لباس من پوست كرگدن و نامناسب است

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

زبان تصویر

مي خواستم وقت مفيدتري روي فرنگي داشته باشم. «زبان تصوير» دم دست ترين كتاب لحظه اي بود كه تصميم گرفتم به جاي موبايل و مجله كتاب بردارم.
هنوز لاي كتاب را بازنكرده طعم تلخ سختي مفاهيم و نثر كتاب پيچيد توي مخم. مي خواستم يكي دو خط از وسط كتاب انتخاب كنم و ضمن خواندن مطمئن تر شوم كه پديدآورندگان اين كتاب چه خيانت بزرگي كرده اند در حق جوانهايي مثل آنموقع من كه خيال مي كردند براي باسواد شدن اول بايد از خواندن مطالب سخت شروع كنند.
چشمم خورد به دست خط خودم. كل يك سوم اول كتاب كه تنها بخش به سختي خوانده شده ي آن بود پر بود از دست خط هاي خودم. همه دو پاراگرافي و همه با يك نظم ثابت.
سيفون را كشيدم اما بلند نشدم. پاراگرافهاي اول برداشتهاي شريف و مسئولانه ي من از متن كتاب بود، برداشتهايي متمركز بر موضوعات صفحه هاي روبرو اما با نگرشي مؤثر از فضاي ذهني آنوقتهاي خودم. اين از مثالها معلوم ميشد و از پيش زمينه اي كه در آخرين خطوط پاراگراف اول چيده بودم براي شروع متني تقريبا مستقل در باره ي «عشق» در پاراگراف بعدي.
باور نكردني بود، از آنجا كه در آن زمان خودم را به خواندن كتاب سختي مثل زبان تصوير متعهد كرده بودم مجبور شده بودم غليانات عاشقانه ام را هم به زبان همان كتاب در بياورم.
اجزاي تصوير را به منزله ي انواع عاطفه و جايي انواع خواسته و جايي روزها و تاريخ رابطه قرار داده بودم و داستانهاي عاشقانه پاراگراف هاي دوم متن همه بر اساس منطق و رويه همان كتاب بودند.
اي كاش زمان به عقب برمي گشت، من عاشق چنين آدمي كه خودم بودم مي شدم و شرايط را براي لذت فراواني كه لياقتش را داشت فراهم مي كردم.
زمان گذشته و من آن قابليت فوق العاده انطباق را از دست داده ام. هيچ توانايي و قابليتي به اندازه انطباق شرايط را براي لذت از عشق فراهم نمي كند.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

تنهايي از همه چيز بهتر و بدتر است

اين بار هم موفق نشدم از رابطه چيزي براي خودم بسازم كه باعث دوام خوشحالي شود. نظر گاه يك زن مجرد سي و چند ساله با مدلي از زندگي كه من گذرانده ام زيادي در مورد مسائل عاطفي عبوس و تنبل است.

خاطرات زندگي، راهي كه از آن آمده ايم و تصميماتي كه گرفته ايم يقه ي آدم را ول نمي كنند تا برويم سراغ انتخابهايي كه به آدمهاي ديگري غير از ما تعلق دارند. اگر ما مي توانستيم هروقت كه مايل هستيم تغيير رويه و خواسته بدهيم احتمالا نظم زمين از هم مي پاشيد كه قرار نيست بتوانيم.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

وزن قلبم زياد شده

ناگهان تمام چيزهايي كه اثري از زندگي خودم در آنها گذاشته ام غيرقابل تحمل شده اند. لباسها و وسايل خانه، كاغذها و كتابها و مخصوصا بوي يخچال و ته مانده ي غذاها…

تداوم هر گونه خوشي باعث ملال است و من ابدا ميلي به ناخوشي نيز ندارم.

خيال مي كنم بهتر است وسايل قهوه اي خردلي نارنجي خانه را بفرستم باغ. از اين دو تخته فرش ماهي كه سالهاست به آنها انس گرفته ام بگذرم و تهران آشنا، كثيف و زشت، دوستان عزيز و مادر دلبندم را ترك كنم.

وزن قلبم به طور غير قابل تحملي زياد شده، ممكن است عاشق اين پسره شده باشم. البته مسلما عشق فراگير و اساسي اي نيست اما همين احساسي كه عصرها باعث انتظار مي شود و در طول مكالمه باعث آرامش، هر چند جزئي اما ممكن است عشق باشد.

