زود تمام مي شود

از بس كه قواعد مكشوف در زندگي ناقص و غير قابل اعتماد هستند، دوره به دوره مجبور مي شويم آنها را تغيير بدهيم و حتي گاهي با يكي كهنه تر از خودشان عوض كنيم. 

من از كمالِ شخصي گرايي هم منصرف شدم. كدام كمالِ كوفتي؟ كجا محقق مي شوند اين اميال و آرزو ها؟ 

هر بار كه تصوري خيالي رخ بدهد كه انگار دارم به يكي از اين روياها، آرزوها يا خواسته ها دست مي زنم، فورا توهمم پوچ مي شود.

اميال عاطفي كه بد دست ترين ها هستند، مخصوصا آن دسته اميال عاطفي كه به ديگران وابسته اند. به مردها. به هيچكدام از خصوصيات احتمالا مطلوب آنها نمي شود اعتماد كرد. مثلا دست و دل بازي، جلوتر مي رويد مي بينيد به طمعي بوده، به طمع به دست آوردن چيزي بيشتر از چيزي كه خرج كرده اند يا حداقل به طمع به دست آوردن علامت سخاوتمندي. مثلا آزاده خواهي، پيش مي رود ومي بيني آزاده خواهي طرف از ناتواني در به انجام رساندن مسئوليتهاي مشترك است. از اينها بگذريم، حتي خصوصيات مطلوب جسمي هم غير قابل اعتماد هستند چون هيچ معلوم نيست باعث گيجي و توهم هاي پوچ و توقعات خنده دار نشده باشند.

زباني كه به آن مي نويسم ادااطواري و كتابي است وگرنه يك سينه پر درد دل هايي دارم كه بايد با زشت ترين و اغراق آميزترين ناسزاها گفته شوند

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

پُرخور

دختر خانم همه چيزهاي خوب را دوست دارند، نوع خاصي مدنظر نيست. از موسيقي كلاسيك باخ و بتهوونی بگيريد تا گروه هاي موسيقي نوپاي وطني مثل پالت. از دستاوردهاي علمي در باب اخلاق و روحيات بگير تا الهيات و ماوراي طبيعه. صد البته كه در چنين شرايطي نمي تواند در يكي غور كند، براي دست آويختن به اينهمه، سرعت و شتاب و گذر مورد نياز است.

شما كه احتمالا به لطف وبلاگ يكي از خواهران رسولي يا شصت و سه شصت و پنج يا زنو، به وبلاگ من وارد شده ايد چطور چيزهاي خوب را دوست داريد؟ همه ي آنها را دوست داريد؟ يكجا و يكدفعه؟ همه حرفهاي خوب را مي زنيد يا فقط بعضي از آنها؟ 

به نظر من اينكه اين روزها اغلب آدما اغلب حرفهاي خوب و چيزهاي خوب را بلد شده اند و از آنها استفاده مي كنند وحشت آور است. اين شبيهِ هم شده گي، حتي در مصرف خوبيها وحشت آور است. اجازه بدهيد براي شما توضيح بدهم چرا:

زمان قديم، همين ده پانزده سال پيش، وقتي كه هنوز دانش و اطلاعات، تلگرامي و سهل الوصول نشده بود، چيزهاي خوب تنها متعلق به بخشي از آدمها روي زمين بودند. حرف خوب را زود به زود و جا به جا نمي شنيدي. حرف خوب را از آدمهاي به ياد ماندني مي شنيدي، آدمهايي كه آن خوبي در زندگيهايشان هم معلوم بود. آن حرفها اگر به شنونده ي درست گفته مي شدند رسوخ مي كردند در عمق جان آن آدم. حالا حتي اگر همان شنونده ي درست به يكي از آن حرفهاي درست بربخورد آن را درست نمي شنود، گوشش پر و مغزش سر شده. حتما قبلا شبيه آن كلمات را شنيده است و مطمئنا بعدا هم خواهد شنيد… خوبيها در خوابها شناورند، خواب آدمهايي نشسته، گوشي به دست. 

