ارتباط ما با خودمان هم حسابگرانه است

حوصله ندارم و وقتي حوصله ندارم از خودم خوشم نمي آيد. بايد خودم را برمي داشتم مي بردم به يكي از خانه هاي دوستان و يك شب ديگر هم مثل شبهاي قبل خودم را در معاشرت با مردم از خودم دور مي كردم، اما فردا بايد صبح زود براي سفر از خواب بيدار بشوم و امكان شب زنده داري نبود. از خودم لجم گرفته، از اين لوس بازي و بي مسئوليتي اي كه تاب تحمل يك شب روبه رو شدن با واقعيت تنهايي را ندارد لجم گرفته. 

رفتم حمام و بيخودي سرم را دو سه بار شامپو زدم. موهام كه خشك شده خسته به نظر مي رسد، خسته و معترض، دو طرف بافتمشان و دو بافته ي مو در آينه از من مي پرسند به كدام طمع ناشناخته ي تو ما بايد اينقدر تميز و شسته مي شديم كه رمقي برايمان باقي نمانده است؟ 

شبهايي كه آرايش مي كنم و لباس خوب مي پوشم و در خانه مي مانم هم همين بساط است، پوست معترض و لباسهاي پلو خوري معترض از من مي پرسند دوباره به كدام طمع داري از ما اُور يوز مي كني؟ براي دل خودت؟ دل تو كه به شلختگي مايل تر است.

مسئله دو سر گه بودن داستان معاشرت و تنهايي است. خستگي بعد از معاشرت و كسالت تنهايي هيچ كدام به هم نمي ارزند.

اوه… من امشب خيلي كسالت بار شده ام. اصلا اينطوري خودم را دوست ندارم، خودم را اينطوري و آنطوري كه از بار خلاءِ گفته هاي غير ضروري در معاشرت درد مي كشد دوست ندارم

اما كافي نيست؟ خيلي خب. كافي است. بايد مسواك بزنم. اميدوارم مسواك كه مي زنم، از شكل كج و كوله گي دهان كفي و قلنبگي مسواك توي لپها لجم نگيرد.

تو را مي بوسم. موهاي تو را در زيباترين شكل هماهنگ با چهره در مقابل صورت خودم تنظيم مي كنم. تو را مي بوسم و با نوك انگشتها روي پلكهاي بسته ات را لمس مي كنم. دستم را عمود سينه جايي در آغوش تو جا مي دهم و آن جا را براي خودم محكم مي كنم. حالا انگشت اشاره ي اين دست زير چانه و روي گردن من است و در اين محدوده فرصت تأمل و صبر براي پذيرفتن و آشتي كردن با خودم فراهم است

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

لاک آبی

زن با موهای طلایی کوتاه و کت چرم مشکی عصبانی و معترض توی گوشی حرف می زد و چمدان سیاه کوچکش را می کشید و می رفت. چشمم افتاد به ناخنهاش که آبی بود. آبی براق اکلیلی. دلم خواست از همان لاک آبی داشته باشم. از همان لحظه توی خیابان و مغازه ها افتادیم دنبال لاک آبی.
فروشنده لاکهای آبی را چید روی میز. یکی یکی روی ناخنم امتحان می کردم و می خواستم حتما رنگ لاک آن زنه باشد. از رضا می پرسیدم کدام یکی از اینها بهتر است. آنهایی را انتخاب می کرد که کمتر درخشان و کمتر اکلیلی بودند، اصلا انگار ایده ی تمایل من به آن رنگ لاک آبی را متوجه نشده بود، رنگهایی را انتخاب می کرد که هرچه بیشتر از خواسته ی من دور بودند. بهش گفتم اینها با رنگ لاک زنه فرق می کنند، گفت آهان، پس این خوبه. انتخاب درستی کرد. متوجه شدم آن رنگ آبی درخشان اکلیلی را دیده بوده و فقط می خواسته به سلیقه ی خودش در انتخابی که می کنیم دخل و تصرف عاقلانه ای کند. مثل همیشه. مثل همیشه که من به انجام دادن یک کاری به دلیل نفس خاصی گیر می دادم و رضا می پذیرفت که کل آن کار را انجام بدهیم اما می خواست در آن نفس خاص تغییری ایجاد کند.
لاک را خریدیم، اتفاقا خیلی هم نسبت به یک شیشه لاک قیمت زیادی داشت. مثلا هفتاد هشتادهزار تومان که در حالت عادی می تواند پول پنج شش تا شیشه لاک باشد..از اینکه قیمت این شیشه رنگ آبی درخشان اکلیلی انقدر زیاد بود توآمان شرمنده و رضایتمند بودم، شرمنده بودم چون رضا پولش را داد و رضایتمند بودم چون در حین انجام دادن این خرید کوچک که در پلاستیک کادویی قد یک کف دست گذاشته شد، خاطره ای شکل می گرفت. خاطره ای که من به نگهداری اش احتیاج داشتم. شیشه ی لاک را توی جیبم لمس می کردم و همانطور که از در مغازه می رفتیم توی سرمای شهر به این خاطره که در حال تولد و تکامل بود فکر می کردم.
رابطه ی ما سالها قبل سرد شده بود. سالهای سال به خاطر این سرما غم خورده بودم و باز هم سالها از غم خوردن گدشته بود و دیگر سرما و غم هیچکدام بین ما اهمیتی نداشت.
برای من فقط مهم این بود که به هر ضرب و زوری شده دوباره به خاطراتی زنده و مشترک دست پیدا کنیم. در زندگی من، خاطرات از زمان تولد و وقوعشان هویت مستقل دارند، همانطور که آن خاطرات عاشقانه ی پرحرارت به جنازه های عزیز سنگین روی قفسه ی سینه ی من تبدیل شده اند این لاک آبی درخشان اکلیلی تلالو و دلفریبی خودش را دارد. لاک را نقاشی می کنم روی ناخنهام و به دستهام نگاه می کنم و به خاطر این تغییرات، به این دلیل که شاهد تمام آنها بوده ام، به خاطر این شهود، راضی ام.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

تجدد شهرستانی

نقش جغرافیا؛
بهار شیراز بورژوای ورشکسته بود، سهروردی شمالی جوان فرهنگی مترقی، سهروردی جنوبی که مرز بین بهار شیراز و سهروردی شمالی بود می شد وارث بورژوازی ورشکسته که به دانشجوها و مجردهای سطح متوسط به بالا اتاق کرایه می داد، روش ترکیب صفات همیشه برابری در تقسیم نبود، در ترکیب، شیمی مناطق ممزوج می شد.
سرجمع دستم آمده بود که هر چقدر خانواده ها بی پول تر می شوند مسائل جنسی در آنها
اهمیت بیشتری پیدا می کند، بچه ها درس نخوان تر و نفهم تر می شوند و درگیری و عصبیت و فحاشی و خشونت بیشتر می شود و استثناها هم که همه جا وجود داشتند.
ما با دانش کلی ای از این خصوصیات طبقاتی بزرگ شدیم اما اینهمه مختص به شهر بود، شهر پایتخت.

شهرستانی ها داستان طبقاتشان پیچیده تر بود. دستشان را راحت برای ما رو نمی کردند، اگر می خواستیم اندازه ی دارایی شان را از ظاهر آنها حدس بزنیم احتمال خطا زیاد بود، ممکن بود شکل پوشاک و وسایلشان منطبق با سبک و مد معمول دیارشان باشد و ربطی به اندازه ی پول توی جیبشان نداشته باشد و ممکن بود به سبب شیفتگی عادتهای زندگی در پایتخت، مصرف وسایلی را تقلید کنند که تناسبی با رتبه ی اقتصادی شان نداشته باشد. 




قواعد و استثناها، مثل عروسکهای ماتروشکای روسی دل توی دل هستند؛
رضا کرد بود، کرد کردستان. اصالت کمیابی داشت که در خلوت و طمآنینه ی شهر سرد و کوچکی قوام یافته بود. در توضیح اثر آن خلوت و طمآنینه باید بگویم که خصوصیات و عادتهای رضا سفت و محکم، و بنا شده بر ستونهای عظیمی بود که با عجله و سردستی بالا نرفته بودند. نمیشد عادتی تازه یا رفتاری جدید یکدفعه و ناگهانی وارد دایره ی اعمالش شود. اتفاقا بیشتر از هر کسی تشنه ی تازگیها بود اما عادت نداشت رفتار و منشی را ناگهانی پی بگیرد که یک به یک در برزخ شناسایی خیس نخورده بود برای روز عمل. روز عمل اگر آن فکر و عملِ تازه، از برزخ به سلامتی سر بر می آورد پشتوانه ی محکمی داشت و خوب یا بد، قرار نبود حالا حالاها از دسته عقاید و باورهای ایشان بیرون شود.




تئوری هایی که خیس نمی خورند؛
مسائل جنسی، سخت تر از مسائل دیگر در آزمایشگاه فکر، فعل و انفعالات اصلی خودشان را رو می کنند. درِ خیال پردازی و فلسفه بافی و تئوری پردازی در اینباره البته باز است اما در عمل، عواطف و امیال جنسی انسان، قاعده نشناس و هر دم به جوش اند.
ما ایرانی ها در جامعه بسته زندگی می کنیم. مسائل جنسی نزد ما، در این جامعه ی بسته، از ممنوع ترین مناطق بحث و تجربه است و خروج از این محدوده ها غالبا دو منطقه دارد. یکی منطقه ی محدود زندگی های افرادی که به واسطه ی امکانات فرااجتماعی (تجربه ی فضای باز جوامع دیگر و وارد کردن آن به زندگی شخصی و به اشتراک گذاشتن این تجربه با نزدیکان و بستگان) از محدوده های جامعه پا پیش می گذارند و دومی بستر فکر؛ منطقه ی نامحدودی که پیش رفتن در آن به واسطه ی انتزاعی بودن موقعیت، ارتباط چندانی با واقعیت های عملی پیدا نمی کند.


انقلاب ها در تنگنا رخ می دهند؛
اغلب روشنفکرهای شهرستانی مشغول در باب نظریه های جنسی، فراغت و فرصت بیشتری برای پرداختن و پیش رفتن در تفکر امر جنسی داشته اند. از آنجا که فضای خصوصی در میان جمعیت های وابسته و کم شمار و محدود، کمتر رخ می دهد، تعداد و حجم رجوع این افراد به فضای نامحدود ذهن بیشتر است، اگر خودتان را در معرض تجربیات ذهنی این افراد که از بستر محدوده های تنگ عملی آمده اند قرار بدهید حیرت می کنید. آنها بسیار بیشتر از همتایان نظری خود در پایتخت، هنجار شکن و بلندپروازاند، بلند پروازی آنها در امر پرداختن به مطلب جنسی گاهی از فرط ناهماهنگی با واقعیت، به خشونت تبدیل می شود.



اتفاقهای اصلی در بی خبری رخ می دهند؛
اینکه خیال پردازی ها و نتایج برآمده از انتزاع، زاییده در هر تنگنا و بیقوله ای، یک روزی واقعیت زندگی را تغییر بدهند از نظر من امر محال نیست اما تقریبا مطمئنم روش اثر آنها در جریان زندگی یکباره و مشهود نخواهد بود. سازندگان این قبیل تئوری ها هرچند حداقل به عنوان یک فرد در جریان عملی زندگی تاثیر گذارند و ایده ها و تصورات آنها در این جایگاه قابل عرضه و آزمایش است، اما به واسطه ی ضعف تجربی و بی خبری از اطلاعات دقیق و جامع، از قابلیت اثرگذاری در جریان اصلی فرهنگ محروم می مانند، محصول آنها مجرد و فرعی است، افراد در صورت تمایل می توانند از این محصول استفاده کنند.


در چشم یکی مثل من، مشکل یا مسئله تنها ظاهر این اوج گیری انتزاعی ذهنی است. شمایلی که گاهی ناقص و گاهی هیولایی است و به هیچ وجه به ظاهر واقعیت، که بستر نرم تفاهم و اراده ی جمعی است، تن نمی دهد.





نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

پُرخور

دختر خانم همه چيزهاي خوب را دوست دارند، نوع خاصي مدنظر نيست. از موسيقي كلاسيك باخ و بتهوونی بگيريد تا گروه هاي موسيقي نوپاي وطني مثل پالت. از دستاوردهاي علمي در باب اخلاق و روحيات بگير تا الهيات و ماوراي طبيعه. صد البته كه در چنين شرايطي نمي تواند در يكي غور كند، براي دست آويختن به اينهمه، سرعت و شتاب و گذر مورد نياز است.

شما كه احتمالا به لطف وبلاگ يكي از خواهران رسولي يا شصت و سه شصت و پنج يا زنو، به وبلاگ من وارد شده ايد چطور چيزهاي خوب را دوست داريد؟ همه ي آنها را دوست داريد؟ يكجا و يكدفعه؟ همه حرفهاي خوب را مي زنيد يا فقط بعضي از آنها؟ 

به نظر من اينكه اين روزها اغلب آدما اغلب حرفهاي خوب و چيزهاي خوب را بلد شده اند و از آنها استفاده مي كنند وحشت آور است. اين شبيهِ هم شده گي، حتي در مصرف خوبيها وحشت آور است. اجازه بدهيد براي شما توضيح بدهم چرا:

زمان قديم، همين ده پانزده سال پيش، وقتي كه هنوز دانش و اطلاعات، تلگرامي و سهل الوصول نشده بود، چيزهاي خوب تنها متعلق به بخشي از آدمها روي زمين بودند. حرف خوب را زود به زود و جا به جا نمي شنيدي. حرف خوب را از آدمهاي به ياد ماندني مي شنيدي، آدمهايي كه آن خوبي در زندگيهايشان هم معلوم بود. آن حرفها اگر به شنونده ي درست گفته مي شدند رسوخ مي كردند در عمق جان آن آدم. حالا حتي اگر همان شنونده ي درست به يكي از آن حرفهاي درست بربخورد آن را درست نمي شنود، گوشش پر و مغزش سر شده. حتما قبلا شبيه آن كلمات را شنيده است و مطمئنا بعدا هم خواهد شنيد… خوبيها در خوابها شناورند، خواب آدمهايي نشسته، گوشي به دست. 

ما هر روز از اين گوشي ها گله مي كنيم. به نظرم اگر تبليغات اجتماعي را دسته بندي كنيم و جمع بزنيم در هيچ گروه دسته اي حجم و تعداد انقدر بالا نيست كه در گروه دسته ي تبليغات عليه غرق شدن در قضاي مجازي. كم كم در مقابل اين هم كاملا سر مي شويم

حالا كه اينطور شد مي خواهم چيز ديگري از عالم واقعيت يا خيال را اينجا بگذارم، قرار بدهم، حفاظت كنم و ترك كنم. دختري با موهاي نارنجي، با لبهاي صورتي شاداب متكبرانه. با خطوط نازك و متغير طرح صورت در حالتهايي كه سرش را روي بالش به چپ و راست مي چرخاند

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

سندسال

دختر خانم  به هر چیزی که بخواهند فکر کنند از منظر سن است. این بدون حساب دوران کودکی که تمایل داشتند بزرگ تر شوند از بیست سالگی به بعد اوج می گیرد، دختر بچه ی بیست ساله به این فکر می کند که کی پیر می شود!
مسائلی هستند خیلی خیلی مهم تر از سن و سال. باز دختر خانم در مقدمه ی تمام آنها به سن و سال فکر می کند.
مثلا با خودش فکر می کند در بیست سالگی هنوز معشوقه ی مورد نظرش را پیدا نکرده است! در بیست و پنج سالگی هنوز کار حسابی ندارد، در سی سالگی هنوز شوهر ندارد یا بچه ندارد یا دارد! مثلا در سی سالگی چرا باید بچه بخواهد تمام باقی مانده ی جوانی او را مثل مار بوا ببلعد؟

آدم از جای سن به زندگی نگاه می کند چون زمان مادر همه چیز و صاحب همه چیز و دشمن همه چیز است.

آشپزیم بعد سالها دوباره خوب شده، یک بار وقتی خوب بود که داشتم قدرت زنانگی را در خانه داری تست می کردم و اعتقادی هم به ارزش وقت نداشتم، سر غذا صبر می کردم.
مالکیت، برای بالابردن انگیزه ی نگهداری و مراقبت مهم ترین چیز است. چیزی که متعلق به آدم باشد از امانت هم مهم تر است، حالا این یخچال مال من شده.
میوه ها را تا پوست می خورم وقتی پولشان را خودم داده باشم، اینطوری خوراکی ها حتما در ازای چیز دیگری هستند، انتخاب شده اند. مادرم که خرید می کرد میوه ها ربطی به زندگی من نداشتند، معمولا انقدر می ماندند تا کپک بزنند و دور ریخته شوند.

پسر سرایدار ساختمان، امیرمحمد که حیا مثل سرخی گونه ها تزئینش کرده، هر جای حیاط یا دور و بر خانه که بهش بربخوریم سربازانه با قطع بازی  سلام می کند.
دوستش دارم، گاهی وقتها می آورمش خانه، کتابهای بچگیم را بهش نشان می دهم و ازشان براش می خوانم، درست نمی فهمم لذتی هم می برد یا از روی حیا گوش می کند. به میخ و پیچ و ابزار علاقه دارد، میخهای تمیز و خوشگل توی جعبه ابزار باباش را سوا می کند و لابه لای کیف و کتاب مدرسه پنهان می کند. من هر از گاهی به علت نیاز به میخ و پیچ در خانه شان سبز می شوم.
دلم می خواست بچه ای داشته باشم، البته فقط به جاهای خوب داشتن بچه فکر می کنم و از بچگیم چیز بدی به خاطر ندارم که بخواهم بهش فکر کنم. ما بچه های خوبی بودیم، خیلی بیشتر خودمان بزرگ می شدیم تا به کمک والدین. حالا بچه ها را والدین بزرگ می کنند، مثل اینکه خیلی هم کار سختی شده و مادرها مجبورند برای داشتن یک بچه ی کوچک از خود بزرگشان صرف نظر کنند.
فکر نکنم من در صورت بچه دار شدن از خودم صرف نظر کنم، بچه ی من باید بیشتر خودش بزرگ شود تا به کمک من و مادر و پدرم.

مادرم حوصله ی بچه ندارد اما درست دارد نوه داشته باشد، نوه را دوست دارد داشته باشد چون معتقد است هر چیز داشتنی را بهتر است داشته باشد، آن هم چیزهایی که بشر یک عمر داشته. غیر از این مادر من آدم مهمی است، چطور خانم هاشمی یک نوه از خودش نداشته باشد؟
این تمایل در من قوی و با تعاریفی بودار و خطرناک است. من دوست دارم بچه ای توسری خور داشته باشم.

بچه های قلدر و پررو را دوست ندارم، بچه خوب است کودکانه باشد،آسیب پذیر باشد. من فرزند آینده ام را از خودم هم محافظت نمی کنم. الگوهای ماشینی تربیت بی نقص با هزینه های سرسام آورشان برای باقی، ما توی کوچه بزرگ شدیم، کتک خور هم بودیم.

از مادر پدرمان به تناوب متنفر و به آنها علاقمند می شدیم. مدام می ترسیدیم.
ترس شکل جانورها بود، جانورهایی از جنسهای مختلف، از سایه تا باد و صدا. چطور ترجیح بدهم که بچه از دیدن آنها محروم شود؟

من زود قد کشیدم، بلند تر و بزرگ تر از باقی بچه بودم، حتی قوی تر. زور توی دستها و پاهای من بود، بچه ی سربه زیری بودم اما زور داشتم. زور مثل مادری منتظر دخالت و اداره ی امور، روی قلب من می نشست، عامل تصاویری خیال انگیز و خوابهایی از پریدن های بلند روی سر چیزهایی می شد که ازشان می ترسیدم.
من دست بزن نداشتم چون قابلیت توسری خوری داشتم، چیزی که دوست دارم فرزند آینده ام داشته باشد، چیزی که باعث ملاحت و فرشته خویی است، این چیزهایی که امروزه روز به بچه ها یاد می دهند به چه دردی می خورد؟ که ببرند؟از چه کسی ببرند؟ ببرند کجا؟

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

سوا نكنيد، در هم است

كليد انداخته بودم توي در و داشت مي چرخيد كه متوجه خودم شدم. دستم كه كورمال كورمال توي كيف دنبال كليد مي چرخيد چهره ي سه نفر آدم توي ذهنم بود، داشتم با خودم خاله زنكي مي كردم، به خاطر مي آوردم كه به چه توانايي هايي كه نداشتند تظاهر مي كردند، مرض هايشان را مرور و مقايسه مي كردم.. خلاصه در همان حال چرخيدن كليد و اينطرف آنطرف كردن چهره ي اين سه تا بودم كه خودم را ديدم. اوه… اين يكي هم كه نفرت انگيز است! اين يكي كه منم

هرچيزي كه در خودم مي بينم همه جا هست. عادتهاي غذايي خوب و بدم، روشهاي افسردگي و نشاط من و ديگران و همه چيزهاي ديگر به هم شبيه هستند. اين مثل لباس زبر و آزاردهنده به تنم مي چسبد و تنها چيزي است كه باعث مي شود خيال كنم مرگ قابل تحمل است اگر كندن اين لباس باشد.

آن چيزهايي كه باعث مي شوند اين شباهت وحشتناك كه باعث احساس خلاء و فقدان هويت است، تشديد شود، موفقيتها هستند. موفقيتهايي كه همه چيز و همه كس ما را به سمت آن سوق ميدهند. ممكن است راه را در آغاز خودمان مستقلا انتخاب كنيم اما آخر سر همه مي خوريم به شاهراه اصلي و تكليفمان يكيست. در يك هوا نفس خواهيم كشيد، در هوايي كه از انسان ساخته شده و پر از دي اكسيد كربن و كمبوداكسيژن است. گرم و رخوت انگيز

من قلبم پاره مي شود به تو فكر مي كنم كه رفتي. وقت رفتنت را اصلا كسي متوجه نشد، از نظر هر كسي يك وقت ناپديد شدي و حالا كه مدت زيادي از رفتن تو گذشته است همه يادشان رفته كه چطور و كي رفتي. 

لباسهايي مي پوشيدي كه كسي نمي پوشيد اما ممكن بود آشناترين هيبت را در چشم يك غريبه از تو بسازند. 

لباس  سربازي پوشيده بودي، لباس سربازي ارتشي اي كه  يك لايه خاكستري تيره و گاهي سبز زنده به رنگ و نقشش اضافه شده باشد. كلاه لباس يكدفعه مثل كلاه هاي سوييشرت هاي رپ كن هاي سياه خيلي دروني وصل مي شد به سرباز ارتشي تيره. مي خنديدي، خنده ي محشر، آرواره هاي بزرگ و استخواني ات باز مي شد و تا نزديك گوشها مي خنديدي، چشمهات برق مي زدند مثل چشم گربه. 

بايد خودم را نگه دارم، بي قراري و نق چيزي را به عقب برنمي گرداند كه بتوانم با خودم بردارم بياورم براي حالا. آن صحنه ها از دست رفت، گذر عمر همينطوري معموليِ معمولي مرگ در مرگ است. دوره به دوره، پس از هر عشق، پس از هر تجربه ي عميق ذهني ما يك بار مرده ايم  چون آن چيز جان دادن است. 

بيا عزيز جان، دنيا بي وفاست. دوست دارم نامه اي براي تو بنويسم. دوست دارم وقت نوشتن نامه اي عاشقانه خودم را محو در عالم خيال و بي اعتنا به وقايع ببينم. كر و لال.

حرف زدن مداوم براي آدمها رنج كشيدن است،هذيان گفتن آدم بي هوش و برانگيخته، توي استخوان را سرد مي كند

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

يار قديمي من، چرا اينطور با عجله سقوط مي كني؟

ما خيلي ناگهاني جدا شديم. طوري كه تا مدتها هيچكس جرأت نمي كرد بپرسد چرا، همه فكر مي كردند يك موقعيت وحشتناكي پيش آمده و پرسيدنش ممكن است كبريتي باشد به انبار باروت. اينطور نبود، اتفاقا من خيلي ذره ذره تصميم گرفتم كه راهي اش كنم برود سمت ابتذال وسوسه انگيزي كه داشت خيال مي كرد مال و دارايي است. عيار من را گم كرده بود، تصور مي كرد چيزي كه مي توانم برايش داشته باشم را كسب كرده است و در ادامه عايدي چنداني نخواهد داشت، اين را خودش نمي دانست، من مي فهميدم، از اضطرابي كه در حين طلبيدن زنها پيدا كرده بود مي فهميدم. از دروغهاي عجولانه اي كه خودش را كلافه و من را بيزار مي كردند مي فهميدم، از روشهاي جديد و راه حل هاي مذبوحانه اش براي درز گرفتن مخارج معنوي اي  كه براي وصلت متصور بود مي فهميدم… 

بعد از اينكه ما جدا شديم تا يك سالي همه جا ساكت بود.صداها كم كم بلند شدند… بنده ي خدا كه از دام وصلت، ناگهاني افسار گسيخته و جسته بود همه حركات و رفتار اجتماعي اش اغراق آميز و هيجاني شده بودند، عكسهاي مكش مرگ ما از خودش مي گذاشت و كپشن هاي طولاني مكش مرگ ماتر، از جانب جايگاهي خدايي درباره هر واقعه ي اجتماعي نامربوطي سخن صادر مي كرد. توي خيابان سر دختر مدرسه اي ها با پسر دبيرستاني ها غيرتي بازي در مي آورد و با دوست و آشنا و دشمن در مي افتاد. از همه ي اين رفتار و اعمالش هم كه به سلامتي فيلم و عكس منتشر مي شد، دوست ودشمن كم كم به صدا آمدند و از اين فيلم و عكسها برايم هديه فرستادند

گاهي با خودم فكر مي كنم چرا ديگران از سقوط فرهنگي و عقلي اين بابا  لذت مي برند؟ از خبررساني اين وقايع به من چطور؟ مثلا فكر مي كنند من از ضايع بازي طرف كيف مي كنم؟ از تماشاي فيلم غيرتي شدنش براي يك دختر مدرسه اي كيف مي كنم؟ از شنيدن توهمات و خيالاتش سر اين كه فكر مي كند از انگشت شمار آدمهاي مهم منطقه است كيف مي كنم؟ 

امروز ديدم يك عكسي از خودش گذاشته توي اينستاگرام و زير عكس شعري نوشته. شعر كه شعر خوبي بود اما بدي ماجرا اين بود كه از علائمي خيلي روشن مي شد فهميد اين شعر را در وصف خودش آنجا گذاشته. از مو و روي خودش تعريف كرده و آخرش هم لطفي كرده و با فروتني افتخار آميزي از قعر تنهايي خودش سخن گفته و آنجا دلش براي خودش سوخته. 

من وحشت مي كنم. نكند اين همه آينه است؟ نكند اين من هستم. نكند اين ابتذال، اين خودپرستي حقيرانه ي مصمم و اين كوري… چرا كه نه! ما كه شاهد خودمان نيستيم! اين بنده خدا مگر خودش مي داند كه دارد با خودش چكار مي كند؟

امروز صبح داشتم توي اتوبان صدر مي رفتم. خيلي شل. شل رفتن خيلي احساس مغرورانه اي به من مي داد. ماشينها پشتم چراغ مي دادند و مي خواستند يك لاين بيشتر بكشم سمت راست. راست راست هم كه نميشد ماند، راست جاي رفت و آمد مداوم است. يكدفعه آمدم به خودم ديدم اين شل رفتن زيادي خيلي لوس شده و مسخره است. 

هميشه وقتي ماشين هاي كوچكتر ازم سبقت مي خواهند يا مي گيرند لذت مي برم، نگهبانها وقتي براي ورودم به جايي مانع مي شوند مي ايستم و سر حوصله منتظر مي شوم كارشان را به دلخواه خودشان پيش ببرند، از چشم گفتن به منشي ها و كارمندان دون پايه لذت مي برم. چه لوس! اين رفتار هم مسخره شده

ممكن است من از همه ي شما آدم خودپسندتر و در خودپسندي احمق تر باشم. هيچكس نمي داند. اين رفیق ما كه از سرانگشتهايش هنوز هم ماه و ستاره مي بارد نمي داند. من كه به راه دادن به بيچاره هاي حقير براي جلو زدن افتخار مي كنم نمي دانم. شما كه همه جا مي خواهيد جلو بزنيد و حتي شما كه سر جاي خودتان ايستاده ايد، نمي دانيد.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید