگاه مي كنم، انگشتم را مي زنم روي فرانكفورت و دور و برش را بزرگ مي كنم ببينم چه خبر است، در نزديكيها اسم دو شهر هست، پاريس و آمستردام، پاريس را پيرارسال هنگامه بايكي ديگر از خواهرهايمان آمده و در آخر به همان خواهرمان گفته از ديدن پاريس خسته شده، پس من بايد كجا را انتخاب كنم؟ 

اگر شهر ديگري در نظر شماست ممكن است شما هم مثل خواهر من از تماشاي سلبريتي شهرها خسته شده باشيد، من نشده ام، شرايطم را توضيح دادم، در آن شهر و در آن خانه من ممكن است باز هم آمستردام را انتخاب كنم….

شهرت، آدمها و شهرها را از حركت بازمي دارد، مكان يا فرد مشهور بايد بنشيند و بازديدكنندگان را بپذيرد. بازديدكننده ها با كاغذي حاوي اطلاعات از راه مي رسند و تا جلوي تك تك موارد مهم تيك نزنند مكان يا فرد مشهور را ترك نمي كنند. 

البته يك فستيوال هم در شهر در حال برگزاري بود، بايد همان روز اول بعد از تماشاي مسير كوتاهي از كانال ها و خانه ها مي رفتيم و بليط اولين برنامه ي فستيوال كه تئاتري به زبان هلندي بود و ما چيزي ازش نمي فهميديم را مي گرفتيم و مي رفتيم مينشستيم مي ديديم و يك چيزي نمي فهميديم و اين صد بار شرف داشت به چيزي كه ما هم مثل بقيه فهميديم و خواهرك خسته ي من را خوشحال نكرد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

از تاريكي

صداي بچه مي آمد، بچه ها، صداها همهمه مي شد، غش غش خنده و معلوم نبود سن آنها چيست. اتوبوس رد شد و من باز صورتش را ديدم. چشمهاش دوباره روشن شده بود.

آخرين بار نشسته بود عقب يك تاكسي، در ميدان هفت تير، از جلوي من رد شد و من چشمهاش را ديدم، چشمها تاريك تاريك. از فرط اندوه از خواب پريدم! هيچوقت شده از فرط اندوه از خواب بپريد؟ اين اتفاق رايجي نيست. ترس و وحشت، نفرت يا خفگي، هيچكدام نمي توانند اينطور آدم را از خواب بپرانند كه اندوه مفرط مي تواند.

يادم آمد كه از دوست مشتركمان مي پرسم كه هيچ مي داند چرا آن چشمهاي روشن تاريك شده اند يا نه؟ يادم مي آيد كه گفت لابد كركره را پايين كشيده است.

ما ميان ساقه هاي سبز كشيده در آغوش هم فرو مي رفتيم و به فراز، به گلهاي زرد كه مثل باد روي سر ما مي وزيدند نگاه مي كرديم. من نگراني مبهمي را مي ديدم كه از پشت كوه هاي سرد، هو كشان به ما نزديك مي شود. گوشت و استخوان تنش را بين دستها فشار مي دادم و سعي مي كردم به اين ترتيب آمدن آن نگراني دور را بپذيرم. كله اش را از توي سينه ام در مي آورد و با چشمهاي سياه زنده مي خنديد. يك دسته از موهاش بالاتر از گوش راست سيخ شده بود، دسته اي كه مرا مي خنداند. 

خيلي بچه بود، بچه و جوان و پير. در اندوه تاريكي آغاز شب، وقتي پرنده ها پنهان مي شوند و پشه ها از مخفيگاه شان بيرون مي آيند، بچه ها و جوان ها و پيرها ساكت مي شوند و سكوت آنها وهم زاست. در اندوه تاريكي آغاز شب، در ساعت گرگ و ميش، برگرد، بچه و پير و جوان نباش. توي سن آدمي باش كه گند و كثافت و خوبي و پاكي، اين طرف و آن طرف جهان را نمي شناسد اما از اين بيگانگي وحشت نمي كند، سقوط نمي كند، مي خندد و چشمهاش روشن است، چشمهاش برق مي زند و مي خندد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

