عشاق سرطان

دختره مُرد. سرطان داشت. دشمن بوديم، به نظرم مي رسيد به من حسودي مي كند. او هم مي توانست در مورد من چنين فكري كند. همانطور كه من تلخي و ناسازگاري و عيبجويي او را حسادت تعبير مي كردم او هم مي توانست براي خودش تعابيري داشته باشد كه با آنها من را به حسادت يا رفتار زشت ديگري محكوم كند. روبه روي هم مي نشستيم، هفت هشت ماه تمام. ماه ها و روزهاي آخر كار كردن من در يكي از آن هلفداني هايي كه آدمها را سر القاب و عناوين و صنار سي شاهي به جان هم مي اندازد، دو سال آنجا دوام آورده بودم و چند تايي كار چاپ كرده بودم و سبك و سياقي ساخته بودم كه وقت معرفي و تثبيتش بود و مي خواستم اين كارها ديده شود و مدير خپل تنگ چشمي هم داشتم كه به طرز خفه كننده اي تلاشم را انكار مي كرد و اين دختره را هم سرباز گرفته بود تا از پتانسيلهاي ذاتي زنانه اش براي رقابت و مقاومت و مبارزه و سركوب سوء استفاده كند و به من ثابت كند هر چيزي كه بلدم از خودش ياد گرفته ام و پخي نيستم. دختره در طول تمام جلسات به جاي توليد ايده و محتوا براي پروژه ها، اغلب نيرويش را صرف مخالفت و مبارزه با ايده هاي من مي كرد. گيج مي شدم، برافروخته مي شدم، سعي مي كردم خودم و افكار و نظراتم را مرور كنم و حقي براي مخالفتهاش قائل شوم اما نميشد، سند قابل قبول يا حتي غير قابل قبولي نداشت كه ثابت كند دشمنيهاش موجه است .

در طول مدت آن هفت هشت ماه هيچ استعداد ويژه و منحصر به فردي در نوشتن ازش نديدم تا همين اواخر، همين چند سال آخر كه سرطان گرفت. نوشته هاش را توي اينستاگرام مي خواندم، عميق و دقيق شده بود، بالاخره زندگي چيزي بسيار واقعي، بسيار منقلب كننده و بسيار تاثير گذار نصيبش كرده بود. داشت مي مرد، داشت مي مرد و از اين تجربه ي مشاهده ي مرگ مي نوشت و نوشتن بلد بود. اين جاي تبريك داشت، بالاخره به چيزي منحصر به فرد دست پيدا كرده بود. 

ديروز خورشيد پيغام داد و پرسيد كه آيا دختره مُرد؟ راستش اصلا اول جمله را خواندم : دخترِ مَرد؟ 

بعد پرسيدم و گفت كه از فلاني گفته. به هر حال جا خوردم هرچند انتظار اين مي رفت. اول از همه ياد يكي از همكارهايمان افتادم كه سه نفري با هم دور يك ميز مي نشستيم، واقعا عاشق اين دختره شده بود. بعد از سالها عميقا و با جزئيات ياد پسره افتادم، مطلوب ترين يادهايي كه ميشد از آن آدم كرد، براش دعا كردم. خيلي خوب بود كه آنقدر عميق و كامل عاشق اين دختر شده بود، عشقش غرورآفرين ترين چيزي بود كه پيش چشم من قبل از سرطان نصيب اين دختر شد.

رفتم توي اينستاگرام، آخرين پست دختره را ديدم، خبر از انتظار مرگ مي داد و يكجورهايي براي من عميق ترين و قابل لمس ترين تصويري شد كه كسي مي توانست از مرگ نشان دهد. باقي پستهاش را ديدم و به نظرم چقدر خوب رسيد، گفتم كه، چقدر واقعي، چقدر دقيق و درست.

بعد تگ ها را باز كردم، چيزهايي كه در مورد دختره نوشته بوديد، بيشتر از همه نوشته بوديد كه اسوه ي صبر است! چه عجيب! اين بنده خدا كه تمام مدت و حتي در تمام پستهاي اينستاگرامش هم كه هيچ اثري از صبر نداشتند به خودش پيچيده بود!

 نوشته بوديد كه بي نياز است.  اوه! چطور؟! آخرين باري كه براي مهماني به خانه ي من آمده بود را به خاطر آوردم… بي نياز بود؟ نه! اصلا! با تمام وجود آسيب ديده و ترسيده اش توجه و حتي ترحم مي طلبيد. من را صدا مي كرد توي اتاق، ازم مي خواست كنارش بنشينم، بعد من را مي فرستاد و دوست پسرش را صدا مي كرد و اين رفت و برگشت آن شب بارها تكرار شد، آدمها را پس مي زد كه صدايشان كند. حالش خوب نبود، ترسيده بود، خب حق داشت، سخت مريض بود، راستش من حتي مريضي اش را درك نمي كردم. توي چشمها و صورتش بيماري نبود، حالت رنجور و مريضي كه اعلام مي كرد دارد عذابش مي دهد را نميشد حس كرد يا من در اينباره بي تجربه تر از آن بودم كه بتوانم رنجي كه مي كشد را درك كنم، خيلي ناله مي كرد، مي گفت كه دارد عذاب مي كشد و به نظر مي رسيد به كمكي مهم و بزرگ و كافي نياز دارد، دور و برش كه چيزي جز آدمها نبود، به آدمها نياز داشت.

 اينستاگرام پر شده بود از پستهاي سرطاني، آدمهاي مختلف، نقاش وخواننده و عكاس، همگي سهم خودشان از بزرگواري مفت و مجاني را به جا آورده بودند. نوشته بودند روح بزرگي داشته… اين جهان لياقتش را نداشت… جاي تنگي كه در آن جا نميشده را ترك گرفته و رفته تا آسمانهاي بلند… كه  روح رنگارنگ خودش را از دنياي تاريك ما برده! …. روح رنگارنگ؟ يعني شما واقعا كوريد؟ آن تاريكي وحشت زاي ترسناك را نمي ديديد كه تا عمق وجودش رسوخ كرده بود؟ خيال مي كنيد كارگردانان مضحكِ ساز و كار اين جهانيد و با زبان كثيفِ ترحم مي توانيد روح خودتان را متبرك كنيد و با بخشيدن القاب مفت و بي هزينه افتخار خوشحال كردن يك بيمار رنجيده را نصيبِ خودِ كثافتتان كنيد؟ هيچ معلوم هست چرا اينطور در مقابل بيماران رو به موت حال بزرگوارانه و منحوس بخشندگي و ستايشگري پيدا مي كنيد؟ نكند خيال مي كنيد از آنجا كه مردن يك وظيفه ي عمومي است بايد از كسي كه زودتر از شما سهمي از اين وظيفه ي عمومي را به عهده گرفته تشكر كنيد؟ خيال مي كند اينها دارند به جاي شما مي ميرند. از آدمهاي مريض مي ترسيد، آنها را خداي مرگ مي بينيد، در مقابلشان زانو مي زنيد و كلمات بزرگ را قرباني مي كنيد تا به اين نحو منحوس از خشم بيمار كه سمبل بيماري است برائت بجوييد، نكند ويروس مرگ از او به شما سرايت كند.

دوست ندارم سرطان بگيرم. اگر سرطان بگيرم از شما آدمها فاصله مي گيرم چون مطمئنم آنوقت با زبان ديگري جز سرطان با من گفتگو نخواهيد كرد. زبان چيزي جز سرطان را نمي فهميد و زبان سرطان را هم نمي فهميد!

كاش حداقل در آخرين لحظه هايي كه  زنده بود اجازه مي داديد در اين جهان كه ماهيت اصلي آن «واقعيت» است زندگي كند. شما طرف را با هجو و دروغ مدتها پيش فنا كرديد و به دنياي غيرواقعي تصورات نادرست فرستاديد. شمع و بادكنك بهش بستيد، القاب پوك خودتان را بهش چسبانديد و مجبورش كرديد نقش آن تكه اي را بازي كند كه مريض و بيمار و معيوب به اين زندگي نفرت انگيز شما چسبيده و از آن دل نمي كند، اينطوري بهش گفتيد كه خيلي صبور است و زيبا است و فراموشش نمي كنيد! اصلا مگر فراموش نكردن شما و ياد شما چه اهميتي دارد؟

كاش خفه مي شديد و براش جشن نمي گرفتيد و فريبش نمي داديد، شايد در آن چند صباح مانده تا موت، مي توانست چشم باز كند و به زندگي خودش نگاه كند و ببيند چطور زندگي اي كرده و دو دو تا چهارتايي كند و مثل شما كور نميرد

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

رابطه من و بابا

الكي به بابا تشر مي زنم. از بين ايرادها كشككي ترين هايشان را انتخاب مي كنم و مي گيرم. نه چندان زياد، گاهي اما متناوب. در ناخودآگاه يا خودآگاهم خيال مي كنم اين مي تواند متعادل كننده رابطه باشد. 

باباي من جوانيهاش مرد خيلي خشني بود، از آن دسته مردهايي كه از خشونت خودشان راضي و مطمئن هستند و خيال مي كنند محكم ترين ابزار در زندگي آنهاست. البته حالا هم چندان از ميزان آن خشونت كم نشده، مقداري احتياط به آن اضافه شده است و مقداري از آن را تغييرات اجتماعي كُند كرده است. من جوانتر كه بودم بلد نبودم حرف بزنم، بلد نبودم اعتراض كنم. مي ترسيدم و بلد نبودم. بابا هميشه از خودش تعريف مي كند، بد هم نمي گويد، خيلي وقتها حرفش درست است اما گاهي همين اصرار در بيان كردن درستي ها زننده است، بابا صنعتگر ماهري است.از آهن و پلاستيك و چيني و سيمان و انواع و اقسام موادهاي شيميايي و سازو كارهاي مكانيكي ماشينها سر در مي آورد و به اينها مي بالد، به ظرايف كه مي رسد طبيعتا اشكال پيدا مي كند و اين را نمي پذيرد، خودش را عقل كل مي داند و كار هيچ صنعتگر ديگري را قبول ندارد. حتي به خاطر آواز خوبي كه مي خواند هم باقي خواننده ها را دوست ندارد، دست مي كشد به مبل و صندلي هاي پر پيچ و خم و محكم فرفروژه كه از شاگردش خريده ام و ايرادي پيدا مي كند و روي آن تاكيد مي كند، سر همين هم بهش توپيدم، گفتم بابا از خودراضي نباش، اين آقاي فلاني در كارش به تكنيك هايي رسيده كه حتي تو هم بلد نبودي، اينها را ببين. دستش را از روي صندلي غول پيكر كشيد و رفت نشست پشت چاي و مظلومانه سكوت كرد. بابا چشمش را عمل كرده، چشم چپش مثل چشم راستش، شبكيه پاره كرد و توسط همان دكتر قبلي كه برادرم معتقد است دكترعوضي حرف گوش نكني هم هست، عمل شده و چند روزي مهمان من است.

