سندسال

دختر خانم  به هر چیزی که بخواهند فکر کنند از منظر سن است. این بدون حساب دوران کودکی که تمایل داشتند بزرگ تر شوند از بیست سالگی به بعد اوج می گیرد، دختر بچه ی بیست ساله به این فکر می کند که کی پیر می شود!
مسائلی هستند خیلی خیلی مهم تر از سن و سال. باز دختر خانم در مقدمه ی تمام آنها به سن و سال فکر می کند.
مثلا با خودش فکر می کند در بیست سالگی هنوز معشوقه ی مورد نظرش را پیدا نکرده است! در بیست و پنج سالگی هنوز کار حسابی ندارد، در سی سالگی هنوز شوهر ندارد یا بچه ندارد یا دارد! مثلا در سی سالگی چرا باید بچه بخواهد تمام باقی مانده ی جوانی او را مثل مار بوا ببلعد؟

آدم از جای سن به زندگی نگاه می کند چون زمان مادر همه چیز و صاحب همه چیز و دشمن همه چیز است.

آشپزیم بعد سالها دوباره خوب شده، یک بار وقتی خوب بود که داشتم قدرت زنانگی را در خانه داری تست می کردم و اعتقادی هم به ارزش وقت نداشتم، سر غذا صبر می کردم.
مالکیت، برای بالابردن انگیزه ی نگهداری و مراقبت مهم ترین چیز است. چیزی که متعلق به آدم باشد از امانت هم مهم تر است، حالا این یخچال مال من شده.
میوه ها را تا پوست می خورم وقتی پولشان را خودم داده باشم، اینطوری خوراکی ها حتما در ازای چیز دیگری هستند، انتخاب شده اند. مادرم که خرید می کرد میوه ها ربطی به زندگی من نداشتند، معمولا انقدر می ماندند تا کپک بزنند و دور ریخته شوند.

پسر سرایدار ساختمان، امیرمحمد که حیا مثل سرخی گونه ها تزئینش کرده، هر جای حیاط یا دور و بر خانه که بهش بربخوریم سربازانه با قطع بازی  سلام می کند.
دوستش دارم، گاهی وقتها می آورمش خانه، کتابهای بچگیم را بهش نشان می دهم و ازشان براش می خوانم، درست نمی فهمم لذتی هم می برد یا از روی حیا گوش می کند. به میخ و پیچ و ابزار علاقه دارد، میخهای تمیز و خوشگل توی جعبه ابزار باباش را سوا می کند و لابه لای کیف و کتاب مدرسه پنهان می کند. من هر از گاهی به علت نیاز به میخ و پیچ در خانه شان سبز می شوم.
دلم می خواست بچه ای داشته باشم، البته فقط به جاهای خوب داشتن بچه فکر می کنم و از بچگیم چیز بدی به خاطر ندارم که بخواهم بهش فکر کنم. ما بچه های خوبی بودیم، خیلی بیشتر خودمان بزرگ می شدیم تا به کمک والدین. حالا بچه ها را والدین بزرگ می کنند، مثل اینکه خیلی هم کار سختی شده و مادرها مجبورند برای داشتن یک بچه ی کوچک از خود بزرگشان صرف نظر کنند.
فکر نکنم من در صورت بچه دار شدن از خودم صرف نظر کنم، بچه ی من باید بیشتر خودش بزرگ شود تا به کمک من و مادر و پدرم.

مادرم حوصله ی بچه ندارد اما درست دارد نوه داشته باشد، نوه را دوست دارد داشته باشد چون معتقد است هر چیز داشتنی را بهتر است داشته باشد، آن هم چیزهایی که بشر یک عمر داشته. غیر از این مادر من آدم مهمی است، چطور خانم هاشمی یک نوه از خودش نداشته باشد؟
این تمایل در من قوی و با تعاریفی بودار و خطرناک است. من دوست دارم بچه ای توسری خور داشته باشم.

بچه های قلدر و پررو را دوست ندارم، بچه خوب است کودکانه باشد،آسیب پذیر باشد. من فرزند آینده ام را از خودم هم محافظت نمی کنم. الگوهای ماشینی تربیت بی نقص با هزینه های سرسام آورشان برای باقی، ما توی کوچه بزرگ شدیم، کتک خور هم بودیم.

از مادر پدرمان به تناوب متنفر و به آنها علاقمند می شدیم. مدام می ترسیدیم.
ترس شکل جانورها بود، جانورهایی از جنسهای مختلف، از سایه تا باد و صدا. چطور ترجیح بدهم که بچه از دیدن آنها محروم شود؟

من زود قد کشیدم، بلند تر و بزرگ تر از باقی بچه بودم، حتی قوی تر. زور توی دستها و پاهای من بود، بچه ی سربه زیری بودم اما زور داشتم. زور مثل مادری منتظر دخالت و اداره ی امور، روی قلب من می نشست، عامل تصاویری خیال انگیز و خوابهایی از پریدن های بلند روی سر چیزهایی می شد که ازشان می ترسیدم.
من دست بزن نداشتم چون قابلیت توسری خوری داشتم، چیزی که دوست دارم فرزند آینده ام داشته باشد، چیزی که باعث ملاحت و فرشته خویی است، این چیزهایی که امروزه روز به بچه ها یاد می دهند به چه دردی می خورد؟ که ببرند؟از چه کسی ببرند؟ ببرند کجا؟

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s