استخر فرهنگسراي رسانه

بيرون رفتن از خانه و پيوستن به ترافيك اعصاب خرد كن پاييزي براي من فقط در شرايط ضروري و از پيش برنامه ريزي شده ممكن است. استخر فرهنگسراي رسانه تا ساعت سه زنانه است، از آنجا تا دكتر اپل كه گفته لپ تاپ من را امروز تعمير كرده و تحويل مي دهد در ترافيك ساعت ،٣ يك ربع ساعت راه است و من با اين اوصاف قبل چهار مي رسم خانه. وقتي با اين دقت براي چند ساعت از روز برنامه ريزي مي كنم انتظار دارم باقي امور مربوط به زمان در آرامش و خوش يمني پيش بروند. با اينحال به جاي ساعت دوازده، يك و نيم مي رسم استخر.

 تركيب لازم شل كردن ها و سفت كردن هاي عضلات ، حين شنا، مغز من را به بالاترين حد تحرك مي رساند. بايد آرام بخوابم روي آب، قسمت مركزي بدن در شناي كرال بايد همواره رها اما استوار باشد، دستها بايد با كشش، قدرت و شتاب قرينه حركت كنند و شدت تحرك پاها كه از نوك انگشتها با ملايمت به سمت رانها كم مي شود،تمركز و دقت مي خواهد. من هيچ كجا اندازه ي وقت شنا درگير بدنم و توانايي ها و ناتوانايي هايم نمي شوم. بدنم را چك مي كنم، مغزم را چك مي كنم. اين دو تا را به هم وصل و با هم جمع و از هم كم مي كنم، احتمالا وقتهاي زيادي پيش مي آيد كه وقت ترك كردن استخر، چشم بدوزم به زمين و چانه ام را در دستم نگه دارم.

عرض استخر فرهنگسراي رسانه كوتاه است، من بلد نيستم بي وقفه و متصل در عرض شنا كنم، هر بار بايد برسم به ميله، در آرامش پشت و رو شوم و به شنا ادامه بدهم. 

استخر زياد خلوت نبود، تنها جايي كه كسي شنا نمي كرد و دست و پايش توي دهن آدم نمي خورد يا شلپ شلپ آب را توي صورت آدم نمي پاشيد درست روبه روي صندلي ناجي غريق ها بود، در هر رفت و برگشت با آنها مواجه مي شدم. از آن پايين خال بزرگ زير زانوي جوان تره و آويزاني هاي گوشت اطراف ران بزرگ تره در نظرم بود. تكه تكه حرفهايشان را مي شنيدم… شوهر بزرگ تره خورش كرفس را قابلمه اي مي خورد، كوچك تره براي شوهرش ساعت خريده بود، از رفتار بعضي مشتريها گله داشتند، از يكي ديگر تعريف مي كردند، از اهمال كاري نظافت چي در آب گرفتن شيشه هاي دور استخر غر مي زدند و معتقد بودند اگر بيايد و آنجا را آب بگيرد زودتر خنكشان مي شود. لابه لاي همه ي اينها از سر نرسيدن ساعت يك ربع به سه شاكي بودند.

دو و نيم سوت را زدند، دم در پرسيده بودم و گفته بودتد سوت را يك ربع به سه مي زنند. من فقط چهل دقيقه شنا كرده بودم و قصد نداشتم يك ربع آخر را هم به ناجي غريق هاي غرغرو و بي حوصله ببخشم. استخر را ترك نكردم و به ساعت اشاره كردم. فكر كردم تنبلها و متاخريني كه هنوز از آب بازي خسته نشده اند با من همراه مي شوند و توي آب مي مانند اما همه از آب رفتند بيرون. يك استخر خالي ماند و من و يك ربع ساعت باقيمانده از وقت قانوني استخر. همانموقع اشتياقم را به ادامه ي بازي از دست دادم، شنا كردن در آن شرايط لطفي نداشت اما معترض در چنين شرايطي زمين را ترك نمي كند. پايم را فشار دادم به ديواره ي استخر و به شنا كردن ادامه دادم. هر بار كه مي رسيدم نزديك ناجي ها صداي گلايه هاي مأيوسانه شان از رفتار تندخويانه ي من و رطوبت استخر بلند تر مي شد. چند دور آخر را ياد گرفتم بي توقف در پايان هر عرض و متصل شنا كنم. پنج دقيقه زودتر بيرون آمدم، به حالت دستها و پاهايم از پشت سر فكر مي كردم و سرعت و طريق از پا درآوردن دمپايي ها و شكل قرار دادنشان در قفسه

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s