رفته بودم فيزيوتراپي، فيزيوتراپ از مريضها مي خواهد كه در طول فيزيوتراپي به بدنشان فشار نياورند، درست عمل كردن به دستورالعمل ها از خود دستورالعملها و دستاوردشان مهم تر است، عذاب مي كشم اگر خيال كنم آدمي هستم كه عمرش را صرف بي دقتي در نحوه ي انجام دادن عملي مي كند كه دارد انجام مي دهد. اما بايد مي رفتم ديدن سارا، سارا فردا مي رفت آمريكا و تا دو ماه نمي آمد و اين دو ماهي كه نديده بودمش در مقطع حساسي از زندگيش بود و نمي خواستم با اين وقفه در ديدار در دوستي اي كه به زعم خودم روي آن خيلي كار كرده ام وقفه ي تاثيرگذار ايجاد كنم. ترافيك چهارشنبه شب بود، نصف راه را با اتوبوس و باقي را با تاكسي رفتم، توي راه هم فكر كردم به اين كه اين تلاش رسيدن به ساختمانهاي آ اس پ و سختي اش من را از رابطه ي با سارا طلبكار مي كند يا نه. سارا توي مغازه نبود، داشت از فروشگاه هاي خنزر پنزر فروشيِ بالاشهريِ امكان براي رفقاي آمريكاييش وسايل تزئيني مي خريد، اعصابش هم خيلي به هم ريخته بود… قبل از اينكه بخواهيم به گرم ترين جاي بحث برسيم به بابا زنگ زدم كه خيالم راحت شود راحت و خوب است. مانده بود پشت در، ، قفل كتابي جديدي كه برادرم ظهر به جاي قبلي گذاشته بود قفل راحت باز شويي نبود و بابا كليدش را نميشناخت، سعي كردم شكل كليد را براش توضيح بدم، گفت گوشيش شارژ كافي ندارد. قرار شد زنگ بزنم به برادرم و ازش بخواهم به بابا زنگ بزند و روش باز كردن قفل را توضيح بدهد، نشد. همانطور كه داشتم براي بابا توضيح مي دادم كه چطور دوباره تلاش كند، از لابه لاي حرفهاي مريم، دوست سارا شنيدم كه گفت: «سخته مراقبت از پدر مادراي پير» همانجا وسط سر و كله زدن با بابا مي خواستم برگردم پيش مريم و برايش توضيح بدهم كه بابا پير نيست. اين جمله ي «باباي پير» من را مي كشد، عاجزم مي كند. 

بابا باز هم نتوانست در را باز كند، سارا تازه آماده ي معاشرت شده بود، بايد برمي گشتم. دست و پام را گم كرده بودم. داشتم سعي مي كردم اضطرابم را به سارا و مريم منتقل نكنم اما كار ساده اي نبود. چند تا جمله ي مربوط و نامربوط پيدا كردم و پشت هم چيدم، توي حرفهام گفتم : «تازه باباي من كه پير نيست» مريم نشنيد، داشت به پيتزاي كوچكش كارد مي كشيد. سارا شنيد، پرسيد غدر تو چند سالش هست؟ گفتم شصت و هف. گفت كه چند روز پيش تولد هفتادسالگي پدرش بوده و خيلي قشنگ خنديد. 

من موبايلم را زده بودم به شارژر سارا توي دست و بال بچه هاي شيريني فروشي و با سراسيمگي مي پيچيدم وسط كار و بار و حساب كتابشان با مشتري ها، بايد گوشيم را به ذخيره برق معقولي مي رساندم و هم زمان بايد مي رفتم، داشتم از دو سمت مخالف كشيده مي شدم. مسئله ي ديدار با سارا هم هنوز موضوع باقي بود. گفتم بريم سيگار بكشيم و چند قدم بزنيم اما هنوز نرفته مضطرب شدم كه نكند بابا راه افتاده باشد سمت مركز خريد تنديس و توي تاريكي چشمش ماشينها را نبيند و اتفاقي بيفتد… فوري گفتم برگرديم. سيگار را توي قسمتي از يك سطل زباله ي عجيب روبه روي مغازه ي سارا خاموش كردم و همانطور كه داشتم خاموشش مي كردم فهميدم مخصوص زباله هاي بازيافتي است، سيگار را بردم و انداختم توي سطل عادي. داشتيم اسنپ مي گرفتيم كه ديديم يكي از شاگردهاي سارا به دود باريكي اشاره مي كند كه از توي سطل بلند مي شد. شرم غيرعادي اي وجودم را گرفت، دستم را كردم توي دستمال كاغذي هاي در جداگانه ي سطل آشغال كه قبلا نزديك بود سيگار را توش خاموش كنم و سعي كردم دود را مهار كنم، سارا به دادم رسيد، گفت چيزي نيست و كار تو نيست، دلداري اش كافي نبود، عجز و بيچارگي ام به قدري عميق بود كه مي توانستم خودم را مسئول هر كم و كاستي و نقصي در محيط اطرافم ببينم. 

راننده ي اسنپ گفت مي آيد روبه روي تابلوي هاكوپيان، احساس مي كردم تابلوي هاكوپيان توي زمين ديگري در جهان است و قرار نيست به آن برسم. سارا گفت هاكوپيان همينجاس، همينجا، نگاه كن. اونجا! هيكل ظريف و كوچك سارا را توي بغلم فشار دادم و با قدمهاي خيلي بلند رفتم به سمت تابلوي هاكوپيان.

 تمام راه دلم مي خواست آن عجز عميق و سرسام آور را در اشك و گريه بيرون بريزم اما فقط يكي دو قطره از چشمم افتاد، تميزي و نظم ماشين راننده ي اسنپ اطمينان بخش بود، احساس مي كردم اين وضعيت مي تواند به حال من و بابا مفيد باشد. مؤدبانه نشستم، شكمم را سفت كردم كه مراقب كمرم باشم، از خودم تعجب مي كردم كه همچنان مراقب كمرم بودم، انگار اين نگراني شخصي براي پايبندي به دستورات فيزيوتراپ در دوري جستن از استرس كه لابه لاي آن لحظات به سمتش كشيده مي شدم گناهكارانه به نظرم مي رسيد. در جواب سوالهاي راننده اسنپ تمام وسواس و دقتم را به خرج مي دادم و سعي مي كردم متقابلا سؤالهايي محترمانه و انساني بپرسم،اتاق ماشين شده بود ميز كار طراحي استراتژي ها، دست و ذهنم همين اندازه كوتاه و مشتاق ترتيب اثري بود.

كمتر از هر وقت ديگري ترافيك عصبي ام مي كرد، غمگين چرا ولي عصبي نه، به خودم اجازه نمي دادم عصباني شوم، به اين وسيله، به وسيله ي صبر داشتم دعا مي كردم كه باز نشدن قفل بابا را دچار ياس و وحشت نكند، كه آن لحظه هاي تاريك و سرد پرده از واقعيت يا وهمي ناشناخته كه بتواند در ذهن بابا منجر به احساس شكست شود، برندارند. مي خواستم برايش روشن كنم كه شرايط عادي است و باز نشدن قفل … آه! چطور ممكن بود كه بابا نتواند يك قفل را با كليد باز كند. باباي من كه اولين مردي بود كه مي توانست قفلهاي بزرگ را بدون كليد بشكند، بهتر از هر مردي مي توانست چنين كارهايي كند.

 يادم افتاد كه چراغ حياط خاموش است و بابا توي تاريكي مانده، زنگ زدم و توضيح دادم كه چطور مي تواند آن چراغ را روشن كند. چراغ روشن شد

سر كوچه از ماشين پياده شدم و تا خانه دويدم. شكمن را سفت كرده بودم و دو طرف كمرم را محكم گرفته بودم و در حالي كه قلبم تاپ تاپ مي زد كه خداي نكرده باباي عزيزمدر آن موقعيت سخت پريشان نشده باشد نگران كمرم هم بودم و از وضعيت شكايت مي كردم كه دارد عذابم مي دهد و در همان حال نيز از اختلاط اين دو جريان ناهماهنگ ذهني حيرت زده بودم.

قبل از اينكه زنگ در را بزنم و بابا در را باز كند خيالم راحت شد، چيزي تغيير نكرده بود، رسيدن من جراحت احتمالي روان بابا در آن موقعيت را جبران نمي كرد، در آن يك ساعت بدترين و مخرب ترين بخش ماجرا گذشته بود و احتمالا مرحله ي سازگاري و پذيرش داشت سر مي رسيد اما ديگر اينها مهم نبودند، احساس مي كردم همينكه بالا سر مصيبت رسيده ام و از نزديك در آن سهيم مي شوم كافيست. 

بابا در را باز كرده بود، كليد قفل را بالاخره پيدا كرده بود، تاكيد داشت كه كليد زائده اي داشته و با ساباندنش به آجرها زائده بالاخره رفع شده وتوي قفل چرخيده. سر حوصله و مطمئن اين را مي گفت اما من مشكوك بودم. معلوم نيست خودم بودم كه نياز داشت به صحت اين اشكال مطمئن شود يا بابا از منظر من، به اين منظور كه ماجرا حول لطمه ي بينايي اش نگردد. مي توانستم قبول كنم و بابا را به اين ترتيب دلداري بدهم اما غرور بابا در نشنيدن كلام ترحم آميز پيش من بايد رعايت مي شد. گفتم بابا شما هول شده بوديد. عمل شبكيه، كليد ناشناس بدقلق و تاريكي و ناآشنايي شما با اين تركيب باعث شده بود نتوانيد كليد را توي قفل فرو ببريد و خيال نمي كنم كليد توانسته باشد توي جيب شما غر شود. يكي دو ثانيه مكث كرد و گفت: «ممكنه»

    نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

    تا الكل نخوري معجزه آب را نمي فهمي

    يه تيكه دارچين دو سانتي متر مربعي رو قورت دادم. قبلش داشتم در مورد اعتدال و ميانه روي داد سخن مي دادم. توي دو تا ليوان شيرگرم ريختم و زنجبيل و دارچين. دارچين شيرجوش مسي يك تكه بيشتر نبود، براي خودم برداشتم. دارچين اتفاقي پريد توي گلوم و روند پيدايش سلسله تقبيحيِ عملِ منجر به حادثه فعال شد.

    من خرافاتي ترين آدمي هستم كه مي شناسم. بعضي ها به جن معتقدند و بعضي ها به شيطان و بعضي ها به آب روي گربه نپاشيدن براي مصون ماندن از زگيل. من به اين چيزها معتقد نيستم چون من به همه ي چيزهاي ديگر معتقدم. من به شيطاني بودن و ملكوتي بودن يك نشانه در آن واحد معتقدم. دارچين فرو مي رود توي حلقم و من فكر مي كنم اين عقوبت خودخواهي من است. دارچين مي رود توي حلقم و من خيال مي كنم پاداش حق شناسي من است، قرار شده بلعيده شود تا گير كند توي يكي از آن لوله هاي صورتي و منبع جذب فلان رسوب مضر شود و رسوب را تا لوله هاي تحتاني بدنم حمل كند و در مناسب ترين مقطع دفع كند. 

    به نظرم آب عجيب ترين عنصر دنياست، همه جا هست. هيچ چيزي نمي تواند به آن آسيبي برساند. آتش؟ آتش فقط مي تواند آب را بخار كند. آب همچنين قدرت شفا بخشي چند بعدي بالايي دارد. مي گويند توي آب راه برويد تا عضلاتتان تقويت شود. مي گوياد آب زياد بخوريد تا مصموميتتان برطرف شود، الكل كه مي خوريد آب زياد بخوريد تا روز بعد سردرد نگيريد. 

    اما چرا بعضي آدمها حتي در اثر زياد خوردن الكل هم سردرد نمي گيرند؟

    فكر مي كنم اين دارچين پريد توي گلوم تا درسته و بي دردسر در يك زمان معلوم دفع شود و من به صورتِ شيرينِ تجربي مدت زمان معمول گذر يك شي ء از مجراهاي گوارشي ام را درك كنم.

    دلايل ساده قابل اعتمادتر هستند، دلايل ساده قابل اعتمادتر هستند چون به وسيله ي تجربه شدن ساده شده اند و چون تعداد افراد بيشتري بر سر آنها توافق دارند. خب، متقاعد شو.
    خيلي تنبلم و از اين معذبم، فكر مي كنم ديگران از من توقع دارند سهم بيشتري از زحمتهاي دنيا را تقبل كنم و از بابت طفره رفتن شماتتم مي كنند. به جاش، مغزم دچار بيش فعالي شديد است. براي كوچكترين رويدادها يه سلسله دليل و معنا مي تراشم كه رويداد بيچاره اصلا از نظر حجم و اندازه با آنها هم وزن نيست. 

    تصویر | منتشرشده در بدست | دیدگاهی بنویسید

    برلين

    ‎رفتم در سالن كوچك صبحانه ي هتل «ميسون ام الوائر پلاتز» صبحانه خوردم. روي ميز كنار پنجره، زن سياه پوست چاقي پشت به پنجره نشسته بود و با دقت و تسلط فنجان قهوه به دست و چشم به سالن غذاخوري، همه ي حركات مراجعين را زير نظر داشت. هيچوقت در سالنهاي سلف سرويس غذاخوري، وقت پر كردن بشقاب آسايش كامل ندارم چه برسد كه بازرس خبردار هم داشته باشم. 

    در يكي از تورهاي مسافرتي يكي از تورليدرها گفته بود كه ايراني ها هميشه بشقاب غذايشان را زيادي پر مي كنند و غذا را هدر مي دهند و همين باعث شده من هر بار وقت پر كردن بشقاب غذا تصور كنم ديگران در حال حدس زدن مليت من و ارتباط آن با حجم غذاي توي بشقاب من هستند. به هر حال، هيچكدام از اينها باعث نمي شود من كمتر از اندازه ي احتياجم غذا بخورم، در حقيقت آن خاطره ثبت شده ي دائمي ضرر چنداني جز به هم زدن نظم جاري ذهن من وقت پر كردن بشقاب غذا در سالن هاي غذاخوري ندارد. به خانم چاق اخمو لبخند زدم و بعد از آن ديگر نگاهم نكرد. يك دختر و پسر خيلي جوان كه پوست هاي نارنجي و چشمهاي آبي روشن داشتند با بسته هاي عجيبي از خوراكي آمدند و رفتند كاسه هايشان را از كورن فلكس پر كنند. پسره كنسرو تن ماهي را ريخت توي كورن فلكس و دختره يك بسته كوكي اسمارتيزي بدرنگ باز كرد و شروع كردند به دزدكي نگاه كردن پروپاچه ي كارمند هتل و سر به سر همديگر گذاشتن درباره ي علاقه ي احتمالي پسره به هيكل خانم. از همانجا كه نشسته بودم مي فهميدم دختره چرا اين كار را مي كند و پسره چقدر از واقعيت نيت دختره را متوجه نمي شود، اما غذاهايي كه با خودشان آورده بودند را به هيچ وجه نمي فهميدم. حتي بسته بندي هاي غذاهايشان هم عجيب بود، در تمام طول اكتشافات گسترده ي اين دو سه هفته در سوپرماركتهاي آلمان، به چنين بسته بندي هايي برنخورده ام.
ديروز وقتي رسيديم جلوي ساختماني كه نقشه در جاي اسم هتل نشانمان داده بود، راننده، به خاطر  انعام جزئي يا به خاطر ستاره اي كه بايد در «ماي تاكسي» از من مي گرفت يا به خاطر قُرب نژادي خاورميانه اي كه بينمان بود، بعد از اينكه چمدانم را پايين گذاشته بود و تشكر كرده بود و رفته بود برگشت و ازم پرسيد مطمئني اينجا همان آدرسي است كه بايد پياده مي شدي؟

    ‎ساختمان هيچ ربطي به ساختمان هتل نداشت. بيست و چند تا زنگ روي صفحه ي زنگها بود و اغلب عنوانهاي روي زنگها از فرط كهنگي ناخوانا شده بود. جلوي در بچه مدرسه اي ها بازي مي كردند، يكي از عقب خيز برداشت و دويد و پريد روي كول يكي ديگر و اين يكي مثل موجي كه روي ساحل مي نشيد روي هوا بلند شد و خيلي نرم خورد روي زمين و از پاكت خوراكي كه توي دستش داشت ذراتي مثل گندم ساييده ي طلايي پخش شد توي هوا، من و راننده هردوتايمان انگار با موج بدن پسر و ذرات طلايي توي هوا هيپنوتيزم شده بوديم. پسر بچه به همان سرعتي كه فرود آمده بود برگشت و سر پا شد و دنبال رفيقش رفت و باقي رفقا هم دنبالشان رفتند و صحنه ي ساختمان زرد رنگ قديمي خالي شد و راننده هم رفت. از شيشه ي در توي ساختمان را نگاه كردم، يك نرده ي بزرگ چوبي و سرستون شير غران داشت ته راهرو با پله ها شروع مي شد. روي موكت قهوه اي كف چند تا كاغذ افتاده بود كه انگار سالها همانجا بودند و حتي باد تكانشان نداده بود. فكر كردم اين ساختمان متروكه است و من در بوكينگ  دات كام پاي يك اتاق مخروبه  كه كليدش معلوم نيست كجاست پول داده ام، توي دلم خالي شد.  يك خانواده متشكل از مادر و مادربزرگ و دخترها همانوقت آمدند و  زنگ يكي از واحدها را زدند و در باز شد. من هم با آنها رفتم تو. چرا رفتم تو؟ در آن وضعيت داخل آن ساختمان شدن تنها شانسي بود كه مي توانستم داشته باشم. رفتم تو و دنبال خوانواده چمدان كشان راه افتادم. پله ها زياد بود… گيريم كه از اين همه پله مي رفتم بالا! بعد مي خواستم چكار كنم. مادر خانواده عجز را توي صورت من ديد. پرسيد كه آيا دنبال جاي خاصي مي گردم؟ اوه! چه صورت آشنايي داشت و چه انگليسي روان و خوبي حرف مي زد! قفسه ي سينه ام سبك شد! گفتم من آمده ام هتل. گفت اينجا دندانپزشكي است. گفتم نه، تابلوي هتل روي سر در است. بچه ها را با مادربزرگشان فرستاد بالا و با من آمد و به سر در نگاه كرد. گفت نه! الوير پلاتز اينجا نيست! گفتم چطور ممكن است اينجا نباشد؟ (اصلا حاضر نبودم بپذيرم كه بي درنگ اتاقم را به من ندهند و اينجا جاي اشتباهي باشد. مي خواستم فورا بيايند و در همان ساختمان كهنه ي قديمي يك اتاق تميز براي من آماده كنند و من بروم توي اتاق و در را پشت سرم قفل كنم، بروم روي توالتي كه براي خودم اجاره كردم بنشينم تا عصبانيتم تمام شود!).خانم رفت از خشكشويي كنار ساختمان سوال كند، يكي دو دقيقه حرف زدند و آخرش خانمه خنديد. از اينكه يك نفر را داشتم كه داشت براي من آلماني حرف مي زد و مي توانست همه ي آن حرفها را بعد براي من ترجمه كند احساس غرور و قدرت مي كردم(بله خيلي جزئي، اما غرور و قدرت)،و از اينكه ديدم آخرش دارد مي خندد خيالم راحت شد چون مطمئن بودم آن آدمي كه به خاطر من چند تا پله را آمده پايين و دور و بر را جستجو كرده، از آواره شدن من نمي خندد. بله، آمد و گفت هتل همين جاست. 

    ‎اتاق تاريك بود، رو به حياط پشتي باز مي شد و افتاده بود گوشه ي ساختمان و پشت پنجره اش هم ديواره هاي حصيري چوبي گذاشته بودند، آشپزخانه كوچك بامزه اي داشت و همه جاش بوي نم مي داد. محض خوش كردن دل من يك كمد كوچك خيلي قديمي با كشوهاي ظريف و چوب خيلي خوش نقش گوشه ي اتاق بود. دراز كشيدم روي تخت و زاويه ديدم را رو به كمد كوچك تنظيم كردم. عصر بود، زانوهام از خم ماندن زياد در اتوبوس درد گرفته بود. توي نقشه ي آفلاين تريپ اوسو نگاه كردم ببينم دور و بر چه چيزي براي ديدن هست. يك پارك كوچك نزديك توي نقشه بود به اسم زويني پلتز. 

    خيلي كوچك بود. مثل ميدان هاي خودمان توي تهران، يك مستطيل بود كه يك ضلع بزرگش را خيابان گرفته بود و در باقي اضلاع، پرچين هاي دو نفره ، با فاصله هاي مساوي قرار داشتند، زير هر پرچين دو نفر روي نيمكت  نشسته بودند، غير از يك زن كه البته اين هم با سگش بود. قبل از اين «زويني پلتز» يك پارك محلي كوچك ديده بودم كه از اين يكي جالب تر بود، تمام اسباب بازيهاش چوبي بود، دور و بر اسباب بازيها هم عروسكهاي بزرگ چوبي بود (بعدا متوجه شدم اين مدل پاركها در برلين و محصوصا در منطقه ي غرب برلين فراوانند) يك پل چوبي مينياتوري وسط اسباب بازيها بود كه از روش رفتم بالا، يك توپ كهنه ي سفيد افتاد زير پل. پسري با گونه هاي گرگرفته ي سرخ و چشمهاي ريز و كلاه برعكس آمد و توپ را برداشت وخنديد و رفت. دو تايي بازي مي كردند. خيلي محكم به توپ لگد مي زدند و خيلي بي دقت بودند، انگار مغزشان زودتر از پاهايشان خسته شده باشد. توپ پاره پوره ي سفيد و خاكستري مرتبا مي خورد به ديواره هاي سيمي، من فكر مي كردم به اينكه اصلا نمي توانم راجع به شوت كردن هاي اين دو نفر نظري داشته باشم، دوست داشتم داشته باشم، دوست داشتم مثلا بگويم آلماني ها چغر هستند، محكم به توپ ضربه مي زنند.

    روز دوم از روي نقشه ي گوگل مپ آدرس «پتسدام پلتز» كه سه روز طول كشيد بهش نگويم پستدام پلتز را پيدا كردم و گوگل گفت كه با اتوبوس بروم، اتوبوس «ام» بيست و نه را از اليوائر پلتز بگيرم تا پتسدام پلتز. باران مثل سيل مي باريد. غير از كفش كه خيلي سنگين بود، من تقريبا همه لباسهايي كه برده بودم اتريش براي كوه را پوشيدم و آب توي لباسهام نمي رفت و از دوش باران باكم نبود، اما مردم واقعا داشتند تا مغز استخوان خيس مي شدند، تا زير زانو مي رفتند توي آب تا سوار اتوبوس بشوند و عين خيالشان هم نبود، من خشك و تر تميز پريدم بالا و تا ايستگاه آخر كه راننده گفت ترمينال است و بايد همه پياده بشوند غرق تحسين خودم بابت روش لباس پوشيدنم ماندم. اصلا به فكرم هم نرسيد قاعدتا در هر ده كوره يا شهري هر ايستگاه اتوبوسي دو جهت دارد و من نبايد براي رسيدن به مقصد نزديك ترين آنها را انتخاب كنم بلكه بايد درستش را انتخاب مي كردم. از يك آقايي آدرس پرسيدم، ناراحت شد كه اشتباه آمده ام، حتي افسوس خورد، چشمهاش چين افتاد و از همه اينها و لهجه اش فهميدم كه ايراني است. ازش پرسيدم و آه كشيد، بعد گفت بيا زير شيرواني ايستگاه بايستيم تا بيشتر از اين خيس نشويم و از آنجا شروع كرد قدم به قدم مسير بعدي را رسم كردن، در حالي كه شانه ي بيرون مانده از چترش داشت خيس تر مي شد و مسير را براي من روشن مي كرد، يك اتوبوس ديگر رسيد، گفت: «آهان آهان..، همينو سوار شو برو اس بان بگير» همانطور كه سوار ميشدم پرسيدم چي؟ گفت اس بان. در اتوبوس بسته شد و من براي آن آقا دست تكان دادم و مطلقا نمي دانستم اسبان چطور وسيله ي نقليه اي است.

    به راننده گفتم كه مي خواهم در ايستگاه اسبان پياده شوم، سرش را تكان داد، مطمئن هم تكان داد، من اما باور نمي كردم مطمئن باشد، تا دو ايستگاه بعد و تا وقتي جلوي تابلوي اسبان نايستاده بودم هم هنوز فكر مي كردم اسبان يكجور كلمه اي است كه مثلا همه مي شناسند اما هيچ دو نفري سر معني آن توافق ندارند و نگران بودم، كلمه ي ناشناس من را ترسانده بود و منبع عميق غريبگي شده بود. 

    جلوي درگاهي باستاني و سنگي اسبان، آبي كه بالا آمده بود تا مچ پا مي رسيد. دونفر دختر و پسر افغاني توي درگاه ايستاده بودند و پسره كه تو نمي رفت به دختره مي گفت «كفشاتو در بيار، كفشاتو بايد در بياري» دختره زد به آب و رفت. من از پسره پرسيدم كه از آنجا چطور برسم به پتسدام پلتز، گفت با من بيا، خيلي فوري گفت با من بيا و من وقت نكردم من من كنم، از درياچه ي كوچك آب كه رد شديم احساس كردم كه صد در صد به درستي آدرسي كه بهم خواهد داد مطمئن نيستم، روي نقشه برام توضيح داد كه بايد سوار چه قطاري بشوم، بعد نگاه كرد روي تابلوي راهنما و گفت: اصلا بعدي رو سوار شو برو الكساندر پلاتز، تو كه مي گي مي خواي بگردي، اونجا بهتره، گفت پتسدام پلتز مي خواي بري چكار، به خاطر كشتيا؟» گفتم نه، حالا نميشد همانجا برايش توضيخ بدهم كه در كتاب لانلي پلَنت نوشته پست مدرنيسم در معماري برلين را بايد آنجا ببينيم و من مي خواهم ببينم منظور لانلي پلنت از پست مدرنيسم در معماري برلين چيست… قطار رسيد. اين دفعه هم حرفمان با هم زبانمان هنوز تمام نشده بود كه گفت بدو برو سوار شو… گفتم الكساندر پلتز چي داره؟ گفت همه چي…

    در ميدان يك مركز تجاري تفريحي بزرگ كه از همه جا و همه طرف ريل هاي قطار از توي دلش مي گذشت از قطار رو گذر پياده شدم. ممكن بود اولين قدمي كه از ايستگاه بيرون مي گذاري وسط ريل قطار باشد، باران هم همچنان به قدري تند بود كه نمي شد توي شهر قدم زد. رفتم توي مركز خريد ميدان كه يك «دپارتمان استور» چند طبقه بود. دپارتمان استورها لذت خريد از مغازه هايي كه با سبك و سياق همان برند طراحي شده اند را از آدم مي گيرند اما من به تماشاي اجناس مختلف مورد فروش هر منطقه اي به اندازه ي كليسا ها و بناهاي تاريخي آن منطقه علاقمندم. پس همه چيز را نگاه كردم، خوراكي ها، عطرها، چمدان ها، لباس هاي زير زنانه و مردانه… همه چيز غير از لباس بچه، لباس بچه نگاه كردن براي زني كه بچه ندارد نوعي ماليخوليا به نظر مي رسد، ماليخوليايي كه هر چند دچارش نباشم از قرار گرفتن در معرض آن واهمه دارم. 

    نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

    هنگامه

    پنجاه كيلومتر بعد از آمستردام، توي جاده در راه بازگشت به خانه گفت: «اما براي من زيادي شلوغ بود، حالا حالاها بسمه»… راستش شوكه شدم. فكر مي كردم در اين سفر به هنگامه خوش گذشته. خنده ها و خميازه هاي از سر سرخوشي و دست زيرچانه زدن هاي از سر فراغتش را با دل و جان شمرده بودم و فكر مي كردم اين چند روز سفر به آمستردام، براي هنگامه جالب و فرح بخش بوده است. خيال مي كردم چند روز مرخصي گرفتن از كار سنگين خانه و بيرون از خانه و شوهر و بچه هايي كه در صف دائمي «طلب» يا «خواسته» صف كشيده اند و در عوض ماچ هم نمي دهند، براي هنگامه لازم و لذت بخش بوده باشد. اما آه كشيد و گفت اين همه شلوغي و همهمه شهر برايش زيادي بوده و ديگر نمي خواهد به همچين شهري برگردد…. 

    يكدفعه برگشتم و به خانه هاي نارنجي و قهوه اي و پنجره هاي بشاش شهر، به دوچرخه سوارها و دوچرخه هاي رنگارنگ، و به كانالهاي معصوم باركش كه توريستها روي قايقهايش مي خنديدند نگاه كردم و همه اين تصاوير پوچ شد.

    بايد براي رفتن به شهر ديگري برنامه ريزي مي كردم! اما خب به من هم حق بايد داد،تصور كنيم در كسالت روزي وسط هفته، در شهري كه آدمهايش در پارچه هاي سياه و خاكستري و خواهش هاي سركوب شده و مريض پيچيده شده اند و در خانه اي كه دود و تاريكي سنگين دارد شيشه هاي پنجره ها را هل مي دهد تا وارد شود، به نقشه ي اروپا نگاه مي كنم، انگشتم را مي زنم روي فرانكفورت و دور و برش را بزرگ مي كنم ببينم چه خبر است، در نزديكيها اسم دو شهر هست، پاريس و آمستردام، پاريس را پيرارسال هنگامه بايكي ديگر از خواهرهايمان آمده و در آخر به همان خواهرمان گفته از ديدن پاريس خسته شده، پس من بايد كجا را انتخاب كنم؟ 

    اگر شهر ديگري در نظر شماست ممكن است شما هم مثل خواهر من از تماشاي سلبريتي شهرها خسته شده باشيد، من نشده ام، شرايطم را توضيح دادم، در آن شهر و در آن خانه من ممكن است باز هم آمستردام را انتخاب كنم….

    شهرت، آدمها و شهرها را از حركت بازمي دارد، مكان يا فرد مشهور بايد بنشيند و بازديدكنندگان را بپذيرد. بازديدكننده ها با كاغذي حاوي اطلاعات از راه مي رسند و تا جلوي تك تك موارد مهم تيك نزنند مكان يا فرد مشهور را ترك نمي كنند. 

    البته يك فستيوال هم در شهر در حال برگزاري بود، بايد همان روز اول بعد از تماشاي مسير كوتاهي از كانال ها و خانه ها مي رفتيم و بليط اولين برنامه ي فستيوال كه تئاتري به زبان هلندي بود و ما چيزي ازش نمي فهميديم را مي گرفتيم و مي رفتيم مينشستيم مي ديديم و يك چيزي نمي فهميديم و اين صد بار شرف داشت به چيزي كه ما هم مثل بقيه فهميديم و خواهرك خسته ي من را خوشحال نكرد

    نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

    از تاريكي

    صداي بچه مي آمد، بچه ها، صداها همهمه مي شد، غش غش خنده و معلوم نبود سن آنها چيست. اتوبوس رد شد و من باز صورتش را ديدم. چشمهاش دوباره روشن شده بود.

    آخرين بار نشسته بود عقب يك تاكسي، در ميدان هفت تير، از جلوي من رد شد و من چشمهاش را ديدم، چشمها تاريك تاريك. از فرط اندوه از خواب پريدم! هيچوقت شده از فرط اندوه از خواب بپريد؟ اين اتفاق رايجي نيست. ترس و وحشت، نفرت يا خفگي، هيچكدام نمي توانند اينطور آدم را از خواب بپرانند كه اندوه مفرط مي تواند.

    يادم آمد كه از دوست مشتركمان مي پرسم كه هيچ مي داند چرا آن چشمهاي روشن تاريك شده اند يا نه؟ يادم مي آيد كه گفت لابد كركره را پايين كشيده است.

    ما ميان ساقه هاي سبز كشيده در آغوش هم فرو مي رفتيم و به فراز، به گلهاي زرد كه مثل باد روي سر ما مي وزيدند نگاه مي كرديم. من نگراني مبهمي را مي ديدم كه از پشت كوه هاي سرد، هو كشان به ما نزديك مي شود. گوشت و استخوان تنش را بين دستها فشار مي دادم و سعي مي كردم به اين ترتيب آمدن آن نگراني دور را بپذيرم. كله اش را از توي سينه ام در مي آورد و با چشمهاي سياه زنده مي خنديد. يك دسته از موهاش بالاتر از گوش راست سيخ شده بود، دسته اي كه مرا مي خنداند. 

    خيلي بچه بود، بچه و جوان و پير. در اندوه تاريكي آغاز شب، وقتي پرنده ها پنهان مي شوند و پشه ها از مخفيگاه شان بيرون مي آيند، بچه ها و جوان ها و پيرها ساكت مي شوند و سكوت آنها وهم زاست. در اندوه تاريكي آغاز شب، در ساعت گرگ و ميش، برگرد، بچه و پير و جوان نباش. توي سن آدمي باش كه گند و كثافت و خوبي و پاكي، اين طرف و آن طرف جهان را نمي شناسد اما از اين بيگانگي وحشت نمي كند، سقوط نمي كند، مي خندد و چشمهاش روشن است، چشمهاش برق مي زند و مي خندد

    نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

    منچستر كنار دريا

    دارم منچستر باي د سي رو مي بينم. (دفعه ي پيش تو سينما قلهك ديدم و طبيعتا سانسور داشت). بعد از اينكه نصف فيلم رو گريه كرده بودم و تازه آروم شده بودم (البته كاسه سالاد رنگارنگم هم دستمه) رسيدم به جايي كه تينج ايجرها شلواراشونو در ميارن و مامانه مي رسه… دلم پر شادي شد. شادي عميق. 
    چقدرخوشحالم كه بالاخره بعد سالها تلاش براي بيرون كردن اون نگاه تلقيني منفي (كه مدرسه و جامعه درباره آميزش جنسي تو سرم كرده) مي تونم احساس طبيعي و واقعي به اين پديده داشته باشم و جايي كه بايد ازش لذت ببرم و برام نويد بخش باشه

    من خيلي دوره هاي عجيبي رو از نظر ذهني و اخلاقي به اين موضوع گذروندم.. فكر مي كنم همه مون مي گذرونيم

    مثل يه بندبازي بايد مراقب باشم، يه سر فساده و يه سر فساد. خيليا افتادن و جفتش يه جور تباهيه. اين طرف كه مي خوايم از محدوده ها خلاص بشيم و به خواهش هامون تن بديم، خواهش ها فاسد كننده ن. اون طرف كه مي خوايم سفت و سخت سر محدوده ها وايسيم خواهش هاي عزيزمون فاسد مي شن. هر دوش تباهيه. اون اهرم بلند تعادل رو بايد طوري دستمون بگيريم كه سقوط نكنيم

    نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید