جوان بودم اما ديرم شده بود

هنوز سي سالم نشده بود. هفت هشت سال پيش از حالا كه به نظرم هنوز هم جوانم. اما فكر مي كردم ديرم شده. فكر مي كردم آنقدر دير شده كه بايد تصميمات نهايي را گرفت، بايد سر انتخابي كه (نهايتا) كرده ام بمانم، هر طور شده حفظش كنم و هرطور شده بهش وفادار باشم. پوند هنوز نشده بود سه هزار و پانصد تومان و هزار و هشتصد هزار تومان بود، من تازه خانه ي كوچكم در كراچ اند فينزبوري پارك لندن را اجاره كرده بودم. خانه ي كوچك پاكيزه زير شيرواني بود و هميشه بوي چوب و باران مي داد. از نتيجه جستجوهاي طولاني در وب سايت هاي خانه يابي آنلاين، تفريح طول مدت زندگي ام در لندن (بعد از متروگردي) نصيبم شده بود، كاناله هاي قرمز، موكت سبز، كمدها و ميز هاي چوبي خيلي قشنگ داشت و پنجره ي اتاقي كه رو به حياط هاي سرسبز و كوچكي كه تا چشم كار مي كرد ادامه داشتند. آنجا باران زيادمي باريد. من مي نشستم پشت پنجره و به اضطراب دوست پسرم كه فرسنگها دور از من برايم پيغام مي فرستاد و زنگ مي زد، حتي وقتي پيغام نمي فرستاد و زنگ نمي زد گوش مي دادم. دلش نمي خواست من از خانه بيرون باشم، مي ترسيد. مي ترسيد اتفاقات ناشناخته و وسوسه انگيز من را از راهي كه قرار بود با هم شروع كنيم خارج كنند. من هم مي نشستم خانه، نه اينكه به خودم بي اعتماد باشم اما اعتماد كامل را به چه كسي مي توان داشت؟ مي توانستم خودم را در عرصه هايي كه از پيش آزموده بودم تصور كنم و از آزمايش سربلند بيرون بيايم اما چه مي گذشت در آن گروه هاي كوچك صميمي كه شبها دور و بر دانشگاه ها ادر كافه هاي كم نور آبجو مي خوردند و من را كه ده دقيقه وقت از دوست پسرم كه تند تند زنگ مي زد و محل استقرارم را در لحظه جويا مي شد مثل شيئي گريخته از موزه هاي خاورميانه نگاه مي كردند. هنوز زبانم آنقدر باز نشده بود كه بتوانم نشانه اي از خودم بروز بدهم كه مهاجر زوركي با كيس تقلبي نيستم. مغرور بودم، دلم نمي خواست مهاجر زوركي با كيس تقلبي تلقي شوم، ميامدن سراغم و تند تند و روي هم روي هم حرف مي زدند. من از بين حرفهايشان ساده ترين كلمه ها و سوالات را انتخاب مي كردم. هميشه وقتي كسي مي خواست با من حرف بزند اين مسائل جاري بود، وقت نداشتم… بايد مي رفتم. نمي فهميدم خنده ها از چه بابت است و گاهي توي فكر رفتنها و نگاه هاي عميق و سرخ شدن پوستهاي نازك انگليسي. زود در مي رفتم. اما باز برمي گشتم. عاشق آن بارهاي بي تجمل و قديمي و قهوه اي بودم با نورهاي زرد، عاشق گير افتادن بين آدمهايي كه هر از گاهي از بين آن ستونهاي سترگ مردان بلندقد ايستاده در دايره هاي تنگ معاشرت چشمشان به دختر نامأنوسي مي خورد كه چسبيده به ميز بار، دم دست بارمن كه غالبا صميمي ترين و آشناترين آدم اينطورجاهاست. از همه جا مي رفتم، و به همه جا. با قدمهاي بلند و تند. طول راه كالج تا خانه يك ساعت و ده دقيقه بود اما من به علي گفته بودم دو ساعت و ده دقيقه. و هر بار همين شصت دقيقه سهم من از تماشا بود و ايستگاهي بين راهي كه گاهي برهوت بود، تند تند از پله ها بالا آمده بودم كه چشمم مي خورد به يك خيابان خالي بي پايان و ساختمانهايي زرد يا خاكستري..

ادامه دارد

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s