سوا نكنيد، در هم است

كليد انداخته بودم توي در و داشت مي چرخيد كه متوجه خودم شدم. دستم كه كورمال كورمال توي كيف دنبال كليد مي چرخيد چهره ي سه نفر آدم توي ذهنم بود، داشتم با خودم خاله زنكي مي كردم، به خاطر مي آوردم كه به چه توانايي هايي كه نداشتند تظاهر مي كردند، مرض هايشان را مرور و مقايسه مي كردم.. خلاصه در همان حال چرخيدن كليد و اينطرف آنطرف كردن چهره ي اين سه تا بودم كه خودم را ديدم. اوه… اين يكي هم كه نفرت انگيز است! اين يكي كه منم

هرچيزي كه در خودم مي بينم همه جا هست. عادتهاي غذايي خوب و بدم، روشهاي افسردگي و نشاط من و ديگران و همه چيزهاي ديگر به هم شبيه هستند. اين مثل لباس زبر و آزاردهنده به تنم مي چسبد و تنها چيزي است كه باعث مي شود خيال كنم مرگ قابل تحمل است اگر كندن اين لباس باشد.

آن چيزهايي كه باعث مي شوند اين شباهت وحشتناك كه باعث احساس خلاء و فقدان هويت است، تشديد شود، موفقيتها هستند. موفقيتهايي كه همه چيز و همه كس ما را به سمت آن سوق ميدهند. ممكن است راه را در آغاز خودمان مستقلا انتخاب كنيم اما آخر سر همه مي خوريم به شاهراه اصلي و تكليفمان يكيست. در يك هوا نفس خواهيم كشيد، در هوايي كه از انسان ساخته شده و پر از دي اكسيد كربن و كمبوداكسيژن است. گرم و رخوت انگيز

من قلبم پاره مي شود به تو فكر مي كنم كه رفتي. وقت رفتنت را اصلا كسي متوجه نشد، از نظر هر كسي يك وقت ناپديد شدي و حالا كه مدت زيادي از رفتن تو گذشته است همه يادشان رفته كه چطور و كي رفتي. 

لباسهايي مي پوشيدي كه كسي نمي پوشيد اما ممكن بود آشناترين هيبت را در چشم يك غريبه از تو بسازند. 

لباس  سربازي پوشيده بودي، لباس سربازي ارتشي اي كه  يك لايه خاكستري تيره و گاهي سبز زنده به رنگ و نقشش اضافه شده باشد. كلاه لباس يكدفعه مثل كلاه هاي سوييشرت هاي رپ كن هاي سياه خيلي دروني وصل مي شد به سرباز ارتشي تيره. مي خنديدي، خنده ي محشر، آرواره هاي بزرگ و استخواني ات باز مي شد و تا نزديك گوشها مي خنديدي، چشمهات برق مي زدند مثل چشم گربه. 

بايد خودم را نگه دارم، بي قراري و نق چيزي را به عقب برنمي گرداند كه بتوانم با خودم بردارم بياورم براي حالا. آن صحنه ها از دست رفت، گذر عمر همينطوري معموليِ معمولي مرگ در مرگ است. دوره به دوره، پس از هر عشق، پس از هر تجربه ي عميق ذهني ما يك بار مرده ايم  چون آن چيز جان دادن است. 

بيا عزيز جان، دنيا بي وفاست. دوست دارم نامه اي براي تو بنويسم. دوست دارم وقت نوشتن نامه اي عاشقانه خودم را محو در عالم خيال و بي اعتنا به وقايع ببينم. كر و لال.

حرف زدن مداوم براي آدمها رنج كشيدن است،هذيان گفتن آدم بي هوش و برانگيخته، توي استخوان را سرد مي كند

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s