رابطه من و بابا

الكي به بابا تشر مي زنم. از بين ايرادها كشككي ترين هايشان را انتخاب مي كنم و مي گيرم. نه چندان زياد، گاهي اما متناوب. در ناخودآگاه يا خودآگاهم خيال مي كنم اين مي تواند متعادل كننده رابطه باشد. 

باباي من جوانيهاش مرد خيلي خشني بود، از آن دسته مردهايي كه از خشونت خودشان راضي و مطمئن هستند و خيال مي كنند محكم ترين ابزار در زندگي آنهاست. البته حالا هم چندان از ميزان آن خشونت كم نشده، مقداري احتياط به آن اضافه شده است و مقداري از آن را تغييرات اجتماعي كُند كرده است. من جوانتر كه بودم بلد نبودم حرف بزنم، بلد نبودم اعتراض كنم. مي ترسيدم و بلد نبودم. بابا هميشه از خودش تعريف مي كند، بد هم نمي گويد، خيلي وقتها حرفش درست است اما گاهي همين اصرار در بيان كردن درستي ها زننده است، بابا صنعتگر ماهري است.از آهن و پلاستيك و چيني و سيمان و انواع و اقسام موادهاي شيميايي و سازو كارهاي مكانيكي ماشينها سر در مي آورد و به اينها مي بالد، به ظرايف كه مي رسد طبيعتا اشكال پيدا مي كند و اين را نمي پذيرد، خودش را عقل كل مي داند و كار هيچ صنعتگر ديگري را قبول ندارد. حتي به خاطر آواز خوبي كه مي خواند هم باقي خواننده ها را دوست ندارد، دست مي كشد به مبل و صندلي هاي پر پيچ و خم و محكم فرفروژه كه از شاگردش خريده ام و ايرادي پيدا مي كند و روي آن تاكيد مي كند، سر همين هم بهش توپيدم، گفتم بابا از خودراضي نباش، اين آقاي فلاني در كارش به تكنيك هايي رسيده كه حتي تو هم بلد نبودي، اينها را ببين. دستش را از روي صندلي غول پيكر كشيد و رفت نشست پشت چاي و مظلومانه سكوت كرد. بابا چشمش را عمل كرده، چشم چپش مثل چشم راستش، شبكيه پاره كرد و توسط همان دكتر قبلي كه برادرم معتقد است دكترعوضي حرف گوش نكني هم هست، عمل شده و چند روزي مهمان من است.

رفته بودم فيزيوتراپي، فيزيوتراپ از مريضها مي خواهد كه در طول فيزيوتراپي به بدنشان فشار نياورند، درست عمل كردن به دستورالعمل ها از خود دستورالعملها و دستاوردشان مهم تر است، عذاب مي كشم اگر خيال كنم آدمي هستم كه عمرش را صرف بي دقتي در نحوه ي انجام دادن عملي مي كند كه دارد انجام مي دهد. اما بايد مي رفتم ديدن سارا، سارا فردا مي رفت آمريكا و تا دو ماه نمي آمد و اين دو ماهي كه نديده بودمش در مقطع حساسي از زندگيش بود و نمي خواستم با اين وقفه در ديدار در دوستي اي كه به زعم خودم روي آن خيلي كار كرده ام وقفه ي تاثيرگذار ايجاد كنم. ترافيك چهارشنبه شب بود، نصف راه را با اتوبوس و باقي را با تاكسي رفتم، توي راه هم فكر كردم به اين كه اين تلاش رسيدن به ساختمانهاي آ اس پ و سختي اش من را از رابطه ي با سارا طلبكار مي كند يا نه. سارا توي مغازه نبود، داشت از فروشگاه هاي خنزر پنزر فروشيِ بالاشهريِ امكان براي رفقاي آمريكاييش وسايل تزئيني مي خريد، اعصابش هم خيلي به هم ريخته بود… قبل از اينكه بخواهيم به گرم ترين جاي بحث برسيم به بابا زنگ زدم كه خيالم راحت شود راحت و خوب است. مانده بود پشت در، ، قفل كتابي جديدي كه برادرم ظهر به جاي قبلي گذاشته بود قفل راحت باز شويي نبود و بابا كليدش را نميشناخت، سعي كردم شكل كليد را براش توضيح بدم، گفت گوشيش شارژ كافي ندارد. قرار شد زنگ بزنم به برادرم و ازش بخواهم به بابا زنگ بزند و روش باز كردن قفل را توضيح بدهد، نشد. همانطور كه داشتم براي بابا توضيح مي دادم كه چطور دوباره تلاش كند، از لابه لاي حرفهاي مريم، دوست سارا شنيدم كه گفت: «سخته مراقبت از پدر مادراي پير» همانجا وسط سر و كله زدن با بابا مي خواستم برگردم پيش مريم و برايش توضيح بدهم كه بابا پير نيست. اين جمله ي «باباي پير» من را مي كشد، عاجزم مي كند. 

بابا باز هم نتوانست در را باز كند، سارا تازه آماده ي معاشرت شده بود، بايد برمي گشتم. دست و پام را گم كرده بودم. داشتم سعي مي كردم اضطرابم را به سارا و مريم منتقل نكنم اما كار ساده اي نبود. چند تا جمله ي مربوط و نامربوط پيدا كردم و پشت هم چيدم، توي حرفهام گفتم : «تازه باباي من كه پير نيست» مريم نشنيد، داشت به پيتزاي كوچكش كارد مي كشيد. سارا شنيد، پرسيد غدر تو چند سالش هست؟ گفتم شصت و هف. گفت كه چند روز پيش تولد هفتادسالگي پدرش بوده و خيلي قشنگ خنديد. 

من موبايلم را زده بودم به شارژر سارا توي دست و بال بچه هاي شيريني فروشي و با سراسيمگي مي پيچيدم وسط كار و بار و حساب كتابشان با مشتري ها، بايد گوشيم را به ذخيره برق معقولي مي رساندم و هم زمان بايد مي رفتم، داشتم از دو سمت مخالف كشيده مي شدم. مسئله ي ديدار با سارا هم هنوز موضوع باقي بود. گفتم بريم سيگار بكشيم و چند قدم بزنيم اما هنوز نرفته مضطرب شدم كه نكند بابا راه افتاده باشد سمت مركز خريد تنديس و توي تاريكي چشمش ماشينها را نبيند و اتفاقي بيفتد… فوري گفتم برگرديم. سيگار را توي قسمتي از يك سطل زباله ي عجيب روبه روي مغازه ي سارا خاموش كردم و همانطور كه داشتم خاموشش مي كردم فهميدم مخصوص زباله هاي بازيافتي است، سيگار را بردم و انداختم توي سطل عادي. داشتيم اسنپ مي گرفتيم كه ديديم يكي از شاگردهاي سارا به دود باريكي اشاره مي كند كه از توي سطل بلند مي شد. شرم غيرعادي اي وجودم را گرفت، دستم را كردم توي دستمال كاغذي هاي در جداگانه ي سطل آشغال كه قبلا نزديك بود سيگار را توش خاموش كنم و سعي كردم دود را مهار كنم، سارا به دادم رسيد، گفت چيزي نيست و كار تو نيست، دلداري اش كافي نبود، عجز و بيچارگي ام به قدري عميق بود كه مي توانستم خودم را مسئول هر كم و كاستي و نقصي در محيط اطرافم ببينم. 

راننده ي اسنپ گفت مي آيد روبه روي تابلوي هاكوپيان، احساس مي كردم تابلوي هاكوپيان توي زمين ديگري در جهان است و قرار نيست به آن برسم. سارا گفت هاكوپيان همينجاس، همينجا، نگاه كن. اونجا! هيكل ظريف و كوچك سارا را توي بغلم فشار دادم و با قدمهاي خيلي بلند رفتم به سمت تابلوي هاكوپيان.

 تمام راه دلم مي خواست آن عجز عميق و سرسام آور را در اشك و گريه بيرون بريزم اما فقط يكي دو قطره از چشمم افتاد، تميزي و نظم ماشين راننده ي اسنپ اطمينان بخش بود، احساس مي كردم اين وضعيت مي تواند به حال من و بابا مفيد باشد. مؤدبانه نشستم، شكمم را سفت كردم كه مراقب كمرم باشم، از خودم تعجب مي كردم كه همچنان مراقب كمرم بودم، انگار اين نگراني شخصي براي پايبندي به دستورات فيزيوتراپ در دوري جستن از استرس كه لابه لاي آن لحظات به سمتش كشيده مي شدم گناهكارانه به نظرم مي رسيد. در جواب سوالهاي راننده اسنپ تمام وسواس و دقتم را به خرج مي دادم و سعي مي كردم متقابلا سؤالهايي محترمانه و انساني بپرسم،اتاق ماشين شده بود ميز كار طراحي استراتژي ها، دست و ذهنم همين اندازه كوتاه و مشتاق ترتيب اثري بود.

كمتر از هر وقت ديگري ترافيك عصبي ام مي كرد، غمگين چرا ولي عصبي نه، به خودم اجازه نمي دادم عصباني شوم، به اين وسيله، به وسيله ي صبر داشتم دعا مي كردم كه باز نشدن قفل بابا را دچار ياس و وحشت نكند، كه آن لحظه هاي تاريك و سرد پرده از واقعيت يا وهمي ناشناخته كه بتواند در ذهن بابا منجر به احساس شكست شود، برندارند. مي خواستم برايش روشن كنم كه شرايط عادي است و باز نشدن قفل … آه! چطور ممكن بود كه بابا نتواند يك قفل را با كليد باز كند. باباي من كه اولين مردي بود كه مي توانست قفلهاي بزرگ را بدون كليد بشكند، بهتر از هر مردي مي توانست چنين كارهايي كند.

 يادم افتاد كه چراغ حياط خاموش است و بابا توي تاريكي مانده، زنگ زدم و توضيح دادم كه چطور مي تواند آن چراغ را روشن كند. چراغ روشن شد

سر كوچه از ماشين پياده شدم و تا خانه دويدم. شكمن را سفت كرده بودم و دو طرف كمرم را محكم گرفته بودم و در حالي كه قلبم تاپ تاپ مي زد كه خداي نكرده باباي عزيزمدر آن موقعيت سخت پريشان نشده باشد نگران كمرم هم بودم و از وضعيت شكايت مي كردم كه دارد عذابم مي دهد و در همان حال نيز از اختلاط اين دو جريان ناهماهنگ ذهني حيرت زده بودم.

قبل از اينكه زنگ در را بزنم و بابا در را باز كند خيالم راحت شد، چيزي تغيير نكرده بود، رسيدن من جراحت احتمالي روان بابا در آن موقعيت را جبران نمي كرد، در آن يك ساعت بدترين و مخرب ترين بخش ماجرا گذشته بود و احتمالا مرحله ي سازگاري و پذيرش داشت سر مي رسيد اما ديگر اينها مهم نبودند، احساس مي كردم همينكه بالا سر مصيبت رسيده ام و از نزديك در آن سهيم مي شوم كافيست. 

بابا در را باز كرده بود، كليد قفل را بالاخره پيدا كرده بود، تاكيد داشت كه كليد زائده اي داشته و با ساباندنش به آجرها زائده بالاخره رفع شده وتوي قفل چرخيده. سر حوصله و مطمئن اين را مي گفت اما من مشكوك بودم. معلوم نيست خودم بودم كه نياز داشت به صحت اين اشكال مطمئن شود يا بابا از منظر من، به اين منظور كه ماجرا حول لطمه ي بينايي اش نگردد. مي توانستم قبول كنم و بابا را به اين ترتيب دلداري بدهم اما غرور بابا در نشنيدن كلام ترحم آميز پيش من بايد رعايت مي شد. گفتم بابا شما هول شده بوديد. عمل شبكيه، كليد ناشناس بدقلق و تاريكي و ناآشنايي شما با اين تركيب باعث شده بود نتوانيد كليد را توي قفل فرو ببريد و خيال نمي كنم كليد توانسته باشد توي جيب شما غر شود. يكي دو ثانيه مكث كرد و گفت: «ممكنه»

    Advertisements
    این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

    پاسخی بگذارید

    در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

    نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

    شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

    عکس گوگل+

    شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

    تصویر توییتر

    شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

    عکس فیسبوک

    شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

    w

    درحال اتصال به %s