ژوکر اصفهانی

هیچ کس نمی نشست. دو تا از مهمان ها تازه رسیده بودند و سر نشستن روی صندلیهای دور میز آشپزخانه، جایی که عده ای از قبل نشسته و دو سه نفری ایستاده بودند تعارف می کردند، میزبان که دنبال پیدا کردن راهی برای متقاعد کردنشان می گشت صندلی پایه بلند را کمی چرخاند و گفت: سارا تو بشین اینجا که بلندی. دختر جمله ی نامفهوم ناقص را پذیرفت، نشست روی صندلی و دستش را بند کرد به ران پسری که باهاش آمده بود. روی صندلی کج و راست شد و نگاهش را زیر نگه داشت تا کم کم موضعش را نسبت به اطرافیان انتخاب کند و با هر بار نشانه گرفتن سر یکی از دخترهای دور و بر با نگاه، صلح مورد نیازِ آغاز را فراهم کند. علی رضا، دوست صمیمی میزبان که حتی از میزبان هم بیشتر صاحب اختیار منزل به نظر می رسید از جمع پرسید: عرق یا ویسکی. نینا، دختری که تکیه داده بود به پنجره، چاق و درشت هیکل بود و روژ قرمز پررنگ زده بود طوری سرش و نگاهش را تکان داد که یعنی: من که هیچی. باقی عرق خواستند ، سارا ویسکی. امیر خیلی یواش به سارا گفت: ولی ویسکیش پاسپورته ها، عرق بخوری بهتره. سارا پرسید: چرا عرق بخورم بهتره؟ پسر صورتش را از چند طرف خیلی خفیف کج کرد و کشیده گفت همینجوری. دختر کمی بعد هم با کنجکاوی به سؤال خودش ادامه داد. شهرام، میزبان اصلی، چهارشانه، با پوست تیره، صدای کلفت و رفتار ظریف، مؤدبانه گفت: با کوکا پیشنهاد می کنم بهت، ویسکیش..، و چشمهاش را تنگ کرد. همه ، غیر از سارا و دختر قدبلند باریک ساده پوش که از اصفهان مهمان تهران بود، بحث کردند درباره ی عرق. عرق کشمش زیاد نیست… بهترین عرقها از میوه های گندیده درست می شوند… باقی پر قرص و الکل طبی هستند. بحث ساقی ها هم شد، رفتارشان با مشتری های اصلی، ساقیِ عرقِ حاضر که خجالتی بود و امیر می گفت خجالتی و ترسوست و اگر ازش سؤال کنند زود لو می دهد عرقی که آورده چجور عرقی است.

کم کم زنها لبخند زدن های آزادانه به همدیگر را شروع کردند، شهرام می گفت بازی کنند. پوکر؟ رامی؟ بیست و یک؟ خواهر شهرام، بیتا، گفت: بیست و یک لوسه، شوهرش، امید، پرسید چرا. بیتا گفت: تعلیق نداره، امید گفت داره، همون تو روند خودش داره، و مدت طولانی ای با خودشان بحث را ادامه داد. دختر اصفهانی یک دسته موی نینا را توی دست گرفته بود و نچ نچ می کرد: چر کوتا نمی کنی آخه؟ نینا دید سارا دارد نگاهشان می کند. گفت: پره موخوره س موهام، از اینجا کوتا می کنم میاد اینجا، از اینجا کوتا می کنم میاد اینجا. سارا گفت از بالاتر کوتا کن، مطمئن باش میاد بهت، از این مدل مصری نوک تیزا. نینا گفت جرات نمی کنم. دختر اصفهانی گفت: وا! جرات چی؟ موخوره هات برسه به فرق سرت خوبه؟ شهرام یک پیک لب پر ریخته بود و می خواست نینا امتحان کند و بگوید چجور عرقی است؛ بحث عرق هنوز بین پسرها ادامه داشت. نینا لب کوچکی زد و گفت خوبه. سارا گفت می خوردیش دیگه. شهرام دوباره پیک را برد جلوی دهن نینا، نینا با ناخن های قرمز نوک تیز پیک را عقب زد و سرفه کرد. پیک دوباره چرخید. سارا امتحان نکرد، گفت: من دارم ویسکی می خورم. نینا می گفت علی رضا می خواهد دوازده برود چون بعد اینجا هم باز قرار دارد. علی رضا می خندید، خوشش می آمد از این حرف، از اینکه آدم سرشلوغ و پرطرفداری به نظر برسد که می خواهد تظاهر کند سرشلوغ و پرطرفدار نیست لذت می برد. می گفت: نه! بابا با مامانم اینام. دو هفته س درست خونه نرفتم
سارا و امیر از ظرفهای کوچک خوراکی روی میز می خودند. توی یک بشقاب. سارا به امیر گفت: یه کم ماست می ریزی؟ امیر ظرف ماست را برداشت و قاشق کوچک توش افتاد روی میز، سارا گفت ای بابا! و دستش را دراز کرد که قاشق را بردارد، امیر خودش برداشت و بعد چند جمله بحث کاسه ماست سر جای اولش برگشت. امیر یک قاشق ماست برد سمت لب سارا، سارا سرش را برد عقب: نمی خورم عزیزم. خودم بردارم راحت ترم، این میریزه. امیر با لحنی مرکب از مهربانی و اعتراض گفت: آخه من خودم ماست نمی خوردم، طوری گفت که انگار اگر ماست نمی خواستی نمی ریخت و حالا که خواستی اینطور با کراهت پس نمی زدی. فقط دختر اصفهانی متوجه مسئله اینها درمورد ماست بود، باقی رفتند که بازی کنند. شهرام می خواست سارا بیاید و پشت دست بنشیند و مطمئن باشد باز بهش خوش می گذرد. سارا حرفی نداشت. دختر اصفهانی هم نمی خواست بازی کند، می خواست لم بدهد روی یکی از مبلهای راحت تر.
فرشی  که روش بازی می کردند کوچک بود و نصف اندام پایینی ها بیرون می ماند. سارا خودش را جا کرده بود پشت سر امیر، امیر کج خوابیده بود و ادامه ی پاهاش را داده بود زیر یکی از مبلهای اطراف. حواسش را به بازی نمی داد، حواسش پراکنده بود. علی رضا و شهرام ژتونها را درو می کردند. بیتا و شوهرش کمتر و بی سر و صدا کاسب بودند و امیر مدام می باخت و می خندید. شهرام هر بار دست امیر را برمی داشت و توضیح می داد چطور می توانست بهتر از دست خودش استفاده کند.
شهرام و علی رضا خیلی جلو بودند، سارا پشت امیر جا نمی شد و خسته شده بود، بلند شد برود روی مبل، به امیر گفت یه دفعه بباز تموم شه. نینا پشت سر شهرام نشسته بود و ازش می خواست لای دستش را یک کمی باز کند. سارا گفت: نینا جون چه وضع حرف زدنه، و با هم خندیدند.
قرار شد چشمک بازی کنند. دست اول پخش شد. سارا و نینا بیشتر توی چشم هم نگاه می کردند و نینا می خندید و زیاد پلک می زد، بالاخره سارا پرسید: پلکم ممکنه چشمک باشه؟ بیتا گفت نه. چشمک باید باشه، چشمک درست. دو سه نفری سوختند و کارتها را انداختند، ژوکر دختر اصفهانی بود. دست دوم را پخش کردند، نینا، بیتا و شوهرش سوختند، شهرام حدس زد که ژوکر باز دختر اصفهانی است. درست حدس زده بود. بار بعد و بار بعدی هم ژوکر دختر اصفهانی شد و سارا نسوخت، سارا نه چشمک خورد و نه متوجه چشمک زدن دختر اصفهانی به کسی شد. امیر هم که دراز کشیده بود و در دیدرس کسی نبود، انگار بیرون بازی.
همه تعجب کردند، پنج بار پشت سر هم ژوکر تکرار شده بود، گفتند تو خوش شانسی. دختر اصفهانی گفت چه شانس به دردنخوری. خواستند تمام کنند، سارا گفت یک بار دیگر هم بازی کنیم که من مطمئن بشم. علی رضا گفت: پنج بار کافی نبود؟ باز کارت هارا پخش کردند، بار آخر ژوکر علی رضا بود..

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s