منچستر كنار دريا

دارم منچستر باي د سي رو مي بينم. (دفعه ي پيش تو سينما قلهك ديدم و طبيعتا سانسور داشت). بعد از اينكه نصف فيلم رو گريه كرده بودم و تازه آروم شده بودم (البته كاسه سالاد رنگارنگم هم دستمه) رسيدم به جايي كه تينج ايجرها شلواراشونو در ميارن و مامانه مي رسه… دلم پر شادي شد. شادي عميق. 
چقدرخوشحالم كه بالاخره بعد سالها تلاش براي بيرون كردن اون نگاه تلقيني منفي (كه مدرسه و جامعه درباره آميزش جنسي تو سرم كرده) مي تونم احساس طبيعي و واقعي به اين پديده داشته باشم و جايي كه بايد ازش لذت ببرم و برام نويد بخش باشه

من خيلي دوره هاي عجيبي رو از نظر ذهني و اخلاقي به اين موضوع گذروندم.. فكر مي كنم همه مون مي گذرونيم

مثل يه بندبازي بايد مراقب باشم، يه سر فساده و يه سر فساد. خيليا افتادن و جفتش يه جور تباهيه. اين طرف كه مي خوايم از محدوده ها خلاص بشيم و به خواهش هامون تن بديم، خواهش ها فاسد كننده ن. اون طرف كه مي خوايم سفت و سخت سر محدوده ها وايسيم خواهش هاي عزيزمون فاسد مي شن. هر دوش تباهيه. اون اهرم بلند تعادل رو بايد طوري دستمون بگيريم كه سقوط نكنيم

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

خرافات بي پدر

اگر وقت حاضر شدن براي رفتن به يك مهماني يا ديدن يك نفر روژ گونه ي فرداعلاء بيفتد و بشكند يك نداي موذي به من مي گويد نرو! اگر باز هم يك چيزي بشكند اما چيزي باشد كه نزديك به ته كشيدنش است يا كلا علاقه ي چنداني بهش ندارم همچين ندايي از درونم صدا نمي زند، نداي ديگري خواهد گفت: همه ي وسايلي كه به اندازه ي كافي محبوب نيستند را بكن توي جعبه بگذار دم در، تو لياقت چيزهاي بهتري را داري!

متاسفم واقعا! اين نداهاي هيولايي خرافاتي كه طرز تفكرشان مثل طرز تفكر دخترهاي دبستاني هيجان زده و ناگهاني و بي ريشه است بايد از سر من بيرون گذاشته مي شدند اما متاسفم… تا به حال اينطور نشده

به نظرم من به اين ترتيب به هيچ وجه نمي توانم با واقعيتها زندگي كنم. سر و روي همه آدمها و تصميمهاي پيش رو پر از اين علائم و نشانه هاي اتفاقي است و اينها هستند كه فرمان مسير زندگي من را دست گرفته اند.

يكي دستمال سر مي بندد و اين نشانه او را از دايره ي آدمهايي كه قرار است به آنها نقشي در زندگي خودم بدهم بيرون مي برد، يكي سيگار نازك مي كشد و من او را به ضعف شخصيت محكوم مي كند، يكي دستهاي كوچكي دارد و من احساس مي كنم ترسو است. يكي پوست روشني دارد و من خيال مي كنم سرد مزاج است. روژ گونه محبوبم ميفتد و مي شكند و من خيال مي كنم ديدار پيش رو نفرين شده است….

شما خودتان را چطور از بند اين خرافه ها خلاص مي كنيد؟ كاش كسي باشد كه بتواند چيزي و كاري به من ياد بدهد كه اصالت حقيقت نهفته در يك ماجرا را فداي نشانه هاي بيروني نكنم و فرصت هاي متنوع زندگي را به شكل اتفاقاتي شبيه به هم در نياورم

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

This Is How I Feel

نوشته‌شده در Uncategorized | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید