برلين

‎رفتم در سالن كوچك صبحانه ي هتل «ميسون ام الوائر پلاتز» صبحانه خوردم. روي ميز كنار پنجره، زن سياه پوست چاقي پشت به پنجره نشسته بود و با دقت و تسلط فنجان قهوه به دست و چشم به سالن غذاخوري، همه ي حركات مراجعين را زير نظر داشت. هيچوقت در سالنهاي سلف سرويس غذاخوري، وقت پر كردن بشقاب آسايش كامل ندارم چه برسد كه بازرس خبردار هم داشته باشم. 

در يكي از تورهاي مسافرتي يكي از تورليدرها گفته بود كه ايراني ها هميشه بشقاب غذايشان را زيادي پر مي كنند و غذا را هدر مي دهند و همين باعث شده من هر بار وقت پر كردن بشقاب غذا تصور كنم ديگران در حال حدس زدن مليت من و ارتباط آن با حجم غذاي توي بشقاب من هستند. به هر حال، هيچكدام از اينها باعث نمي شود من كمتر از اندازه ي احتياجم غذا بخورم، در حقيقت آن خاطره ثبت شده ي دائمي ضرر چنداني جز به هم زدن نظم جاري ذهن من وقت پر كردن بشقاب غذا در سالن هاي غذاخوري ندارد. به خانم چاق اخمو لبخند زدم و بعد از آن ديگر نگاهم نكرد. يك دختر و پسر خيلي جوان كه پوست هاي نارنجي و چشمهاي آبي روشن داشتند با بسته هاي عجيبي از خوراكي آمدند و رفتند كاسه هايشان را از كورن فلكس پر كنند. پسره كنسرو تن ماهي را ريخت توي كورن فلكس و دختره يك بسته كوكي اسمارتيزي بدرنگ باز كرد و شروع كردند به دزدكي نگاه كردن پروپاچه ي كارمند هتل و سر به سر همديگر گذاشتن درباره ي علاقه ي احتمالي پسره به هيكل خانم. از همانجا كه نشسته بودم مي فهميدم دختره چرا اين كار را مي كند و پسره چقدر از واقعيت نيت دختره را متوجه نمي شود، اما غذاهايي كه با خودشان آورده بودند را به هيچ وجه نمي فهميدم. حتي بسته بندي هاي غذاهايشان هم عجيب بود، در تمام طول اكتشافات گسترده ي اين دو سه هفته در سوپرماركتهاي آلمان، به چنين بسته بندي هايي برنخورده ام.
ديروز وقتي رسيديم جلوي ساختماني كه نقشه در جاي اسم هتل نشانمان داده بود، راننده، به خاطر  انعام جزئي يا به خاطر ستاره اي كه بايد در «ماي تاكسي» از من مي گرفت يا به خاطر قُرب نژادي خاورميانه اي كه بينمان بود، بعد از اينكه چمدانم را پايين گذاشته بود و تشكر كرده بود و رفته بود برگشت و ازم پرسيد مطمئني اينجا همان آدرسي است كه بايد پياده مي شدي؟

‎ساختمان هيچ ربطي به ساختمان هتل نداشت. بيست و چند تا زنگ روي صفحه ي زنگها بود و اغلب عنوانهاي روي زنگها از فرط كهنگي ناخوانا شده بود. جلوي در بچه مدرسه اي ها بازي مي كردند، يكي از عقب خيز برداشت و دويد و پريد روي كول يكي ديگر و اين يكي مثل موجي كه روي ساحل مي نشيد روي هوا بلند شد و خيلي نرم خورد روي زمين و از پاكت خوراكي كه توي دستش داشت ذراتي مثل گندم ساييده ي طلايي پخش شد توي هوا، من و راننده هردوتايمان انگار با موج بدن پسر و ذرات طلايي توي هوا هيپنوتيزم شده بوديم. پسر بچه به همان سرعتي كه فرود آمده بود برگشت و سر پا شد و دنبال رفيقش رفت و باقي رفقا هم دنبالشان رفتند و صحنه ي ساختمان زرد رنگ قديمي خالي شد و راننده هم رفت. از شيشه ي در توي ساختمان را نگاه كردم، يك نرده ي بزرگ چوبي و سرستون شير غران داشت ته راهرو با پله ها شروع مي شد. روي موكت قهوه اي كف چند تا كاغذ افتاده بود كه انگار سالها همانجا بودند و حتي باد تكانشان نداده بود. فكر كردم اين ساختمان متروكه است و من در بوكينگ  دات كام پاي يك اتاق مخروبه  كه كليدش معلوم نيست كجاست پول داده ام، توي دلم خالي شد.  يك خانواده متشكل از مادر و مادربزرگ و دخترها همانوقت آمدند و  زنگ يكي از واحدها را زدند و در باز شد. من هم با آنها رفتم تو. چرا رفتم تو؟ در آن وضعيت داخل آن ساختمان شدن تنها شانسي بود كه مي توانستم داشته باشم. رفتم تو و دنبال خوانواده چمدان كشان راه افتادم. پله ها زياد بود… گيريم كه از اين همه پله مي رفتم بالا! بعد مي خواستم چكار كنم. مادر خانواده عجز را توي صورت من ديد. پرسيد كه آيا دنبال جاي خاصي مي گردم؟ اوه! چه صورت آشنايي داشت و چه انگليسي روان و خوبي حرف مي زد! قفسه ي سينه ام سبك شد! گفتم من آمده ام هتل. گفت اينجا دندانپزشكي است. گفتم نه، تابلوي هتل روي سر در است. بچه ها را با مادربزرگشان فرستاد بالا و با من آمد و به سر در نگاه كرد. گفت نه! الوير پلاتز اينجا نيست! گفتم چطور ممكن است اينجا نباشد؟ (اصلا حاضر نبودم بپذيرم كه بي درنگ اتاقم را به من ندهند و اينجا جاي اشتباهي باشد. مي خواستم فورا بيايند و در همان ساختمان كهنه ي قديمي يك اتاق تميز براي من آماده كنند و من بروم توي اتاق و در را پشت سرم قفل كنم، بروم روي توالتي كه براي خودم اجاره كردم بنشينم تا عصبانيتم تمام شود!).خانم رفت از خشكشويي كنار ساختمان سوال كند، يكي دو دقيقه حرف زدند و آخرش خانمه خنديد. از اينكه يك نفر را داشتم كه داشت براي من آلماني حرف مي زد و مي توانست همه ي آن حرفها را بعد براي من ترجمه كند احساس غرور و قدرت مي كردم(بله خيلي جزئي، اما غرور و قدرت)،و از اينكه ديدم آخرش دارد مي خندد خيالم راحت شد چون مطمئن بودم آن آدمي كه به خاطر من چند تا پله را آمده پايين و دور و بر را جستجو كرده، از آواره شدن من نمي خندد. بله، آمد و گفت هتل همين جاست. 

‎اتاق تاريك بود، رو به حياط پشتي باز مي شد و افتاده بود گوشه ي ساختمان و پشت پنجره اش هم ديواره هاي حصيري چوبي گذاشته بودند، آشپزخانه كوچك بامزه اي داشت و همه جاش بوي نم مي داد. محض خوش كردن دل من يك كمد كوچك خيلي قديمي با كشوهاي ظريف و چوب خيلي خوش نقش گوشه ي اتاق بود. دراز كشيدم روي تخت و زاويه ديدم را رو به كمد كوچك تنظيم كردم. عصر بود، زانوهام از خم ماندن زياد در اتوبوس درد گرفته بود. توي نقشه ي آفلاين تريپ اوسو نگاه كردم ببينم دور و بر چه چيزي براي ديدن هست. يك پارك كوچك نزديك توي نقشه بود به اسم زويني پلتز. 

خيلي كوچك بود. مثل ميدان هاي خودمان توي تهران، يك مستطيل بود كه يك ضلع بزرگش را خيابان گرفته بود و در باقي اضلاع، پرچين هاي دو نفره ، با فاصله هاي مساوي قرار داشتند، زير هر پرچين دو نفر روي نيمكت  نشسته بودند، غير از يك زن كه البته اين هم با سگش بود. قبل از اين «زويني پلتز» يك پارك محلي كوچك ديده بودم كه از اين يكي جالب تر بود، تمام اسباب بازيهاش چوبي بود، دور و بر اسباب بازيها هم عروسكهاي بزرگ چوبي بود (بعدا متوجه شدم اين مدل پاركها در برلين و محصوصا در منطقه ي غرب برلين فراوانند) يك پل چوبي مينياتوري وسط اسباب بازيها بود كه از روش رفتم بالا، يك توپ كهنه ي سفيد افتاد زير پل. پسري با گونه هاي گرگرفته ي سرخ و چشمهاي ريز و كلاه برعكس آمد و توپ را برداشت وخنديد و رفت. دو تايي بازي مي كردند. خيلي محكم به توپ لگد مي زدند و خيلي بي دقت بودند، انگار مغزشان زودتر از پاهايشان خسته شده باشد. توپ پاره پوره ي سفيد و خاكستري مرتبا مي خورد به ديواره هاي سيمي، من فكر مي كردم به اينكه اصلا نمي توانم راجع به شوت كردن هاي اين دو نفر نظري داشته باشم، دوست داشتم داشته باشم، دوست داشتم مثلا بگويم آلماني ها چغر هستند، محكم به توپ ضربه مي زنند.

روز دوم از روي نقشه ي گوگل مپ آدرس «پتسدام پلتز» كه سه روز طول كشيد بهش نگويم پستدام پلتز را پيدا كردم و گوگل گفت كه با اتوبوس بروم، اتوبوس «ام» بيست و نه را از اليوائر پلتز بگيرم تا پتسدام پلتز. باران مثل سيل مي باريد. غير از كفش كه خيلي سنگين بود، من تقريبا همه لباسهايي كه برده بودم اتريش براي كوه را پوشيدم و آب توي لباسهام نمي رفت و از دوش باران باكم نبود، اما مردم واقعا داشتند تا مغز استخوان خيس مي شدند، تا زير زانو مي رفتند توي آب تا سوار اتوبوس بشوند و عين خيالشان هم نبود، من خشك و تر تميز پريدم بالا و تا ايستگاه آخر كه راننده گفت ترمينال است و بايد همه پياده بشوند غرق تحسين خودم بابت روش لباس پوشيدنم ماندم. اصلا به فكرم هم نرسيد قاعدتا در هر ده كوره يا شهري هر ايستگاه اتوبوسي دو جهت دارد و من نبايد براي رسيدن به مقصد نزديك ترين آنها را انتخاب كنم بلكه بايد درستش را انتخاب مي كردم. از يك آقايي آدرس پرسيدم، ناراحت شد كه اشتباه آمده ام، حتي افسوس خورد، چشمهاش چين افتاد و از همه اينها و لهجه اش فهميدم كه ايراني است. ازش پرسيدم و آه كشيد، بعد گفت بيا زير شيرواني ايستگاه بايستيم تا بيشتر از اين خيس نشويم و از آنجا شروع كرد قدم به قدم مسير بعدي را رسم كردن، در حالي كه شانه ي بيرون مانده از چترش داشت خيس تر مي شد و مسير را براي من روشن مي كرد، يك اتوبوس ديگر رسيد، گفت: «آهان آهان..، همينو سوار شو برو اس بان بگير» همانطور كه سوار ميشدم پرسيدم چي؟ گفت اس بان. در اتوبوس بسته شد و من براي آن آقا دست تكان دادم و مطلقا نمي دانستم اسبان چطور وسيله ي نقليه اي است.

به راننده گفتم كه مي خواهم در ايستگاه اسبان پياده شوم، سرش را تكان داد، مطمئن هم تكان داد، من اما باور نمي كردم مطمئن باشد، تا دو ايستگاه بعد و تا وقتي جلوي تابلوي اسبان نايستاده بودم هم هنوز فكر مي كردم اسبان يكجور كلمه اي است كه مثلا همه مي شناسند اما هيچ دو نفري سر معني آن توافق ندارند و نگران بودم، كلمه ي ناشناس من را ترسانده بود و منبع عميق غريبگي شده بود. 

جلوي درگاهي باستاني و سنگي اسبان، آبي كه بالا آمده بود تا مچ پا مي رسيد. دونفر دختر و پسر افغاني توي درگاه ايستاده بودند و پسره كه تو نمي رفت به دختره مي گفت «كفشاتو در بيار، كفشاتو بايد در بياري» دختره زد به آب و رفت. من از پسره پرسيدم كه از آنجا چطور برسم به پتسدام پلتز، گفت با من بيا، خيلي فوري گفت با من بيا و من وقت نكردم من من كنم، از درياچه ي كوچك آب كه رد شديم احساس كردم كه صد در صد به درستي آدرسي كه بهم خواهد داد مطمئن نيستم، روي نقشه برام توضيح داد كه بايد سوار چه قطاري بشوم، بعد نگاه كرد روي تابلوي راهنما و گفت: اصلا بعدي رو سوار شو برو الكساندر پلاتز، تو كه مي گي مي خواي بگردي، اونجا بهتره، گفت پتسدام پلتز مي خواي بري چكار، به خاطر كشتيا؟» گفتم نه، حالا نميشد همانجا برايش توضيخ بدهم كه در كتاب لانلي پلَنت نوشته پست مدرنيسم در معماري برلين را بايد آنجا ببينيم و من مي خواهم ببينم منظور لانلي پلنت از پست مدرنيسم در معماري برلين چيست… قطار رسيد. اين دفعه هم حرفمان با هم زبانمان هنوز تمام نشده بود كه گفت بدو برو سوار شو… گفتم الكساندر پلتز چي داره؟ گفت همه چي…

در ميدان يك مركز تجاري تفريحي بزرگ كه از همه جا و همه طرف ريل هاي قطار از توي دلش مي گذشت از قطار رو گذر پياده شدم. ممكن بود اولين قدمي كه از ايستگاه بيرون مي گذاري وسط ريل قطار باشد، باران هم همچنان به قدري تند بود كه نمي شد توي شهر قدم زد. رفتم توي مركز خريد ميدان كه يك «دپارتمان استور» چند طبقه بود. دپارتمان استورها لذت خريد از مغازه هايي كه با سبك و سياق همان برند طراحي شده اند را از آدم مي گيرند اما من به تماشاي اجناس مختلف مورد فروش هر منطقه اي به اندازه ي كليسا ها و بناهاي تاريخي آن منطقه علاقمندم. پس همه چيز را نگاه كردم، خوراكي ها، عطرها، چمدان ها، لباس هاي زير زنانه و مردانه… همه چيز غير از لباس بچه، لباس بچه نگاه كردن براي زني كه بچه ندارد نوعي ماليخوليا به نظر مي رسد، ماليخوليايي كه هر چند دچارش نباشم از قرار گرفتن در معرض آن واهمه دارم. 

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s