اتاق بالای تنور

بهترین دستپخت مادر مامان با دمکنی پاکیزه، روی گاز بود. به این اتاق که هم آشپزخانه بود و هم دستشویی داشت می گفتند بالاتنور چون ساخته شده بود روی تنور نانوایی سنگکی پدربزرگ، که آن وقت متروکه بود. از طبقه بالا نه پله می‌خورد به پاگردی بی‌چراغ و خالی و بعد برمی گشتیم و یک راهروی دراز را طی می‌کردیم و دو پله ی بلند می‌رفتیم بالا توی بالاتنور. اهالی خانه گاهی همانجا حمام هم می‌کردند، اتاق از آشپزخانه گرما می‌گرفت و چاه مستراح داشت. مخصوصا مامان جون را خاله ها همانجا می‌شستند و از یکی بچه های بزرگ تر کمک می‌گرفتند که آن وقت نوبت من بود، برای اولین بار.

مادربزرگ مادری من مامان‌جون ممه های خوشگلی داشت،‌ خاله فخری می‌شست و می‌گفت: مامان جونمون چه ممه‌‌‌های خوشگلی‌ام داره. مامان جون جوابی نمی داد، این خاله همیشه درمورد ممه‌ها در حال شوخی بود و مامان جون هیچ عکس العملی خرج اینجور تعریفهای مفت و بی فایده نمی‌کرد، چهارپایه ی پلاستیکی، خوب روی کاسه ی مستراح سوار نشده بود و با کوچکترین حرکت مادربزرگ تکان می‌خورد و بدجا می‌شد، مادربزرگ خودش را زیر دست خاله جمع کرده بود و با موی خیس کچل تر از همیشه به نظر می‌رسید، دور زانوهاش پوستها خسته و نرم افتاده بودند و تنها جای سفت هیکل تا شده اش انگشتهای دستش بود که روی زانوها بودند و کاری نمی کردند. سرش را از لای دستهای خاله رو به من گرفت و گفت: فخری بذار این بره. فخری توی حمام جا نشده بود، قوس کمرش بیرون بود، دو زانو نشسته بود توی حمام و تند تند لیف می کشید. پارچ آب داغ را داده بود دست من که کم کم اضافه کنم به آب سرد توی سطل و حوله را انداخته بود روی شانه م که تا شستشو تمام شد بردارد بپیچد دور مامان جون که یخ نکند. مادربزرگ دوباره گفت: اینو بفرست بره. سرم را چرخاندم سمت پنجره ی بی‌قاب و شیشه‌ی رو به حیاط تا کمتر نگاه کنم، فکر کردم شاید مامان جون نگاه کرده دیده من مدام دارم نگاه می کنم و خیال کرده چه بچه ی بی حیائی هستم. یکدفعه بدون اینکه هیچ بازیگوشی ای کرده باشم یا حرف اضافی ای زده باشم محکوم شده بودم، خیره شده بودم به درخت نارنج توی حیاط و با عصبانیت دلم برای خودم می سوخت، دستگیره ی پارچ آب داغ اذیتم می کرد، شروع کردم به شمردن و بغض آلود فکر کردم هیچوقت دست از شمردن نمی کشم. خاله کمی بعد از دومین باری که مادربزرگ گفته بود ‹بچه رو بفرست بره› جواب داد ‹تموم شد› و حوله را از روی شانه ی من کشید.
یادم رفت بشمرم، حوله روی شانه های مادربزرگ به اندازه ی کافی بزرگ بود و خاله کمک کرد بایستد که راحت ایستاد. دوباره نگاه کردم به درخت نارنج و فکر کردم مادربزرگ در طول شکرِ بلند شدن از روی چهارپایه ی پلاستیکی دست و پاگیر، اتهام بی حیائی من را فراموش کرده.

آخرین پارچ آب داغ توی دستم نصفه بود، فکر کردم کاش خاله صرفه جویی نکرده بود و مامان جون را با آب گرم تری شسته بود. دلم نمی آمد باقی آب پارچ را دور بریزم. آب داغ را از پنجره خاله کردم توی حیاط، پای نارنج. خاله دم پا گذاشتن روی اولین پله برگشت گفت’کرم نریز›.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s