لاک آبی

زن با موهای طلایی کوتاه و کت چرم مشکی عصبانی و معترض توی گوشی حرف می زد و چمدان سیاه کوچکش را می کشید و می رفت. چشمم افتاد به ناخنهاش که آبی بود. آبی براق اکلیلی. دلم خواست از همان لاک آبی داشته باشم. از همان لحظه توی خیابان و مغازه ها افتادیم دنبال لاک آبی.
فروشنده لاکهای آبی را چید روی میز. یکی یکی روی ناخنم امتحان می کردم و می خواستم حتما رنگ لاک آن زنه باشد. از رضا می پرسیدم کدام یکی از اینها بهتر است. آنهایی را انتخاب می کرد که کمتر درخشان و کمتر اکلیلی بودند، اصلا انگار ایده ی تمایل من به آن رنگ لاک آبی را متوجه نشده بود، رنگهایی را انتخاب می کرد که هرچه بیشتر از خواسته ی من دور بودند. بهش گفتم اینها با رنگ لاک زنه فرق می کنند، گفت آهان، پس این خوبه. انتخاب درستی کرد. متوجه شدم آن رنگ آبی درخشان اکلیلی را دیده بوده و فقط می خواسته به سلیقه ی خودش در انتخابی که می کنیم دخل و تصرف عاقلانه ای کند. مثل همیشه. مثل همیشه که من به انجام دادن یک کاری به دلیل نفس خاصی گیر می دادم و رضا می پذیرفت که کل آن کار را انجام بدهیم اما می خواست در آن نفس خاص تغییری ایجاد کند.
لاک را خریدیم، اتفاقا خیلی هم نسبت به یک شیشه لاک قیمت زیادی داشت. مثلا هفتاد هشتادهزار تومان که در حالت عادی می تواند پول پنج شش تا شیشه لاک باشد..از اینکه قیمت این شیشه رنگ آبی درخشان اکلیلی انقدر زیاد بود توآمان شرمنده و رضایتمند بودم، شرمنده بودم چون رضا پولش را داد و رضایتمند بودم چون در حین انجام دادن این خرید کوچک که در پلاستیک کادویی قد یک کف دست گذاشته شد، خاطره ای شکل می گرفت. خاطره ای که من به نگهداری اش احتیاج داشتم. شیشه ی لاک را توی جیبم لمس می کردم و همانطور که از در مغازه می رفتیم توی سرمای شهر به این خاطره که در حال تولد و تکامل بود فکر می کردم.
رابطه ی ما سالها قبل سرد شده بود. سالهای سال به خاطر این سرما غم خورده بودم و باز هم سالها از غم خوردن گدشته بود و دیگر سرما و غم هیچکدام بین ما اهمیتی نداشت.
برای من فقط مهم این بود که به هر ضرب و زوری شده دوباره به خاطراتی زنده و مشترک دست پیدا کنیم. در زندگی من، خاطرات از زمان تولد و وقوعشان هویت مستقل دارند، همانطور که آن خاطرات عاشقانه ی پرحرارت به جنازه های عزیز سنگین روی قفسه ی سینه ی من تبدیل شده اند این لاک آبی درخشان اکلیلی تلالو و دلفریبی خودش را دارد. لاک را نقاشی می کنم روی ناخنهام و به دستهام نگاه می کنم و به خاطر این تغییرات، به این دلیل که شاهد تمام آنها بوده ام، به خاطر این شهود، راضی ام.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s