خرافات بي پدر

اگر وقت حاضر شدن براي رفتن به يك مهماني يا ديدن يك نفر روژ گونه ي فرداعلاء بيفتد و بشكند يك نداي موذي به من مي گويد نرو! اگر باز هم يك چيزي بشكند اما چيزي باشد كه نزديك به ته كشيدنش است يا كلا علاقه ي چنداني بهش ندارم همچين ندايي از درونم صدا نمي زند، نداي ديگري خواهد گفت: همه ي وسايلي كه به اندازه ي كافي محبوب نيستند را بكن توي جعبه بگذار دم در، تو لياقت چيزهاي بهتري را داري!

متاسفم واقعا! اين نداهاي هيولايي خرافاتي كه طرز تفكرشان مثل طرز تفكر دخترهاي دبستاني هيجان زده و ناگهاني و بي ريشه است بايد از سر من بيرون گذاشته مي شدند اما متاسفم… تا به حال اينطور نشده

به نظرم من به اين ترتيب به هيچ وجه نمي توانم با واقعيتها زندگي كنم. سر و روي همه آدمها و تصميمهاي پيش رو پر از اين علائم و نشانه هاي اتفاقي است و اينها هستند كه فرمان مسير زندگي من را دست گرفته اند.

يكي دستمال سر مي بندد و اين نشانه او را از دايره ي آدمهايي كه قرار است به آنها نقشي در زندگي خودم بدهم بيرون مي برد، يكي سيگار نازك مي كشد و من او را به ضعف شخصيت محكوم مي كند، يكي دستهاي كوچكي دارد و من احساس مي كنم ترسو است. يكي پوست روشني دارد و من خيال مي كنم سرد مزاج است. روژ گونه محبوبم ميفتد و مي شكند و من خيال مي كنم ديدار پيش رو نفرين شده است….

شما خودتان را چطور از بند اين خرافه ها خلاص مي كنيد؟ كاش كسي باشد كه بتواند چيزي و كاري به من ياد بدهد كه اصالت حقيقت نهفته در يك ماجرا را فداي نشانه هاي بيروني نكنم و فرصت هاي متنوع زندگي را به شكل اتفاقاتي شبيه به هم در نياورم

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s