ما هر روز از اين گوشي ها گله مي كنيم. به نظرم اگر تبليغات اجتماعي را دسته بندي كنيم و جمع بزنيم در هيچ گروه دسته اي حجم و تعداد انقدر بالا نيست كه در گروه دسته ي تبليغات عليه غرق شدن در قضاي مجازي. كم كم در مقابل اين هم كاملا سر مي شويم

حالا كه اينطور شد مي خواهم چيز ديگري از عالم واقعيت يا خيال را اينجا بگذارم، قرار بدهم، حفاظت كنم و ترك كنم. دختري با موهاي نارنجي، با لبهاي صورتي شاداب متكبرانه. با خطوط نازك و متغير طرح صورت در حالتهايي كه سرش را روي بالش به چپ و راست مي چرخاند

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

سندسال

دختر خانم  به هر چیزی که بخواهند فکر کنند از منظر سن است. این بدون حساب دوران کودکی که تمایل داشتند بزرگ تر شوند از بیست سالگی به بعد اوج می گیرد، دختر بچه ی بیست ساله به این فکر می کند که کی پیر می شود!
مسائلی هستند خیلی خیلی مهم تر از سن و سال. باز دختر خانم در مقدمه ی تمام آنها به سن و سال فکر می کند.
مثلا با خودش فکر می کند در بیست سالگی هنوز معشوقه ی مورد نظرش را پیدا نکرده است! در بیست و پنج سالگی هنوز کار حسابی ندارد، در سی سالگی هنوز شوهر ندارد یا بچه ندارد یا دارد! مثلا در سی سالگی چرا باید بچه بخواهد تمام باقی مانده ی جوانی او را مثل مار بوا ببلعد؟

آدم از جای سن به زندگی نگاه می کند چون زمان مادر همه چیز و صاحب همه چیز و دشمن همه چیز است.

آشپزیم بعد سالها دوباره خوب شده، یک بار وقتی خوب بود که داشتم قدرت زنانگی را در خانه داری تست می کردم و اعتقادی هم به ارزش وقت نداشتم، سر غذا صبر می کردم.
مالکیت، برای بالابردن انگیزه ی نگهداری و مراقبت مهم ترین چیز است. چیزی که متعلق به آدم باشد از امانت هم مهم تر است، حالا این یخچال مال من شده.
میوه ها را تا پوست می خورم وقتی پولشان را خودم داده باشم، اینطوری خوراکی ها حتما در ازای چیز دیگری هستند، انتخاب شده اند. مادرم که خرید می کرد میوه ها ربطی به زندگی من نداشتند، معمولا انقدر می ماندند تا کپک بزنند و دور ریخته شوند.

پسر سرایدار ساختمان، امیرمحمد که حیا مثل سرخی گونه ها تزئینش کرده، هر جای حیاط یا دور و بر خانه که بهش بربخوریم سربازانه با قطع بازی  سلام می کند.
دوستش دارم، گاهی وقتها می آورمش خانه، کتابهای بچگیم را بهش نشان می دهم و ازشان براش می خوانم، درست نمی فهمم لذتی هم می برد یا از روی حیا گوش می کند. به میخ و پیچ و ابزار علاقه دارد، میخهای تمیز و خوشگل توی جعبه ابزار باباش را سوا می کند و لابه لای کیف و کتاب مدرسه پنهان می کند. من هر از گاهی به علت نیاز به میخ و پیچ در خانه شان سبز می شوم.
دلم می خواست بچه ای داشته باشم، البته فقط به جاهای خوب داشتن بچه فکر می کنم و از بچگیم چیز بدی به خاطر ندارم که بخواهم بهش فکر کنم. ما بچه های خوبی بودیم، خیلی بیشتر خودمان بزرگ می شدیم تا به کمک والدین. حالا بچه ها را والدین بزرگ می کنند، مثل اینکه خیلی هم کار سختی شده و مادرها مجبورند برای داشتن یک بچه ی کوچک از خود بزرگشان صرف نظر کنند.
فکر نکنم من در صورت بچه دار شدن از خودم صرف نظر کنم، بچه ی من باید بیشتر خودش بزرگ شود تا به کمک من و مادر و پدرم.

مادرم حوصله ی بچه ندارد اما درست دارد نوه داشته باشد، نوه را دوست دارد داشته باشد چون معتقد است هر چیز داشتنی را بهتر است داشته باشد، آن هم چیزهایی که بشر یک عمر داشته. غیر از این مادر من آدم مهمی است، چطور خانم هاشمی یک نوه از خودش نداشته باشد؟
این تمایل در من قوی و با تعاریفی بودار و خطرناک است. من دوست دارم بچه ای توسری خور داشته باشم.

بچه های قلدر و پررو را دوست ندارم، بچه خوب است کودکانه باشد،آسیب پذیر باشد. من فرزند آینده ام را از خودم هم محافظت نمی کنم. الگوهای ماشینی تربیت بی نقص با هزینه های سرسام آورشان برای باقی، ما توی کوچه بزرگ شدیم، کتک خور هم بودیم.

از مادر پدرمان به تناوب متنفر و به آنها علاقمند می شدیم. مدام می ترسیدیم.
ترس شکل جانورها بود، جانورهایی از جنسهای مختلف، از سایه تا باد و صدا. چطور ترجیح بدهم که بچه از دیدن آنها محروم شود؟

من زود قد کشیدم، بلند تر و بزرگ تر از باقی بچه بودم، حتی قوی تر. زور توی دستها و پاهای من بود، بچه ی سربه زیری بودم اما زور داشتم. زور مثل مادری منتظر دخالت و اداره ی امور، روی قلب من می نشست، عامل تصاویری خیال انگیز و خوابهایی از پریدن های بلند روی سر چیزهایی می شد که ازشان می ترسیدم.
من دست بزن نداشتم چون قابلیت توسری خوری داشتم، چیزی که دوست دارم فرزند آینده ام داشته باشد، چیزی که باعث ملاحت و فرشته خویی است، این چیزهایی که امروزه روز به بچه ها یاد می دهند به چه دردی می خورد؟ که ببرند؟از چه کسی ببرند؟ ببرند کجا؟

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

سوا نكنيد، در هم است

كليد انداخته بودم توي در و داشت مي چرخيد كه متوجه خودم شدم. دستم كه كورمال كورمال توي كيف دنبال كليد مي چرخيد چهره ي سه نفر آدم توي ذهنم بود، داشتم با خودم خاله زنكي مي كردم، به خاطر مي آوردم كه به چه توانايي هايي كه نداشتند تظاهر مي كردند، مرض هايشان را مرور و مقايسه مي كردم.. خلاصه در همان حال چرخيدن كليد و اينطرف آنطرف كردن چهره ي اين سه تا بودم كه خودم را ديدم. اوه… اين يكي هم كه نفرت انگيز است! اين يكي كه منم

هرچيزي كه در خودم مي بينم همه جا هست. عادتهاي غذايي خوب و بدم، روشهاي افسردگي و نشاط من و ديگران و همه چيزهاي ديگر به هم شبيه هستند. اين مثل لباس زبر و آزاردهنده به تنم مي چسبد و تنها چيزي است كه باعث مي شود خيال كنم مرگ قابل تحمل است اگر كندن اين لباس باشد.

آن چيزهايي كه باعث مي شوند اين شباهت وحشتناك كه باعث احساس خلاء و فقدان هويت است، تشديد شود، موفقيتها هستند. موفقيتهايي كه همه چيز و همه كس ما را به سمت آن سوق ميدهند. ممكن است راه را در آغاز خودمان مستقلا انتخاب كنيم اما آخر سر همه مي خوريم به شاهراه اصلي و تكليفمان يكيست. در يك هوا نفس خواهيم كشيد، در هوايي كه از انسان ساخته شده و پر از دي اكسيد كربن و كمبوداكسيژن است. گرم و رخوت انگيز

من قلبم پاره مي شود به تو فكر مي كنم كه رفتي. وقت رفتنت را اصلا كسي متوجه نشد، از نظر هر كسي يك وقت ناپديد شدي و حالا كه مدت زيادي از رفتن تو گذشته است همه يادشان رفته كه چطور و كي رفتي. 

لباسهايي مي پوشيدي كه كسي نمي پوشيد اما ممكن بود آشناترين هيبت را در چشم يك غريبه از تو بسازند. 

لباس  سربازي پوشيده بودي، لباس سربازي ارتشي اي كه  يك لايه خاكستري تيره و گاهي سبز زنده به رنگ و نقشش اضافه شده باشد. كلاه لباس يكدفعه مثل كلاه هاي سوييشرت هاي رپ كن هاي سياه خيلي دروني وصل مي شد به سرباز ارتشي تيره. مي خنديدي، خنده ي محشر، آرواره هاي بزرگ و استخواني ات باز مي شد و تا نزديك گوشها مي خنديدي، چشمهات برق مي زدند مثل چشم گربه. 

بايد خودم را نگه دارم، بي قراري و نق چيزي را به عقب برنمي گرداند كه بتوانم با خودم بردارم بياورم براي حالا. آن صحنه ها از دست رفت، گذر عمر همينطوري معموليِ معمولي مرگ در مرگ است. دوره به دوره، پس از هر عشق، پس از هر تجربه ي عميق ذهني ما يك بار مرده ايم  چون آن چيز جان دادن است. 

بيا عزيز جان، دنيا بي وفاست. دوست دارم نامه اي براي تو بنويسم. دوست دارم وقت نوشتن نامه اي عاشقانه خودم را محو در عالم خيال و بي اعتنا به وقايع ببينم. كر و لال.

حرف زدن مداوم براي آدمها رنج كشيدن است،هذيان گفتن آدم بي هوش و برانگيخته، توي استخوان را سرد مي كند

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

ما نمي توانيم آدمها را ببينيم

مدتي پيش با شور و شوقي فراوان شيفته ي يك نفر آدم شدم كه نشسته بود روي سكوي كتابخانه ملي، با كمر صاف، لباسهاي قشنگ خيلي كهنه و قيافه اي خيلي خيلي شبيه به اميرحسين…

نمي توانستم تصور كنم آدمي كه آنقدر شبيه اميرحسين بود، شبيه اميرحسين نباشد.

 بعدها اين آقا به جمع دوستان ما وارد شد و فرصتهايي پيش آمد تا بتوانم از نزديك با خصوصيات خودش هم آشنا بشوم اما باور نمي كردم. بنده خدا به هر خصيصه اي هم كه در عمل اعتراف مي كرد من باز منتظر بودم اميرحسين پوست اين آقا را بشكافد و با خنده هاي معصومانه، آزادگي و شهامت مثال زدني اش هنرنمايي كند. 

امروز داشتم به پسره، در حالي كه مشغول بازي يكي از نقشهاي مطلوبش بود نگاه مي كردم. يكدفعه متوجه شدم كه نمي توانم صورتش را ببينم. صورتش در چشم من همه همان تصور بود. تصوري كه من در نخستين لحظه هاي ديدار و آشنايي با اين غريبه از او داشتم و هيچ ربطي به واقعيت، يعني واقعيت نزد خودش نداشت.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

يار قديمي من، چرا اينطور با عجله سقوط مي كني؟

خب ما خيلي ناگهاني جدا شديم. طوري كه تا مدتها هيچكس جرأت نمي كرد بپرسد چرا، همه فكر مي كردند يك موقعيت وحشتناكي پيش آمده و پرسيدنش ممكن است كبريتي باشد به انبار باروت. اينطور نبود، اتفاقا من خيلي ذره ذره تصميم گرفتم كه راهي اش كنم برود سمت ابتذال وسوسه انگيزي كه داشت خيال مي كرد مال و دارايي است. عيار من را گم كرده بود، تصور مي كرد چيزي كه مي توانم برايش داشته باشم را كسب كرده است و در ادامه عايدي چنداني نخواهد داشت، اين را خودش نمي دانست، من مي فهميدم، از اضطرابي كه در حين طلبيدن زنها پيدا كرده بود مي فهميدم. از دروغهاي عجولانه اي كه خودش را كلافه و من را بيزار مي كردند مي فهميدم، از روشهاي جديد و راه حل هاي مذبوحانه اش براي درز گرفتن مخارج معنوي اي  كه براي وصلت متصور بود مي فهميدم… 

بعد از اينكه ما جدا شديم تا يك سالي همه جا ساكت بود.صداها كم كم بلند شدند… بنده ي خدا كه از دام وصلت، ناگهاني افسار گسيخته و جسته بود همه حركات و رفتار اجتماعي اش اغراق آميز و هيجاني شده بودند، عكسهاي مكش مرگ ما از خودش مي گذاشت و كپشن هاي طولاني مكش مرگ ماتر، از جانب جايگاهي خدايي درباره هر واقعه ي اجتماعي نامربوطي سخن صادر مي كرد. توي خيابان سر دختر مدرسه اي ها با پسر دبيرستاني ها غيرتي بازي در مي آورد و با دوست و آشنا و دشمن در مي افتاد. از همه ي اين رفتار و اعمالش هم كه به سلامتي فيلم و عكس منتشر مي شد، دوست ودشمن كم كم به صدا آمدند و از اين فيلم و عكسها برايم هديه فرستادند

گاهي با خودم فكر مي كنم چرا ديگران از سقوط فرهنگي و عقلي اين يار قديمي ما  لذت مي برند؟ از خبررساني اين وقايع به من چطور؟ مثلا فكر مي كنند من از ضايع بازي طرف كيف مي كنم؟ از تماشاي فيلم غيرتي شدنش براي يك دختر مدرسه اي كيف مي كنم؟ از شنيدن توهمات و خيالاتش سر اين كه فكر مي كند از انگشت شمار آدمهاي مهم منطقه است كيف مي كنم؟ 

امروز ديدم يك عكسي از خودش گذاشته توي اينستاگرام و زير عكس شعري نوشته. شعر كه شعر خوبي بود اما بدي ماجرا اين بود كه از علائمي خيلي روشن مي شد فهميد اين شعر را در وصف خودش آنجا گذاشته. از مو و روي خودش تعريف كرده و آخرش هم لطفي كرده و با فروتني افتخار آميزي از قعر تنهايي خودش سخن گفته و آنجا دلش براي خودش سوخته. 

من وحشت مي كنم. نكند اين همه آينه است؟ نكند اين من هستم. نكند اين ابتذال، اين خودپرستي حقيرانه ي مصمم و اين كوري… چرا كه نه! ما كه شاهد خودمان نيستيم! اين بنده خدا مگر خودش مي داند كه دارد با خودش چكار مي كند؟

امروز صبح داشتم توي اتوبان صدر مي رفتم. خيلي شل. شل رفتن خيلي احساس مغرورانه اي به من مي داد. ماشينها پشتم چراغ مي دادند و مي خواستند يك لاين بيشتر بكشم سمت راست. راست راست هم كه نميشد ماند، راست جاي رفت و آمد مداوم است. يكدفعه آمدم به خودم ديدم اين شل رفتن زيادي خيلي لوس شده و مسخره است. 

هميشه وقتي ماشين هاي كوچكتر ازم سبقت مي خواهند يا مي گيرند لذت مي برم، نگهبانها وقتي براي ورودم به جايي مانع مي شوند مي ايستم و سر حوصله منتظر مي شوم كارشان را به دلخواه خودشان پيش ببرند، از چشم گفتن به منشي ها و كارمندان دون پايه لذت مي برم. چه لوس! اين رفتار هم مسخره شده

ممكن است من از همه ي شما آدم خودپسندتر و در خودپسندي احمق تر باشم. هيچكس نمي داند. اين يار قديمي ما كه از سرانگشتهايش هنوز هم ماه و ستاره مي بارد نمي داند. من كه به راه دادن به بيچاره هاي حقير براي جلو زدن افتخار مي كنم نمي دانم. شما كه همه جا مي خواهيد جلو بزنيد و حتي شما كه سر جاي خودتان ايستاده ايد، نمي دانيد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

نگراني هاي سطح بالا را راحت تر مي شود تحمل كرد

مامان امسال تصميم گرفت براي موضوع خانه كمك زيادي نكند. من شغل ثابت ندارم، يك نويسنده تبليغاتي دست آزادم كه از متن روي پوسترهاي كوچك تا تابلوهاي بزرگ، متن بروشور فروش ساختمان تا متن كامل يك وبسايت تبليغاتي را مي نويسم. پول زيادي از اين كار دست من نمي آيد. در واقع تا به پول برسم انگار به پول نرسيده ام. وقتي براي خودت كار مي كني بايد همه كاري بكني و اين خيلي خسته كننده است، تو در همه ي كارها متخصص و توانا نيستي. وقت زيادي صرف برنامه ريزي مي شود، بعد آزمون و خطاها. ضمنا تمركز هم هميشه لازم است. 

من بيشتر وقتم را به پيگيري خرده فرمايشات عزيز و متنوع مادرم مي گذرانم. در خرده ريزها هم كه عادت دارم ريزبيني كنم پس وقت زيادي را از دست مي دهم. علت كند بودن من در به انجام رساندن كارها همين است. 

يكي از راه هاي تخمين زدن موفقيت يا عدم موفقيت در به انجام رساندن وظايف اجتماعي، درآمد ماهيانه است. يعني شما به هر دري بزنيد نمي توانيد از اهميت اين موضوع صرف نظر كنيد. 

به اين ترتيب من آدم موفقي نيستم چون درآمد ثابت ماهيانه ندارم، تنها پول ثابتي كه من به عنوان درآمد سر يك موعد زماني تقريبا مشخص دريافت مي كنم اجاره بهاي آپارتمان كوچك و قشنگي است كه هفت هشت سال پيش مادر مهربانم برايم خريده. آنچه مي تواند سهم فردي من در تاثيرگذاري بر مبلغ اين اجاره بها باشد جلسه ي ساليانه تمديد قرارداد با مستاجر است. مستاجرها كه دو برادر خيلي مؤدب و آدم حسابي هستند دوست ندارند پول زيادي براي اجاره بها بپردازند، خوش سر و زبان و محترم هستند و من در برابر زبان محترمانه فورا خلع سلاح مي شوم. به اين ترتيب تاثير من در تعيين اين مبلغ، به نحوي كه منفعت قابل توجهي در آن باشد هر سال از سال قبل كمتر است. راستش به نظرم خيلي حقيرانه است كه بخواهم در اين زمينه استعدادي پيدا كنم. كار به اينجا كه مي رسد با خودم فكر مي كنم باقي تواناييها و دارايي هايم را كه دارم هر روز با بلااستفادگي هدر مي دهم، اين يكي كه سخيف تر از همه آنهاست، بهتر است روي اين هم حسابي نكنم. همين كه برادرها هر سال با لبخند از جلسه ي تمديد قرارداد بيرون مي روند، بي عرضگي من در ساختن بالاترين درآمد از اين جلسه ي هر ساله را توجيه مي كند.

تازگيها صبح با اضطراب كمتري از خواب بيدار مي شوم. اضطرابهايي كه قبلا داشتم همه حول دو محور اصلي مي چرخيدند، عدم موفقيت در تشكيل خانواده و عدم موفقيت در كسب درآمد كافي. در زمينه سازي براي تشكيل خانواده با لطف و انگيزه ي عاطفي، من تمام تلاش خودم را كرده ام. عشق ها شوهر نبودند و شوهرها عشق نبودند، سر اين دو تا را هم هر بار كشيدم به هم برسانم رشته پاره شد. تازگيها فكر مي كنم در آستانه ي سي و شش سالگي ديگر وظيفه ي من براي عشق ساختن و شوهر ساختن به پايان رسيده، پروژه ناموفق به پايان رسيده و بايد خيالم از بد و خوب اين نتيجه راضي باشد. در مورد شغل و درآمد هم وضع به همين حال است. مادرم از خرده فرمايشات وقت گيرهرروزه اش دست نمي كشد و انصافا حقوق مناسبي هم در ازاي برآوردن خواسته هايش به من مي پردازد، باقي هم صنفي هاي من هم كه دارند صبح تا شام روح و روانشان را له و داغان عالم غيرحرفه اي و كسل كننده ي تبليغات ايران مي كنند به جايي نرسيده اند كه رسيدن به آن براي من ذره اي وسوسه انگيز باشد، پس بگذار برسم به دغدغه هايي ديگر.

حالا كه مي خواهم شروع كنم اينجا از دغدغه هاي تازه ي خودم بنويسم تنم شروع كرده به يخ كردن، ستون فقراتم خشك شده و قفسه ي سينه ام دارد بزرگ مي شود…

ما، من و خانواده ي عزيزم، دوستهاي نازنينم، همه داريم پير مي شويم… همه با هم مي رويم به سوي مرگ. به مرگ كه فكر مي كنم داستان كاملا تغيير مي كند

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید