عشاق سرطان

دختره مُرد. سرطان داشت. دشمن بوديم، به نظرم مي رسيد به من حسودي مي كند. او هم مي توانست در مورد من چنين فكري كند. همانطور كه من تلخي و ناسازگاري و عيبجويي او را حسادت تعبير مي كردم او هم مي توانست براي خودش تعابيري داشته باشد كه با آنها من را به حسادت يا رفتار زشت ديگري محكوم كند. روبه روي هم مي نشستيم، هفت هشت ماه تمام. ماه ها و روزهاي آخر كار كردن من در يكي از آن هلفداني هايي كه آدمها را سر القاب و عناوين و صنار سي شاهي به جان هم مي اندازد، دو سال آنجا دوام آورده بودم و چند تايي كار چاپ كرده بودم و سبك و سياقي ساخته بودم كه وقت معرفي و تثبيتش بود و مي خواستم اين كارها ديده شود و مدير خپل تنگ چشمي هم داشتم كه به طرز خفه كننده اي تلاشم را انكار مي كرد و اين دختره را هم سرباز گرفته بود تا از پتانسيلهاي ذاتي زنانه اش براي رقابت و مقاومت و مبارزه و سركوب سوء استفاده كند و به من ثابت كند هر چيزي كه بلدم از خودش ياد گرفته ام و پخي نيستم. دختره در طول تمام جلسات به جاي توليد ايده و محتوا براي پروژه ها، اغلب نيرويش را صرف مخالفت و مبارزه با ايده هاي من مي كرد. گيج مي شدم، برافروخته مي شدم، سعي مي كردم خودم و افكار و نظراتم را مرور كنم و حقي براي مخالفتهاش قائل شوم اما نميشد، سند قابل قبول يا حتي غير قابل قبولي نداشت كه ثابت كند دشمنيهاش موجه است .

در طول مدت آن هفت هشت ماه هيچ استعداد ويژه و منحصر به فردي در نوشتن ازش نديدم تا همين اواخر، همين چند سال آخر كه سرطان گرفت. نوشته هاش را توي اينستاگرام مي خواندم، عميق و دقيق شده بود، بالاخره زندگي چيزي بسيار واقعي، بسيار منقلب كننده و بسيار تاثير گذار نصيبش كرده بود. داشت مي مرد، داشت مي مرد و از اين تجربه ي مشاهده ي مرگ مي نوشت و نوشتن بلد بود. اين جاي تبريك داشت، بالاخره به چيزي منحصر به فرد دست پيدا كرده بود. 

ديروز خورشيد پيغام داد و پرسيد كه آيا دختره مُرد؟ راستش اصلا اول جمله را خواندم : دخترِ مَرد؟ 

بعد پرسيدم و گفت كه از فلاني گفته. به هر حال جا خوردم هرچند انتظار اين مي رفت. اول از همه ياد يكي از همكارهايمان افتادم كه سه نفري با هم دور يك ميز مي نشستيم، واقعا عاشق اين دختره شده بود. بعد از سالها عميقا و با جزئيات ياد پسره افتادم، مطلوب ترين يادهايي كه ميشد از آن آدم كرد، براش دعا كردم. خيلي خوب بود كه آنقدر عميق و كامل عاشق اين دختر شده بود، عشقش غرورآفرين ترين چيزي بود كه پيش چشم من قبل از سرطان نصيب اين دختر شد.

رفتم توي اينستاگرام، آخرين پست دختره را ديدم، خبر از انتظار مرگ مي داد و يكجورهايي براي من عميق ترين و قابل لمس ترين تصويري شد كه كسي مي توانست از مرگ نشان دهد. باقي پستهاش را ديدم و به نظرم چقدر خوب رسيد، گفتم كه، چقدر واقعي، چقدر دقيق و درست.

بعد تگ ها را باز كردم، چيزهايي كه در مورد دختره نوشته بوديد، بيشتر از همه نوشته بوديد كه اسوه ي صبر است! چه عجيب! اين بنده خدا كه تمام مدت و حتي در تمام پستهاي اينستاگرامش هم كه هيچ اثري از صبر نداشتند به خودش پيچيده بود!

 نوشته بوديد كه بي نياز است.  اوه! چطور؟! آخرين باري كه براي مهماني به خانه ي من آمده بود را به خاطر آوردم… بي نياز بود؟ نه! اصلا! با تمام وجود آسيب ديده و ترسيده اش توجه و حتي ترحم مي طلبيد. من را صدا مي كرد توي اتاق، ازم مي خواست كنارش بنشينم، بعد من را مي فرستاد و دوست پسرش را صدا مي كرد و اين رفت و برگشت آن شب بارها تكرار شد، آدمها را پس مي زد كه صدايشان كند. حالش خوب نبود، ترسيده بود، خب حق داشت، سخت مريض بود، راستش من حتي مريضي اش را درك نمي كردم. توي چشمها و صورتش بيماري نبود، حالت رنجور و مريضي كه اعلام مي كرد دارد عذابش مي دهد را نميشد حس كرد يا من در اينباره بي تجربه تر از آن بودم كه بتوانم رنجي كه مي كشد را درك كنم، خيلي ناله مي كرد، مي گفت كه دارد عذاب مي كشد و به نظر مي رسيد به كمكي مهم و بزرگ و كافي نياز دارد، دور و برش كه چيزي جز آدمها نبود، به آدمها نياز داشت.

 اينستاگرام پر شده بود از پستهاي سرطاني، آدمهاي مختلف، نقاش وخواننده و عكاس، همگي سهم خودشان از بزرگواري مفت و مجاني را به جا آورده بودند. نوشته بودند روح بزرگي داشته… اين جهان لياقتش را نداشت… جاي تنگي كه در آن جا نميشده را ترك گرفته و رفته تا آسمانهاي بلند… كه  روح رنگارنگ خودش را از دنياي تاريك ما برده! …. روح رنگارنگ؟ يعني شما واقعا كوريد؟ آن تاريكي وحشت زاي ترسناك را نمي ديديد كه تا عمق وجودش رسوخ كرده بود؟ خيال مي كنيد كارگردانان مضحكِ ساز و كار اين جهانيد و با زبان كثيفِ ترحم مي توانيد روح خودتان را متبرك كنيد و با بخشيدن القاب مفت و بي هزينه افتخار خوشحال كردن يك بيمار رنجيده را نصيبِ خودِ كثافتتان كنيد؟ هيچ معلوم هست چرا اينطور در مقابل بيماران رو به موت حال بزرگوارانه و منحوس بخشندگي و ستايشگري پيدا مي كنيد؟ نكند خيال مي كنيد از آنجا كه مردن يك وظيفه ي عمومي است بايد از كسي كه زودتر از شما سهمي از اين وظيفه ي عمومي را به عهده گرفته تشكر كنيد؟ خيال مي كند اينها دارند به جاي شما مي ميرند. از آدمهاي مريض مي ترسيد، آنها را خداي مرگ مي بينيد، در مقابلشان زانو مي زنيد و كلمات بزرگ را قرباني مي كنيد تا به اين نحو منحوس از خشم بيمار كه سمبل بيماري است برائت بجوييد، نكند ويروس مرگ از او به شما سرايت كند.

دوست ندارم سرطان بگيرم. اگر سرطان بگيرم از شما آدمها فاصله مي گيرم چون مطمئنم آنوقت با زبان ديگري جز سرطان با من گفتگو نخواهيد كرد. زبان چيزي جز سرطان را نمي فهميد و زبان سرطان را هم نمي فهميد!

كاش حداقل در آخرين لحظه هايي كه  زنده بود اجازه مي داديد در اين جهان كه ماهيت اصلي آن «واقعيت» است زندگي كند. شما طرف را با هجو و دروغ مدتها پيش فنا كرديد و به دنياي غيرواقعي تصورات نادرست فرستاديد. شمع و بادكنك بهش بستيد، القاب پوك خودتان را بهش چسبانديد و مجبورش كرديد نقش آن تكه اي را بازي كند كه مريض و بيمار و معيوب به اين زندگي نفرت انگيز شما چسبيده و از آن دل نمي كند، اينطوري بهش گفتيد كه خيلي صبور است و زيبا است و فراموشش نمي كنيد! اصلا مگر فراموش نكردن شما و ياد شما چه اهميتي دارد؟

كاش خفه مي شديد و براش جشن نمي گرفتيد و فريبش نمي داديد، شايد در آن چند صباح مانده تا موت، مي توانست چشم باز كند و به زندگي خودش نگاه كند و ببيند چطور زندگي اي كرده و دو دو تا چهارتايي كند و مثل شما كور نميرد

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s