موی طلایی بلند شق و رق

شكل درد كمر من درختي است با شاخه هايي از رعد و برق درد، نورها در نوک شاخه ها یا در تنه ی درخت در اندازه های متنوع روشن می شوند. ريشه ي اين درد مي كشد توي پاها.

حرکت پاها از مثلا کندی حرکت دستها خیلی ترسناک تر است، دست را می بندیم یا آویزان می کنیم روی شانه و یا مؤدبانه از اطرافیانمان می خواهیم جای ما یادداشتی بنویسند یا شیئی را بردارند. اما پاها چه؟

مادرم معتقد است که مسئله ی کمرم را زیادی بزرگ می کنم، این حرف مادر بی طاقت و لجوجم می کند. البته از ابراز درد جلوگیری می کند اما بیشتر به خلوتم می برد و در تنهایی باعث می شود به خودم ترحم کنم، برای خودم دل بسوزانم و قربان صدقه بروم. خب این وضعیت کلافه کننده و بی فایده است. آدم را پیش خودش حقیر می کند.
در مقابل چه کار می توانم بکنم؟! اگر وانمود کنم هیچ دردی ندارم خب اطرافیان توقع ندارند زود برگردم سر کار و زندگی؟. حداقل ابراز درد آدم را از ادامه ی مسئولیتهای زمان سلامتی معاف می کند.
این رفتار مادر من در مقابل به قول خودش ‹جزع و فزع› بچه ی بیمار انقدر قدیمی است که توی مغز همه ی ما یا لااقل من یکی چندین مرحله شک به بیماری را تعبیه کرده، بارها تا پای مرگ بيماو شده امًو فکر کرده ام دارم بیماری را به خودم تلقین می کنم. بعدتر که بزرگ تر شده ام البته متوجه شده ام آدم یک اندازه ی طبیعی ای به مرض ها دچار می شود و نمی شود من هر ناخوشی ای دارم به حساب تلقین بگذارم. بله؛ به هر حال در طول همین چند سطر هم وسواس من در مورد روشهای رویارویی با موضوع بیماری خودش را نشان داده.

ترلان شنبه از اینجا می رود. هر تکه لباس و خرت و پرت به دردبخوری داشته چیده توی چمدانها تا ببرد. دلیجه می خواهد تا فلوریدا دنبالش برود تا بچه جاگیرپاگیر شود و سهم بارش هم به ترلان می رسد. وظیفه ی این روزهای من هم شده نظر دادن درباره ی وسایلی که باید ببرد. در مقام ناظر باربندی به نظرم رسید وسایلش را به دو دسته ی باید و شاید تقسیم کند که اگر وزن بارش از چهار تکه ی بیست و سه کیلویی بیشتر نشد شایدها را هم ببرد. ترلان یک کمی از این اصطلاح خوشش آمد و یکی دو دفعه ریز ریز گفت و بهشان خندید، با خودم فکر کردم کاش اصلا اصطلاح بهتر و بامزه تری ساخته بودم که دم آخری قشنگ توی ذهن بچه از خواهرش بماند که البته چه فایده، در این زمینه من هیچوقت اسنعدادی نداشته ام. استعداد من در مقام خواهری مربوط می شود به تصمیمهای روزمره، اینکه این لباس بهتر است یا آن یکی، به بابا الان زنگ بزنم یا بعدا، بین موقعیتهای شغلی خیلی شبیه کدامشان را انتخاب کنم؟‌ نظرم هم به این شکل به کار گرفته می شد که اگر شبیه به خواسته ی قلبی اش بود در انتخاب راسخ ترش می کرد. من هم خیلی وقتها شده بود که سعی کرده بودم نظر نزدیک به نظر خودش را با آب و تاب تجربه و پختگی در رفتار ارائه کنم که بیشتر باب پسندش بشود. هر جا هم که مسئله ناموسی و جدی بود با تلخکامی به واقعیتها اشاره کردم.، با تردید، دست به عصا، با هزار مثال و شاهد. اینطور وقتها خوش نمی گذشت و وقتهایی که در چیزها اثری از لذت و درد نیست به زودی از حافظه پاک می شوند، کارها در این اوضاع به انجام می رسند و تمام می شوند. ردی از آنها نمی ماند.
ترلان مثل شاهزاده ای جوان زحمت تصمیم های جزئی و سبک سنگین کردنهای متعدد را به من واگذار می کرد و با آرامش خاطر و سبکباری فرمول ها را یاد می گرفت. دختر تن و سر بود. با عضلات ورزیده و با حرکاتی از آنها که در بچه گی خیال می کردم فقط پسرها ممکن است با تمرین و استعداد خیلی زیاد یادبگیرند.
من در نقش آموزگار مشتاق، عصبی و خسته شدم. دست من رو بود، چیزهایی که بلد بودم. روش های من برای مقابله باگرفتاری ها و مجادله ها ابزارهایی بود که گاهی به دست اعضای خانواده امتحان می شد.
در طول یک ماه گذشته هروقت کسی از من پرسید آیا خیلی بی تاب رفتن خواهرم هستم گفتم نه، نه خیلی. اینطور گفتم چون درست حواسم نبود، همچنان مشغول ساخت و ساز ابزارهای ریز و درشتم برای دستکاری مسائل بودم و اصلا از حال دقیق خودم خبر نداشتم.

مهره های پایانی ستون فقراتم بافتهای نرم میانشان را گاز گرفته اند و تا تکان می خورم گازشان سفت تر می شود. همه پتو بالش های خانه را دورم چیده ام که در موقعیتهای مختلف برای نشستن و پا شدن کمک کنند. حالا ترلان در این وضع دارد توی خانه آخرین چرخهایش را می زند، لباسهای قشنگش را می آورد جلوی صورتم باز می کند و می پرسد این را هم ببرم؟‌ قلبم فشرده می شود. دارد زیباترین علائم حیات این خانه را توی چمدانهایش می چپاند و از من هم نظر می پرسد. با تکان خوردن هر تکه لباسی جلوی چشمم اول دسته موهای طلایی صاف و بلندش از جلوی چشمم چرخ می خورد و بعد خاطرات فراوان زیبایی اش. بوی عطرهایی که به خودش می زند. صدای موسیقی تند و دوپس دوپسی که با آن
ورزش می کند، تصویر عضلات استثائی زنانه ی ورزیده اش و جوانی اش، خیلی جوانی اش.

موی من و مادرم حالت دار است، با سشوار و اتو مو هم خیلی صاف نمی شود. موی صاف و سرحال بلند یک حالت درخشانی دارد.
برای من، کم شدن ترلان از این خانواده ی سه نفره مسئله ساز خواهد بود. نشانه های جوانی، این جوانی تند، از خانه حذف خواهند شد. مطمئنم مادرم هم با چنین چیزی مسئله پیدا خواهد کرد.
قبلا، وقتی داشتم در گرفتن تصمیم برای رفتن یا ماندن به ترلان کمک می کردم لابد گفتم برو، برو اینجا چی داره!
فکر می کنم این شکل نظر دادن من از شکل نظر دادنهای وقتهایی بوده که سعی می کردم یک چیزی درست و منطقی، نزدیک به تصورات خودش برایش رو کنم. فکر می کنم جدی فکر نکرده بودم، سهل انگاری کرده بودم. خودم را در نظر نگرفته بودم. خودم هم به هر حال اهمیت دارم.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

1 پاسخ برای موی طلایی بلند شق و رق

  1. زهرا :گفت

    برای دور شدن خواهرهای کوچکتر میشه گریه کرد،
    چون فقط موهاشون هم نیست

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s