حرفهاي اصلي را نمي توانيم به هم بزنيم، زبانمان يكي نيست. انگليسي هيچ كداممان هم آنقدر ظريف و قوي نيست كه بتوانيم از احساسات پشت و پنهان حرف بزنيم. البته او هيچوقت از اين بابت گله اي نمي كند، ممكن است احساسات پشت و پنهاني نداشته باشد، ممكن است همين هيجان و انگيزه براي سفر كردن از كشوري به كشور ديگر برايش كفايت كند كه خيال كند عاشق شده.

براي من اينطور نيست، من براي كوچكترين احساسات قلبي ام همينقدر انگيزه دارم. ممكن است حتي جانم را براي چيزي هنوز نرسيده به عشق فدا كنم.

تا به حال تجربه ي چنين احساسي براي من سابقه نداشته، در حقيقت من هميشه در مردها پي امتيازهاي رقابتي قابل عرضه در بازارهاي جهاني رابطه گشته ام، البته نه اينكه سليقه ي خودم را در نظر نگرفته باشم، سليقه ي خيلي خوبي داشتم كه در بسياري جهات يا سليقه هاي خوب ديگر منطبق بود. از مردهاي باهوش و هنرمند و زيبا خوشم مي آمده به شرط اينكه مي توانستم حداقل به خودم بقبولانم طرف آدم خوبي بوده.

ايندفعه اما هيچ چيزي شبيه قبل نيست. اين آقا معصوميت فوق العاده اي دارد، حسن نيت و خلوص. اين خصوصيات كه در خواستن و تمايل به آنها تجربه ي زيادي ندارم در علاقه اي كه به آدم دست مي دهد طعم شيريني اضافه مي كنند.چيزي درست مثل شيريني مزه يا بو اما در قلب.

اصلا معلوم نيست چه اتفاقي براي من مي افتد، به هيچكدام از احساسات خودم اطمينان ندارم. انگار قلبم از احساسات فراوان تاريخ زندگي پر شده طوري كه نياز دارم محتوياتش را جايي خالي كنم

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

آهوي پيراهن

image

Enter a caption

اگر به اين زن علاقمند مي شديد مدتي طول مي كشيد تا دليل زيباي انتخاب آهو براي پوشيدن را متوجه شويد. بعد از آن بايد درباره طراح لباس چيزهايي مي فهميديد، در مورد نحوه ي ساختن چشم درخشان روي لباس. در كمال تعجب و در حالي كه پيش بيني نمي كرده ايد اين اطلاعات مي توانست رازهايي را براي شما آشكار كند، راه هايي براي شناختن جهاني كه اين زن به آن متعلق است. شما به زماني پا مي گذاشتيد كه توليدات، از هر جنس، چه انساني و چه غير آن، از حيث تعداد كمتر و از حيث كيفيت غني تر بوده اند . اگر به این زن علاقمند می شدید عشق را با بیشترین اندازه از قلب خود و سکس را با لایه هایی متعدد می شناختید، در شرح این توصیف می توانم توضیح بدهم که  در تجربه ی بوسیدن، شکفتن غنچه گلی در قلب و در اوج لذت آخرین لحظه های هماغوشی، نشستن در کنار آتشی بلند و نفس گرم کشیدن در هوای سرزمینی را تجربه می کردید که غیر از سرمایی ماورای طاقت انسان، نقص به آفرینش چیزی ازاجزای آن راه نداشت، این جهان محض خاطر شما خلق می شد و در لحظه هایی بعد، درست در آنی که شما سرگرم لذت بردن از حضور در منظره هستید، به عکسی در خاطره تبدیل و از زمین ناپدید می شد . اگر این زن در آن لحظه هنوز کنار شما خوابیده بود و می توانستید موهای چسبیده به رطوبت شقیقه های او را تماشا کنید، مغرورانه مطمئن می شدید که تجربه ای از این دست، هر بار در وجود این زن منتظر شماست. دست آخر، شما بايد قدرت و شوخ طبعي، آنهم از نوع بالا رتبه ي اجتماعي آن مي داشتيد تا بتوانيد اين لبخند را روي لبهاي خانم حفظ كنيد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

اگر خلاقيت نداريد نصيحت گو نباشيد

چرا خيال مي كنيد طرز تفكر عزيزتان راجع به روشهاي رسيدن به موفقيت و پيروزي براي هر كس ديگري غير از خودتان به درد بخور است؟

کاملا تقصیر شما نیست، یکی از آفتها راهکارهایی است که در قالب توصیه و زیر عکسهایی از طلوع خورشید و یوگا در دشت و عکس زوجین خوشبخت، دم به دم در شبكه هاي اجتماعي و رسانه هاي جمعي و كتابهاي بقالي فروش و دهنهاي گشاد مي چرخند و دست هر ناداني مي افتند تا به وسيله ي آنها خيال كند راه راست را شناخته و درمان هر دردي را بلد شده.

چه چيزي باعث شده شما خيال كنيد موفقيت يك امر عمومي است و اگر شما و چند نفر شبيه شما بر سر آن توافق داريد ديگران هم با آن موافقند؟

حداقل چرا در نظر نمي گيريد به تعداد آدمهاي روي زمين راهها براي رسيدن به (حتي)يك مقصد مشترك متفاوت است؟

هيچ دو نفر آدمي مثل هم و جاي هم نيستند. هر چيز موثري براي رسيدن به تاثير نهايي فارق از وجودي كه تاثير را مي پذيرد عمل نمي كند حتي داروهايي كه قرار است روي تن عمل كنند نه روي روان كه بسيار بيشتر از جسم آدمها در تعداد و عكس العمل متنوع است.

ممكن است از بين صد نفر بدن نود نفر به عملكرد درماني يك دارو پاسخ مثبت بدهد و ده نفر آن را پس بزنند.

ممكن است نود نفر از صد نفر پول، امنيت، شهرت، آرامش يا هر چيز خوب ديگري را اولويت هاي زندگي بدانند و باقي اولويت هاي ديگري در زندگي داشته باشند.

وقتي مسئله سر روش شما براي امربه معروف و نهي از منكر است بايد خلاقيت داشته باشيد. 

اول مطمئن بشويد كه گوش شنونده براي پذيرايي از نصيحت شما آماده است چون در غير اين صورت يا باعث ناراحتي خواهيد شد يا انرژي خودتان را هدر خواهيد داد. (درد دلي كه احتمالا مي شنويد هم نشانه ي درست و كافي نيست دال بر اينكه درددل كننده مي تواند پذيراي نصيحت شما باشد)

دوم مطمئن شويد كه شنونده و خواسته هاي او را مي شناسيد (احتمالا همينجا بايد از اغلب موارد نصيحت گري خود دست بكشيد).

سوم اينكه در نظر بگيريد احتمالا شنونده پيشنهاد شما را از قبل نمي داند يا به شنيدن مكرر آن محض يادآوري نيازمند است.

چهارم و همواره اينكه خلاقيت داشته باشيد، حال نصيحت شونده را در كنار باقي اطلاعاتي كه لازم است از او داشته باشيد تا لب به نصيحت كردنش باز كنيد در نظر بگيريد و پيشنهاد خودتان را منعطف با همه ي اين شرايط خلق كنيد.
در آخر و احتمالا اينكه پيشنهاد درست و آموزنده ي خودتان را مثل من با تندي و تلخي شروع نكنيد. ملت نازك دل اند، گوش خودشان را به شما نمي دهند اگر با نوازش نگيريد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

حیوانات آدم می شوند

دوره ي موشك باران خانواده ي ما به بومهن كوچ كرد، ما را آنجا گذاشتند مدرسه.
دبستان تهران از كلاس اولي ها من يكي از بچه هايي بودم كه راه خانه تا مدرسه را تنها پياده مي آمدم، اما بومهن نيمه شهر ترسناكي بود، تا برسم به مدرسه كه نزديك شهر بعدي(رودهن)بود هزار بار از ترس خرابه هاي خالي و سگهاي ولگرد زهره ترك مي شدم.

بابا گفته بود سگها بوي بدن آدمي كه ازشان بترسد را تشخيص مي دهند و بوي ترس را ول نمي كنند.
اينطور بود كه من با ديدن اندام لاغر و گرسنه و زبانهاي از دهان بيرون افتاده ي سگهاي ولگرد فورا به نترسيدن مشغول مي شدم.

سگ زرد مريض افتاده بود پي ام. كيف مدرسه كه از خواهر بزرگ ترم به ارث برده بودم دراز بود و مي گرفت لاي پاهام و سرعتم را گرفته بود، ترس را از همان لحظات اول بروز، خشمگينانه پس زدم. خشم كنترل گر آني و درستم بود. قدمهايم را كند كردم و بند بلند كيف را برداشتم از روي سرم رد كردم انداختم روي شانه ي بعدي، سگ قدم به قدم پشت زانوهام را بو مي كشيد و دورم مي چرخيد، نگاهش نمي كردم، از نفس مرطوبش مور مورم می شد، اجازه نداشتم قدم تندكنم، قدم تند كردن از بوي ترس هم براي سگ تحريك كننده تر بود چون سگها بیشتر از هر چیزی خودشان را در دنبال کردن یكه می بینند، وظيفه داشتم بي وقفه تلاش كنم در تمام لحظات خشم شديدترين احساسم باشد تا نكند با غفلتي ترس بهم غالب شود، انقدر از بروز مداوم خشمي كه در امكان و تجربه ي بچگانه ام نبود خسته شده بودم كه آرزو كردم كيف روي شانه ام اسلحه اي كشنده و ترسناك بود كه مي توانست از آن موقعيت خلاصم كند يا زورم به قدري زياد بود كه مي توانستم با لگدم بزنم زير شكم سگ و پرتش كنم يك كوچه آن طرف تر.
سگ بيچاره البته هيولائي كه در آن لحظات تصور مي كردم نبود و به زودي تركم كرد.

گربه ها آن وقتها كه ما بچه بوديم خيلي ترسوتر از حالا بودند. پرروترينشان به اشاره ي يك پخ در مي رفت، همه شان كتك خورده و ترسو بودند و از آدمها فرار مي كردند.
اما من از گربه ها هم دل خوشي نداشتم، جا و بيجا مي مردند و كوچه هاي كثيف را با پاره كردن كيسه زباله ها كثيف تر مي كردند، بدتر از همه بارها بعد از باز كردن در انباري و حياط يكيشان توي صورتم مي پريد و قلبم مي تركيد، غير اين رفتار زشت تري هم داشتند، در حاليكه در فاصله ي يك متري با بيشترين سرعتشان از ترس از آدم فرار مي كردند يك متر آن طرف تر شير مي شدند و طوري توي صورت آدم زل مي زدند كه انگار قصد داشتند با روحي شوم و شيطاني نفرينشان را از طريق چشمها به جان آدم بريزند.
توي كوچه بچه زياد بود، توي خانه ها هم همينطور، جاها تنگ بود و اسباب بازي ها كمتر، گربه ها از حيث تعداد، علاقه به بازي و گرسنگي هميشگي شبيه ما بچه ها بودند، ما بچه ها همه ذاتا اين را فهميده بوديم، همينطور بود كه بچه پولدارها كه اتاق شخصي و وسايل بازي و خوراكي هاي بيشترداشتند با گربه ها هم مهربان تر بودند، ما نه، ما خودمان يك عالمه بچه بوديم، ترجيح مي داديم گربه ها باشند كه زمين بازي را ترك مي كنند.

بالاخره جنگ تمام شد و اوضاع آرام گرفت، وضع خورد و خورا بهتر شد و احساس دائمي خطر كمتر. مردم رو آوردند به فرزند كمتر، بچه ها عزيزتر از قبل شدند، حيوانات هم.
اين رويه همينطورادامه داشته تا به امروز. بچه ها حالا خيلي عزيزاند حيوانات هم.
حتي خيلي از خانواده هايي كه بچه نمي آورند رو آورده اند به حيوان داري، بشر فجايع عظيمي در دنيا به بارآورده و هيچ از نوع خودش راضي نيست، همين است كه اينهمه رو كرده به حيوانات.
چند وقت پيش سگ دلاور و شهرزاد، ملقب به سرهنگ فكوري(سگ بي حوصله و بداخلاق بعد از هر وعده غذا با قيافه ي شاكي، فكورانه به مهمانها زل مي زد)مريض شد…

ادامه دارد..

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید