Fur&همه عصرها به عصر جمعه تمايل دارند

صداي باد مثل صداي كسي كه مي خواهد توي خواب داد بكشد و نمي تواند مي آيد، اميرحسين گفته بود روي منظره ي روبه روي آشپزخانه هميشه مه است. من گفتم شايد تاريكي است، اميرحسين گفت نه، مه است، منطقه كوهستاني است و از اين چيزها دارد، مطمئن است كه مه است.
توي صورت من نگاه كرد، خيلي دقيق، طوري كه بخواهد چيزي را پيدا و جابجا كند، يك كمي نگاه كرد و بعد نااميد يا بي حوصله شد.
فيلمي كه مي ديدم پر جانور بود، مرد فيلم سراسر از مو پوشانده شده بود و آخر سر وقتي از زنه خواست تمام موها را بتراشد خيلي نحيف و كوچك شد و با زنه خوابيد. البته سازندگان فيلم دلشان نيامده بود مرده هيچ سكسي نباشد، و رابرت داوني را برايش آورده بودند كه با وجود سابقه ي دست كم شرلوك هلمزي اش خيلي در مقابل نيكول كيدمن جزئي بود، از زير پتوي موها كه درآمد مرد عادي اي شد كه خانم كيدمن را تا به پايان بردن ماجراي عشقي بي حوصله كرد، طوري كه خانم پالتو مويي هديه اش را آخر فيلم با بي حوصلگي از روي شانه اش انداخت و دنبال مرده دو قدم توي آب گذاشت و برگشت.
فيلم پر مسائل چرند بود و من خيلي هم ازش رنجيدم چون از جايي كه مجبور بودم تماشاش كنم گردنم خشك شد.
امروز همينطوري تمام شد، خورشيد هم دم دماي آخر است. غذايي كه ديشب بو نمي داد بو داد، كارگرهاي ساختمان روبه رويي بي موقع صداي دستگاه جوشكاري را در آورده اند، هنوز شب نشده.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s