خرافات بي پدر

اگر وقت حاضر شدن براي رفتن به يك مهماني يا ديدن يك نفر روژ گونه ي فرداعلاء بيفتد و بشكند يك نداي موذي به من مي گويد نرو! اگر باز هم يك چيزي بشكند اما چيزي باشد كه نزديك به ته كشيدنش است يا كلا علاقه ي چنداني بهش ندارم همچين ندايي از درونم صدا نمي زند، نداي ديگري خواهد گفت: همه ي وسايلي كه به اندازه ي كافي محبوب نيستند را بكن توي جعبه بگذار دم در، تو لياقت چيزهاي بهتري را داري!

متاسفم واقعا! اين نداهاي هيولايي خرافاتي كه طرز تفكرشان مثل طرز تفكر دخترهاي دبستاني هيجان زده و ناگهاني و بي ريشه است بايد از سر من بيرون گذاشته مي شدند اما متاسفم… تا به حال اينطور نشده

به نظرم من به اين ترتيب به هيچ وجه نمي توانم با واقعيتها زندگي كنم. سر و روي همه آدمها و تصميمهاي پيش رو پر از اين علائم و نشانه هاي اتفاقي است و اينها هستند كه فرمان مسير زندگي من را دست گرفته اند.

يكي دستمال سر مي بندد و اين نشانه او را از دايره ي آدمهايي كه قرار است به آنها نقشي در زندگي خودم بدهم بيرون مي برد، يكي سيگار نازك مي كشد و من او را به ضعف شخصيت محكوم مي كند، يكي دستهاي كوچكي دارد و من احساس مي كنم ترسو است. يكي پوست روشني دارد و من خيال مي كنم سرد مزاج است. روژ گونه محبوبم ميفتد و مي شكند و من خيال مي كنم ديدار پيش رو نفرين شده است….

شما خودتان را چطور از بند اين خرافه ها خلاص مي كنيد؟ كاش كسي باشد كه بتواند چيزي و كاري به من ياد بدهد كه اصالت حقيقت نهفته در يك ماجرا را فداي نشانه هاي بيروني نكنم و فرصت هاي متنوع زندگي را به شكل اتفاقاتي شبيه به هم در نياورم

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

This Is How I Feel

نوشته‌شده در Uncategorized | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

فيلم ديدن

كشوي بالايي كشوي فيلمهاي ديده نشده است. از وقتي به اين خانه اسباب كشي كرده ام در اين كشو را براي خودم قفل كرده ام و تصميم گرفته ام كمتر به آن مراجعه كنم. 

در دوره هاي خيلي غم انگيز زندگي كه به خودم حق مي دهم با هر وسيله اي تحمل آنها را براي خودم ممكن كنم فيلم ديدن به نظر كار منطقي و حتي سودمندي مي رسد، امروز كشوي بالايي را باز كردم و سه تا فيلم ديدم. اصلا معلوم نيست چرا وسطهاي هر سه، تا تازه متوجه شدم كه اين فيلمها را قبلا ديده بودم! 

اين وضعيت ترسناك نيست؟ اينكه داستانهاي تاثيرگذار و شخصيتهاي منحصر به فرد اين فيلمها از خاطر من رفته بودند؟ آيا اين نشانه اي از توانايي فراموشكاري لحظات مهم و خاطرات باارزش زندگي نيست؟ آيا ممكن نيست كه من به همين ترتيب تجربه هايي كه پيش از اين كرده ام را نيز از دست داده باشم؟

موقع تماشا كردن اين فيلمها مغز من چقدر بوده؟ كوچك و ناتوان از ثبت و ضبط يافته ها!  آيا من در آن روزها و ساعتها هم دچار غم و اندوهي بوده ام كه فيلمها را مثل قرص روي آنها فرو برده ام و روز بعد كه از خواب بيدار شده ام اثري از عمري كه براي تماشاي آن تصاوير صرف كرده ام برجا نبوده؟

اين عمر گران كه مي گذرد چه چيزي از خودش به جا مي گذارد جز خاطرات؟ 

واقعا مي ترسم. مطمئنم كه خاطرات خيلي مهمي را از ياد برده ام. كاش مي شد بفهمم چطور ميتوانم از خاطراتم نگهداري كنم؟ 

لطفا يك لحظه كف دست چپ را روي دست راست بگذاريد، با نوك انگشت دست چپ كه ظريف ترين و ناتوان ترين انگشتهاست مفصل هاي انگشت كوچك دست راست را لمس كنيد. 

من دلم براي خاطره هايي كه از دست داده ام مي سوزد

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

همسران شما

خانم دکتر طهوری که قد بلند و باریک و رنگ پریده بود، یک ترم توی دانشگاه شریعتی معلم ما در درس تجزیه تحلیل آثار هنری بود.‌‌‌ از اینجا که من ماتریالیست هم هستم و شکل هر چیزی در بالابردن حوصله ی من برای توجه به آن چیز موثر است، به حرفهای دکتر طهوری که مثل زنهای خارجیِ نژاد برتر، کشیده و لطیف بود، خوب گوش می دادم. 

یک بار همینطور که داشت ویدیو پروژکشن را روشن می کرد و با سیمهای متصل به کامپیوترش ور می رفت خیلی بی مقدمه گفت: بچه ها در انتخاب همسر دقت کنید، همسر شما مهر پیشانی شماست. هروقت خواستید با کسی ازدواج کنید نگاه کنید ببینید دوست دارید آن شخص مهر پیشانی شما باشد یا نه.

هرچند این گفته، با آن لحظه ی کم نور و لطیف کلاس و خانم طهوری که با دستهای باریک و شکننده سیم ها را جابه جا می کرد، حک شده توی ذهن من، اما مسئله این نبود که اولین باری بوده باشد که با چنین تحلیلی از اهمیت انتخاب زوج روبه رو شده بودم. 
ما این گفته را همه جا و همه طور شنیده ایم. اما اگر قرار باشد یه این اندازه به امر ‘’انتخاب’’، اجر و قرب بدهیم و بهش پایبند باشیم مسئله ی مقایسه پیش می آید که برای هر کس که فکرش را بکنید دردها و جراحاتی در پی دارد چون هیچ بنی بشری با هر اندازه قدرت و توانایی از باب مقایسه جان سالم به در نمی برد…

بعضی ها زشت یا چاق و بد هیکل اند، بعضی ها بی سواد و بی شعورند، بعضی ها همه ی اینها. هرقدر خوبیهای دیگری داشته باشند لابد قرار است این ضعفها و نواقصشان بشود مهر پیشانی کسی که می خواهد چنان انتخابی داشته باشد..

شاید دوست دارید خصوصیات ظاهری را سوا کنید و دور بیاندازید و برایشان اهمیتی قائل نباشید. من منظور شما را از تمایل به این عمل متوجه می شوم، حق دارید، کار درستی به نظر می رسد اما اجازه بدهید یک داستان برای شما تعریف کنم.
ما یک رفیقی داریم که دوست دختر تپل مپلی دارد و خیلی هم به این دختر خانم علاقمند است. دختره اوایل سعی می کرد وزن کم کند، رژیم غذایی اش را تغییر بدهد و گیاه خوار شود و لاغر کند . گیاهخوار شد اما لاغر نشد. تصور می کنم آن میل سیری ناپذیر به لذت بردن از طعم لذید گوشت بعد از ناکامی، به عطش برای خوردن بیش از اندازه تبدیل شد و سبزیجات با روی معصومانه، فریبکارانه بانو را بیش از پیش چاق کردند…
خوشبختانه(از جانب آنها) این اندازه چاقی به مسئله ی عشق فی مابین این زوج نه تنها خللی وارد نکرد بلکه ناخواسته ریشه ی اتحادی تازه شد.
سرنوشت این اندام، از سر قانون ناچاری، به عمق مهر و علاقه ی زن به زوج عزیز و پذیرا افزود و زوج عزیز نیز که از سر هوش و تشخیص درست، مدتها پیش از زمره ی بانوان خوش اندام و بت و باریک دست کشیده بود، به این سمبل حقیقی از وضعیت ممکن خودش ارج و قرب فراوانی گذاشت که باعث شد این دو بیش از پیش هم پیمان شوند.
خب، پیمان، ائتلاف و همبستگی فی نفسه چیزهای خوبی هستند، اما اجازه می دهید در چند سطر بعدی از معایب این ائتلاف بگویم؟
استراتژی ائتلاف زوج ها اغلب به جای اینکه بر اساس نقاط قوت آنها باشد بر اساس نقاط ضعف آنهاست. اگر بی پول و فقیر یاشند دشمن پولدارها می شوند، اگر خوشگل و کم عقل باشند دشمن آدم حسابی ها و اگر بدریخت و بدقواره باشند دشمن خوش ترکیبها..
نگرانی من البته در این مقطع درباره ی قربانیان مقابل نیست. در مورد قربانی درون گروهی است. در باره ی پیشروی علف های هرز زمین این ائتلاف های مسموم. در مورد بیمار شدن قوه ی تحلیل وقایع، درباره ی مجوز امراض برای رشد و فراگیری وجود زوج…
مثلا این دوست دختر تپل مپل رفیق ما که خیال می کند چاقی یعنی پایان زیبایی بدن، از وقتی که دست از مبارزه با این چاقی کشیده، با رقصیدن بد شده. از آنجا که تصور می کند رقصیدن عملی برای نمایش اعضای بدن است و خودش هم بدن خوبی ندارد، نمی رقصد و رقصیدن را فعالیت مبتذلی می شمرد و عیب ماجرا به اینجا ختم نمی شود بلکه به جایی می رسد که این دو نفر در مهمانی ها یک گوشه تنگ هم می نشینند و به ریش رقصنده ها می خندند و رقصیدن را هم امر مبتذلی می شمرند. خیلی عجیب و ترسناک است این مسئله! این رفیق ما که خودش پیش از این همیشه صاحب یکی از بهترین رقص ها بوده و همه دخترها اعم از خوش ترکیب و بدترکیب برای رقصیدن باهاش سر و دست می شکاندند، در جریان این ائتلاف با رقصیدن بد شده و این فعالیت خوشایند و انرژی بخش بدنی را میتذل می شمرد!

این همان جای بد ائتلاف زوج هاست… جایی که شما اصالت نظر خودتان را قربانی ضعفهایتان می کنید. ضعفها اصالت نظر شما را می خورند و چاق می شوند و قیافه ی شما را به هم می ریزند… به قول خانم طهوری به این ترتیب، اگر مواظب نباشید زوج شما می تواند بشود مهر زشت پیشانی شما

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

تنهايي

مي گن تنهايي واقعي طوريه كه تو وسط يه جماعت احساس تنهايي مي كني.. تو شلوغي.. تو سر و صدا…

اما راستش من اينو باور ندارم. من عميقا احساس مي كنم تنهايي يه چيز فرميه. شكل داره و شكلش شكل آدم تنهاست و نه چيز ديگه. مثلا من حتي چهره ي خيره ي به ابديت زل زده ي يه آدم تنها در جمعيت مترو رو هم واقعا چهره ي يه آدم تنها نمي بينم، به نظرم تنهايي اون چهره تو جمعيت محو ميشه…

چهره ي آدم تنها مثلا چهره ي منه وقتي بشقاب غذا به دست كنار ميز آشپزخونه مي ايستم و غذامو تا نصف بيشترش مي خورم همينطور كه دارم فكر مي كنم بشقاب رو كجا بذارم كه منظره ي روبه روش كمتر ملال آور باشه. يا اون وقتيه كه همون بشقاب نصفه رو مي برم جلوي تلويزيون و همينطور كه قاشقاي آخرشو مي خورم در پي كانال مطلوبي كه وجود نداره غذا كوفتم ميشه…

تنهايي اصلا اون احساس يأسي نيست كه در اثر روابط ناكام ايجاد ميشه. اون اسمش يأس از روابط ناكامه… تنهايي اينيه كه مثلا من ساعتاي ده و نيم يازده كه لذت بران از حضور خودم جايي نرفتم و نشستم خونه ، يهو گوشي رو برمي دارم و زنگ مي زنم خونه ي مامان و اگر برنداره دوباره زنگ مي زنم و اگر باز برنداره پيغام مي دم، اينجاش هم نه، تنهايي اون وقتيه كه بعد از شماره ي مامان تلگرامو باز مي كنم و براي اميرحسين پيغام ميذارم… خورشيد.. خورشيد جان؟

خورشيد جان اغلب اين وقتا تلفنشو پرت كرده يه گوشه و با انگشتاي نازك و كمر خميده روي لپ تاپ تند تند تايپ مي كنه…

آخراي شب اميرحسين رو پيدا مي كنم و براش از كج و معوج ترين جاهاي اتفاقا تند و تند قصه و غصه مي گم. اين طرف اونطرف مي كنم وبا اضطراب هيجان زده پريشونيهامو باهاش چك مي كنم كه يه وقت يه كدومشون علامت ديوانگي يا حماقت يا پست فطرتي نباشن. 

اميرحسين خيلي لطف داره كه به اين حرفا گوش ميده اما من از اينكه كسي به اين حرفا گوش ميده كه لطف داره واقعا درد مي كشم. ساكت هم نميشم البته. بايد حرف بزنم. تنهايي گاهي واقعا وحشت آوره

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

نازي.. چه علاقه ي قشنگي به خودم دارم

شما در مورد روز تولد خودتان چه احساسي داريد؟ بعيد است كه واقعا برايتان مهم نباشد. اگر مهم نيست خيلي دوست دارم براي من بگوييد چطور؟ تنها ايده اي كه مي توانم در اينباره داشته باشم اين است كه مثلا وحشت پير شدن داشته باشيد.. اما اين هم نمي تواند باشد چون وحشت پير شدن را مي توانيد يك روز قبل و يك روز بعد از تولدتان هم داشته باشيد… البته دلاور يكي از كساني بود كه روز تولدش يادش مي رفت، دلاور استثنا بود و به اين خاطر روز تولدش يادش مي رفت كه كلا به قواعد مرسوم دنيا بي علاقه و حتي معترض بود، به مفاهيم خيلي بزرگتري مثل وطن، شغل، قرار يا انتظارات اطرافيان همه و همه بي علاقه بود… خب روز تولد كه از اينها مفهوم كوچك تري است

من به روز تولدم اهميت خيلي زيادي مي دهم. دلم مي خواهد روز تولدم خوب حواسم را جمع كنم و به همه چيز با دقت نگاه كنم. ببينم امسال چطور آدمي شده ام و به خاطر بياورم تولدهاي قبلي ام چطور آدمي بوده ام. دوست دارم روز تولدم خيلي خوش بگذرد يا اگر خيلي خوش نمي گذرد حداقل خيلي بد بگذرد يا اگر قرار است معمولي باشد و هيچ اتفاقي در آن نيفتد باز بايد اين روز معمولي يك روز معمولي دقيق باشد. من به خودم علاقه دارم، دلم مي خواهد روز تولدم هر كاري كه از دست خودم برمي آيد براي خودم انجام بدهم اما باز هم اگر خودم بخواهد به روز تولدش اهميتي ندهد و روز را در آرامش بگذراند به حال خودش رهايش نمي كنم.

تنها تناقض همينجاست، جايي كه من مرددم كه آيا مجبورم به اهميتي كه مي توانم به روز تولدم بدهم تن بدهم يا مجبور نيستم؟

انگار هيچ مسئله ي ديگري مثل چنين مسئله اي شخصي نيست، شخصي به معناي دخالت خود شخص و به معناي مشدد شدن آن با خود و خود، من و من، متولد شدن و من. بايد خودت را نگاه كني، از لاله ي گوشها تا كناره هاي دهان و دماغ، به موها و پوست سر، بهتر است خودت را لمس كني و خوب خوب خوب ببيني كجاها چه چيزهايي داري. خودت را ببيني و نگاه كني و بفهمي هيچ چيز ديگري مثل تو در برابر تو واقعي نيست. چيزهاي ديگري را هم گفته اند واقعي ترين اما آنها را بريز دور و به من گوش بده، دلايل و مستندات كافي دارم… هيچ چيز اندازه ي تو در مقابل تو دقيق و واقعي نيست

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

خسرو 

از اول هم مرد نرمي نبود. تعداد و شماره ي حركات خسرو در انجام دادن هر عملي معمولا كمتر از هر مرد ديگري بود. حركات اضافه كه اصلا، هيچوقت نمي ديدي بي هدف و بي جهت دستهايش را دور بدنش تكان بدهد يا حتي بي جهت راه برود. چند حالت معروف داشت، بهترين جا براي تماشاي اين حالتها وقتي بود كه داشت ماشين يا دستگاهي را تعمير مي كرد يا مي ساخت. دست به كمر، دست به كمر معمولا براي وقتي بود كه داشت به نتيجه ي عمل يا به عمل مورد نياز براي رسيدن به نتيجه فكر مي كرد.

كف دستها روي هم و در حال ترك كردن محل،  وقتي كه از انجام دادن كار نااميد شده بود يا براي آوردن ابزاري محل كار را ترك مي كرد. مثلا اگر سرد بود ممكن بود اين دستها به هم ماليده شوند.

لرزش هم بود. لرزش روي بازوها كه وقتي به ساعد و مچ مي رسيد كمتر مي شد، اين لرزشي كه مي گويم مال خود بدن نبود، مال يك قطعه اي در دستگاه ها و ماشين ها بود كه وقتي خسرو خان خم مي شد و با چشمهاي باريك شده دستهاي بزرگش را مي كرد توي دستگاه و گلوي اين قطعات لرزان را مي گرفت، اتفاق مي افتاد.

حالت بعدي نشسته بود، گاهي ساعتها و به يك شكل، نوك انگشتها در حال لمسي بي تكان و خفيف، كمر راست و زانوها موازي، در اين حالت گاهي چاي مي خواست و تا وقت تمام شدن چاي كه به سرعت هم نبود، استكان را جلوي دماغش نگه مي داشت.

بدن بابا چغر شده، از اول هم انعطاف چنداني نداشت اما اين اندازه چغرشده گي از سن است. عضلات بابا خشك و بي حوصله شده اند. آن جريان تكان دهنده كه ازبيرون مدام در حال كنترل و مهار بود حالا ته نشين شده. جواني در بابا ته نشين شده.

آدميزاد نيست و داشته هاش، آدميزاد است و ديده هاش. چشم من از زيبايي بابا پر است و اين باعث مي شود از تماشاي مردهاي ناقص الخلقه كه هر كدامشان يك اشكال و ايرادي در ظاهرشان دارند نااميد نشوم و فكر نكنم دنيا به آخر رسيده و سهم من از ديدار زيباييها تمام شده. دنيا به آخر نرسيده، از همين حالاي دنيا اگر بگيرم و به عقب برگردم جواني بابا آنجا ايستاده و تماشا كردني و رضايت بخش است

هميشه توي خانه در حال استراحت بود، بزرگ ترين بالش ها را براي چرت زدن انتخاب مي كرد و با دو دست از دو گوشه ي   مخالف، بالا و پايين، بالش گنده، كه براي هر كس ديگري در خانواده فقط مي توانست حكم پشتي بد دست داشته باشد را بغل مي كرد، مي انداخت زير خودش و صورتش را مي كرد توش و مي خوابيد. من از اينكه دماغ و دهنش روي بالش كج مي شد خوشم نمي آمد، مي رفتم بالا سرش و با دو تا دست كله اش را به زور بلند مي كردم برمي گرداندم به يك سمت ديگر، از نتيجه ي اين عمل يك عكس العمل ثابت توي سرم هست. يكي از چشمهاش را با مقاومت از پيش تعيين شده در مقابل نور باز مي كرد و در حالي كه سياهي چشمهاش توي سرخي خواب بود، در يك حركت كل هيكلم را برانداز مي كرد، يك خشم غريزي و بي خطر را ابراز مي كرد. بي خطر از اين بابت كه مطمئن بودم در آن لحظه اصلا حواس و آگاهي اي به تكان خوردن سرش و همان بيداري آني ندارد، بچه ي كوچكش آمده بود وبا كله ي باباي خوابيده اش بازي مي كرد و اين براي مرد سنگين و سفت و محكم، مثل پريدن و نشستن پشه بود.

تازگيها كه اين مسئله ي پيري سوكسه س سابق خودش را براي من از دست داده و ديگر چيزي نيست كه مي توانسته منكر تمام واقعيتهاي قبل از خودش بشود، قادر شده ام خاطرات كودكي و جواني را آنا زنده كنم. خسرو خان چغر با خطهاي مورب توي پيشاني كه تا وسطهاي پوست كف سرمي روند و غبغب و پوستهايي كه دور چشمها را گرفته اند، پوست آخر است، شصت و پنج سالگي پوست بعدي، شصت و چهار سالگي پوست بعد از بعدي… حساب كنيد مثل عروسكهاي ماتروشكاي روسي،  من تا سي و چند سالگي بابا، تمام آن لايه هاي زيري را در يك تماشا مي بينم. بازويي كه سفت مي شود و براي دندانهاي نيش من خودش را آماده مي كند را مي بينم و حتي در پس زمينه آن مبل مخمل قهوه اي خانه ي قديمي هست. پوست چرب و آفتاب سوخته ي از شكار دو هفته اي بازگشته اش را مي بينم و جاي بندهاي برزنتي كوله هاي سبز روي شانه ها هم هست، بوي تند پاهاش توي پوتينهاي جواني زير اين پوستي كه دمپايي پوش و كالج پوش و كفش مردانه پوش شده و بو نمي دهد هست. تيزي استخوانها و عضلات صورت، زير پوستهايي كه باد كرده يا افتاده اند، هست.

چه خوش شانسم، دارم از هر زمان هر چيزي كه مي خواهم را برمي دارم و نگاه مي كنم و اين همه به خاطر اين است كه بابا كوچك نشده. اگر كوچك شده بود اين همه چيز توش جا نمي شد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید