عقد ازدواج

با موضوع عقد و ازدواج مسئله ي اساسي دارم. بده بستان رايجي كه در اينباره وجود دارد را نمي فهمم. در مورد زندگي خيلي ها مي فهمم، در مورد زندگي خودم نمي فهمم. چرا بايد دست هم حلقه كنيم؟ آيا به قرارداد درآوردن تصميم كنارهم بودن آن حالت عاطفي رابطه را زائل نمي كند؟ براي خيلي ها اين قرار داد البته لابد مزايايي دارد كه اينهمه در طول تاريخ به آن تن داده اند. براي من چه مزيتي دارد؟ آيا من مايلم يك نفر آدم را فراتر از ميل باطني اش در عقد و گره خودم نگه دارم؟ آيا به بند كشيدن كسي در حالي غير از وقتي كه آزادانه مي خواهد كنار من باشد براي من لذت و فايده اي دارد؟

عده اي در بده بستان ازدواج سود مي كنند، مثلا چندرغاز يا خروار خروار ثروت خودشان را وسط مي گذارند و دختر خشگله يا دختر دست نخورده هه را صاحب مي شوند. خوشگليشان را مي دهند و پولداري طرف را مي گيرند. باقي چي؟ اينها كه چيزي را نمي دهند به جاش چيزي بگيرند، اينها كه فقط مي خواهند با هم باشند تا چيزي را بسازند چرا بايد عقد ازدواج را بپذيرند؟

همه مي گويند اين جامعه اسلامي است و شما براي اينكه با هم زندگي كنند بايد ازدواج كنيد. من كه اصلا في نفسه با اسلامي بودن اين جامعه مشكل دارم چرا بايد نگران عدم رضايت اسلامي جامعه از خودم باشم؟

دوستپسرم معتقد است اين مسائل مهم نيست و ما فقط ازدواج مي كنيم تا از شر آزار جامعه ي اسلامي در امان باشيم اما مسئله براي من حتي به نحوي خلاف اين طرز تفكر است. زير بليط اسلامي بودن جامعه بروم كه از شر آزارش در امان باشم؟ اينكه آزار بيشتري براي من است!

فكر مي كند ما ازدواج مي كنيم اما آزاده ايم. از روزي كه خانواده اش به ديدار خانواده ي من آمده اند، نگراني ها و الطاف مربوط به زن و شوهري ما از جانب خانوده ها هم شروع شده… آنها هم به دردسر افتاده اند… حتي خودم هم احساس آزاده گي نمي كنم چه برسد كه آنها بخواهند حق آزادگي من را به رسميت بشناسند، پس كدام آزاده گي؟

من بايد به زني كه خانواده ي همسر رعايتش را مي كنند و او رعايت خانواده ي همسر را مي كند و جامعه تجرد و تأهلش را مي پرسد و او به جامعه از اين بابت پاسخگوست تبديل شوم چون جامعه اسلامي است و باز خيال كنم آزاده ام؟

مسخره نيست؟ واضح رو روشن نيست كه در عقد ازدواج كه اسم آن را هم رويش نوشته اند هيچ آزاده گي نيست؟

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

بلگراد

(بازهم همان سوال، كه چرا مايليم خاطرات سفر را ثبت كنيم و ديگران را هم در جريان بگذاريم كه در سفر چه ديده ايم و چه تجربه هايي داشته ايم)

آيا سفر يك شورت كات از زندگي است؟ مايليم به خودمان بگوييم اين سمپل كوتاه و تزئيني و خوشگل از زندگي را با تجربه هايي جذاب ثبت كرده ايم و اسناد موجود آن را به ديگران هم تحويل داده ايم؟بله.

صربستان از ايراني ها ويزا نمي خواهد. قيمت تورهاي هفت روزه اش از پنج شش ميليون شروع مي شود و اين براي كشوري در منطقه ي اروپايي قيمت خيلي پاييني است، در وانفساي گراني ارز و سخت شدن سفر خارجي اين طور آپشن ها به جذب توريست زير منگنه ي ايراني كمك مي كند. در هواپيمايي كه با آن به بلگراد رسيديم ٢٣٠ ايراني، مسافر صربستان بود.

شهر تا به حال خاكستري و كم جان و صفت سوم ندارم كه عادتم را اجرا كنم بوده. ديشب با مامان رفتيم محله ي اسكادارسكا شام خورديم كه شاممان البته از اپتايزر چرب و چيل حاوي سرشير، لوبيا، چزيك، گوجه، زيتون و انواع پنير تجاوز نكرد. شكمهايمان سنگين و سفت شد و آبجو هم غذا را نشست ببرد. سمت چپمان چهار مرد گرسنه صربي نشسته بودند كه با آمدن غذا از حرف زدن به طور كامل دست كشيدند و سرهايشان را دولا كردند توي غذا و تا تمام شدنش دم نزدند. يكيشان كه جوانتر بود آخرهاي غذا كم آورده بود، چشمهاش قلنبه شده بودند و نفسش سخت بيرون مي آمد اما غذا را ول نكرد و ادامه داد. آخرغذا هم كيف پولهاي كوچكشان را در آوردند و دنگي دنگي پولشان را دادند و رفتند. آبجوي محلي صربي ها راستش خوب نبود، من را از اصرار به آبجوي محلي خوردن منصرف كرد. روميزي ها به عادت رستوان محلي هاي كشورهاي اروپايي ارزان قيمت چهارخانه قرمز بود و روي ميزها نمكدان فلفلدان شيشه اي فلزي گذاشته بودند. جز ديوارهاي سيماني قديمي ساختمان ها كه رويشان ابعادي از شهر نقاشي شده بود و نوازنده هاي موسيقي فولك كه بالا سر خورندگان شام جمع مي شدند منطقه خاصيت قابل ذكر ديگري نداشت. مامان از سنگفرشها كه راه رفتن رويشان ليز و سخت بود و به زانوها فشار مي آورد خسته شد و بعد شام گفت برگرديم هتل. من هم مخالفتي نكردم. چيزي در آن منطقه ي شهر دلبري نمي كرد كه برايش صبر كنم و تنها به حركت در مسير ادامه دهم.

روز اول در گشت شهري ما را به ديدن بخش بازسازي شده ي يك كليساي نسبتا قديمي بردند. سقف ها تازه نقاشي شده بود، داستانهاي مسيحي با بي حوصلگي، به مدد رنگ طلايي، لوكيشن قابل قبول توريستهاي ايراني براي عكاسي از خودشان شد. در پله ها هم سنگهاي خوبي كار شده بود، فكر كردم اگر بساز بفروش هاي ايراني اين راه پله ها را توي ساختمانهاي فرشته و ولنجك چقدر مخ مراجعين را از بابتشان خواهند خورد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

بوكينگ دات كام و لايي كشيدن هاش

قصد دارم در مورد تجربه هاي نامطلوب خودم در مورد بومينگ دات كام به شما توضيحاتي بدهم كه در صورت استفاده از خدمات اين كمپاني حواس خودتان را جمع كنيد.

طبيعتا نوشته هاي مردم درمورد جايي كه مي گيريد را مطالعه كنيد. بعضي از هتل ها و آپارتمانها هيچ مرورنامه اي ندارند. سعي كنيد از انتخاب اين نمونه ها خودداري كنيد چون چيزي در مورد اين انتخاب نمي دانيد و احتمالا غافلگير خواهيد شد

در قسمت اطلاعات رزرو شما بخشي هست به عنوان اطلاعات مهم، اين اطلاعات مهم در برنامه ريزي وب سايت و اپليكيشن طوري پنهان شده اند كه شما متوجه آنها نمي شويد و اگر از اين دسته اطلاعات مهم بي خبر باشد خطر انواع خسارت شما را تهديد مي كند، از انواع اين خسارتها به اين نمونه ها توجه كنيد:

در بعضي موارد به مبلغ علام شده به شما مبلغي به عنوان سيتي تكس اضافه مي شود. اين مبلغ خيلي ريز و پنهاني زير هزينه ي كلي شما نوشته مي شود اما اگر دقت نكنيد آن را نمي بينيد و بعدا مبلغي اضافه از حساب شما برداشت مي شود.

(مثل بنده نباشيد كه ويزا كارت خواهرم را قرض گرفتم و پول هتل را كثلا نقدا به ايشان دادم و بعد از فرستادن نقدي مبلغ بدهي متوجه شدم به بدهكاري ام اضافه شده و در اين وانفساي زندگي در جزيره ي مهجور ايران راهي هم براي پرداخت آن ندارم)

همه ي گزينه هاي پرداخت و بوكينگ خودتان را چك كنيد… از ديگر مبالغي كه يواشكي به حساب شما نوشته مي شوند به دو نمته ي زير هم توجه كنيد:

ممكن است از شما مبلغ اضافه اي بابت تميز كردن اتاق بگيرند… مثلا بيست يورو براي يك شب! (بلايي كه داشت سر بنده مي آمد)

بعضي از گزينه هاي بوكينگ دات كام (مخصوصا آپارتمانها) از شمت ديپوزيت عدم خسارت به منزل بر مي دارند… اين مبلغ هم ممكن است از حساب شما كسر شود و البته بعد از چك آوت مطمئن، به حساب شما بر مي گردد

booking.con

#booking.com

#بوكينگ_دات_كام

#رزروهتل

#رزرواتاق

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

يونان و آتن و ترلان

چه چيز مشتركي در نهاد ما انسانهاس كه باعث ميشه علاقه داشته باشيم براي هم از سفرهامون بگيم؟ چه چيزي در سفر هست كه اينطور باعث تفاخره؟!

ترلان طبقه ي بالاي كشتي داره با چند تا جوون معاشرت مي كنه. من هم پيششون نشستم يه كم، بعد از مدتي مسئوليت گرم نگه داشتن موتورخونه ي آشنايي نورس فراريم داد. برگشتم طبقه ي پايين و رو نيمكت كناري جوون پاكستاني پاهامو كشيدم تو شكمم و دراز كشيدم.

آتن هيچي از آتني كه فكر مي كردم نداشت. بيست يورويي كه براي ورودي آكروپوليس داديم رو گذاشتم به حساب كمك به شهر تا بيشتر از اين زورم نياد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

شبها و روزها

روزها شهادت نامه پر مي كنم. شاهديني له يا عليه خودم، شبها در دادسرا مي خوابم كه صبح همينجا چشم باز كنم. ببينم كجا غلط كرده ام و كجا درست. اين مرض معلوم نيست از كي به حان من افتاد كه مدام در محكمه باشم. هر عمل و بي عملي اي را رصد كنم جايي از كار نلنگد. فكر كنم اين از تقصيرهاي رضاي عزيزم باشد كه مي گفت ناظر خودمان باشيم. تقصير كه نه، از اسباب سبب. مي گفت ناظر خودمان باشيم و از خودمان بيرون بايستيم. آيا من از خودم بيرون ايستاده ام؟

سرشب توي اينستاگرام فيلمي ديدم از علي. موسيقي اي كه مي شنيدم قديمي بود. شايد آنوقتها با آرين مي زد. من مي نشستم كنار سارا و در آن دقايق حرف نمي زديم. در آن دقايق احساس زن بودن خيلي عميقي داشتم. آن بيكاره گي گوش نواز و آرامش، و آن شيريني اجبار به بي عملي در لحظاتي كه هر عملي ممكن بود صدايي داشته باشد و هر صدايي هرچند كوچك، از كيفيت صداي بي نقصي كه فضا را آكنده بود، كم مي كرد…

انگار بچه كوچكم روي پام خوابيده بود و شوهرم داشت رانندگي مي كرد و من بچه ي دومم را توي شكم داشتم.

به خودم آمدم و ديدم آن خاطرات دارند آزارم مي دهند، موسيقي هنوز داشت پخش مي شد. صفحه را بستم.

به نظرم اسامي آدمها مثل گره است. گره هايي در جريان فكر كه جريان فكر را مختل مي كند. در عين علاقه و وابستگي به آدمها، هميشه سعي مي كنم اسم و صورت آنها را جريان ذهنم كم كنم، همچنين آنها را از اظهارات مجازي ام كم كنم، سعي مي كنم نام دوستان و آشنايانم و ماجراهايمان را در فضاي خصوصي نگه دارم و در همان فضاي خصوصي هم باز يك مرحله ديگر از مشخصاتشان در ذهنم و در غياب آنها حذف كنم بلكه اين يك وجب جاي امن توي سرم هم اشغال نشود اما ديشب اين كار غير ممكني شده بود، گره ها يكي پس از ديگري مي افتادند روي جريان ذهنم و عصبي و متزلزلم كرده بودند.

خاطرات خوب و بد فرقي نمي كند، آدمهايي با نقشهاي خوب و بد نيز، همه، جا مي خواهند. همه درصدي كار مي كنند. هيچ كس مستمع و گوينده ي آزاد نيست. سرم سنگين شده بود، قلبم تند تند مي زد. بدهكاري ها و طلبكاري ها در روابط يادم آمده بود، تازه حساب و كتابها هم هر دم به هم ميريخت، بدهكاري تازه اي با روال ذهني امروزم در فلان رابطه ي طلبكاري هميشگي رخ مي داد و برعكس… رفتم توي رختخواب و آن تصوير عاشقانه ي خيال انگيز هزار ساله بند كردم تا خوابم برد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

جوان بودم اما ديرم شده بود

هنوز سي سالم نشده بود. هفت هشت سال پيش از حالا كه به نظرم هنوز هم جوانم. اما فكر مي كردم ديرم شده. فكر مي كردم آنقدر دير شده كه بايد تصميمات نهايي را گرفت، بايد سر انتخابي كه (نهايتا) كرده ام بمانم، هر طور شده حفظش كنم و هرطور شده بهش وفادار باشم. پوند هنوز نشده بود سه هزار و پانصد تومان و هزار و هشتصد هزار تومان بود، من تازه خانه ي كوچكم در كراچ اند فينزبوري پارك لندن را اجاره كرده بودم. خانه ي كوچك پاكيزه زير شيرواني بود و هميشه بوي چوب و باران مي داد. از نتيجه جستجوهاي طولاني در وب سايت هاي خانه يابي آنلاين، تفريح طول مدت زندگي ام در لندن (بعد از متروگردي) نصيبم شده بود، كاناله هاي قرمز، موكت سبز، كمدها و ميز هاي چوبي خيلي قشنگ داشت و پنجره ي اتاقي كه رو به حياط هاي سرسبز و كوچكي كه تا چشم كار مي كرد ادامه داشتند. آنجا باران زيادمي باريد. من مي نشستم پشت پنجره و به اضطراب دوست پسرم كه فرسنگها دور از من برايم پيغام مي فرستاد و زنگ مي زد، حتي وقتي پيغام نمي فرستاد و زنگ نمي زد گوش مي دادم. دلش نمي خواست من از خانه بيرون باشم، مي ترسيد. مي ترسيد اتفاقات ناشناخته و وسوسه انگيز من را از راهي كه قرار بود با هم شروع كنيم خارج كنند. من هم مي نشستم خانه، نه اينكه به خودم بي اعتماد باشم اما اعتماد كامل را به چه كسي مي توان داشت؟ مي توانستم خودم را در عرصه هايي كه از پيش آزموده بودم تصور كنم و از آزمايش سربلند بيرون بيايم اما چه مي گذشت در آن گروه هاي كوچك صميمي كه شبها دور و بر دانشگاه ها ادر كافه هاي كم نور آبجو مي خوردند و من را كه ده دقيقه وقت از دوست پسرم كه تند تند زنگ مي زد و محل استقرارم را در لحظه جويا مي شد مثل شيئي گريخته از موزه هاي خاورميانه نگاه مي كردند. هنوز زبانم آنقدر باز نشده بود كه بتوانم نشانه اي از خودم بروز بدهم كه مهاجر زوركي با كيس تقلبي نيستم. مغرور بودم، دلم نمي خواست مهاجر زوركي با كيس تقلبي تلقي شوم، ميامدن سراغم و تند تند و روي هم روي هم حرف مي زدند. من از بين حرفهايشان ساده ترين كلمه ها و سوالات را انتخاب مي كردم. هميشه وقتي كسي مي خواست با من حرف بزند اين مسائل جاري بود، وقت نداشتم… بايد مي رفتم. نمي فهميدم خنده ها از چه بابت است و گاهي توي فكر رفتنها و نگاه هاي عميق و سرخ شدن پوستهاي نازك انگليسي. زود در مي رفتم. اما باز برمي گشتم. عاشق آن بارهاي بي تجمل و قديمي و قهوه اي بودم با نورهاي زرد، عاشق گير افتادن بين آدمهايي كه هر از گاهي از بين آن ستونهاي سترگ مردان بلندقد ايستاده در دايره هاي تنگ معاشرت چشمشان به دختر نامأنوسي مي خورد كه چسبيده به ميز بار، دم دست بارمن كه غالبا صميمي ترين و آشناترين آدم اينطورجاهاست. از همه جا مي رفتم، و به همه جا. با قدمهاي بلند و تند. طول راه كالج تا خانه يك ساعت و ده دقيقه بود اما من به علي گفته بودم دو ساعت و ده دقيقه. و هر بار همين شصت دقيقه سهم من از تماشا بود و ايستگاهي بين راهي كه گاهي برهوت بود، تند تند از پله ها بالا آمده بودم كه چشمم مي خورد به يك خيابان خالي بي پايان و ساختمانهايي زرد يا خاكستري..

ادامه دارد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

٢٥ دي ماه ٩٦

راديو آهنگي سوزناك پخش مي كند. راننده آرنجش را به دستگيره تكيه داده و ديتش را زير چانه اش زده و در ترافيك سنگين شريعتي، با گاز و ترمزهايي شديد و نااميدانه، چند متر چند متر پيش مي رود. صبح رفتم دانشگاه دنبال مدركم، مسئول امور فارق التحصيلان روي صندلي اش نشسته بود و مي گفت در ايام امتحانات جوابگو نيستيم. گفتم پس چرا يك ماه پيش كه به من گفتيد برو يك ماه بعد بيا نگفتيد در ايام امتحانات جوابگو نيستيد؟ زنك ترش كرد. گفت خانم برو هفته ي بعد بيا. گفتم هفته ي بعد چه روزي؟ گفت مي گم هفته ي بعد ديگه، گفتم با حساب يك ماه پيش كه پيش بيني امتحانات را نكرده بوديد ممكن است حالا هم حساب فلان اتفاق در هفته ي بعد را نكنيد. لطفا به من بگوييد كه چه روزي اينجا باشم… عصباني تر شد، گفت من اين روزها مراقب جلسه امتحانات هستم… من بايد به شما جواب پس بدهم؟ گفتم روي ميز شما نوشته خانم جعفري مسئول فارغ التحصيلان، ننوشته مراقب جلسات امتحاني… بحث پايان نداشت.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید