مامانی می دونی این چیه؟

دختر بچه زنجیر تاب را با یک دست نگه داشته بود، با دست دیگر خشتک جوراب شلواری سفید را پایین می کشید و پشت هم تکرار می کرد: می سوزه… مادرِ جوان لاغر، ظریف و آراسته بود، طوری که به نظر می رسید برای مادری نابلد هم هست، زانو زده بود جلوی بچه و می پرسید: کجا؟ چرا؟ چی شد؟
بچه جواب نمی داد و فقط غر می زد.مادر با احتیاط کمر جوراب شلواری دختر را می کشید جلو و از بالا نگاه می کرد و چیزی نمی دید، دستپاچه شده بود، گفت: پس دیگه بریم خونه. بچه همان طور که غر می زد زنجیر تاب را هم نگه داشته بود، زانوهاش را کج و راست می کرد، قبول نمی کرد بروند و همچنان می سوخت.
پدرِ چاقِ تابِ کناری که با ریش پرفسوری کمی پخته تر از سن خودش به نظر می رسید، دخترش را خیلی بلند روی تاب هل می داد و بچه هم با لیاقت خودش را محکم نگه داشته بود. مادر و دختر که رفتند پدر چاق از همان زنجیر تابی که دختر نق نقو گرفته بود آویزان شد و وزنش را با تاب تقسیم کرد تا با خیال راحت بچه ی خودش را زیر نظر داشته باشد. سرعت بچه کم شده بود، بچه از فاصله اوج و فرود می ترسید و احساس می کرد دارد تعادلش را از دست می دهد. پدر به بچه گفت: فقط پاهاتو زمین نکش.
پسربچه روی نیمکت کنار تاب از مادربزرگ پرسید: مامانی می دونی ساعت چنده؟ مادربزرگ جواب نداد. پسربچه گفت: از خونه اومدیم بیرون چند بود؟ هشت. کی اذون دادن؟ هشت و نیم. نیم ساعتم هست که ما این طرفیم.الان نهه.. بعد دوید سمت وسایل ورزشی پارک و سوار اولی شد و پرسید: مامانی می دونی این چجوری کار می کنه؟
مادربزرگ همانطور مات نگاه کرد به بچه. تکیه داد به عصا و بلند شد، دو مرد کنار مادربزرگ ایستادند و سلام کردند، مادربزرگ مشغول احوالپرسی شد، طوری با درایت و سرزندگی که پیش از آن وقتی بچه مشغول پرسیدن درباره ی ساعتها بود اصلا انتظار نمی رفت. در واقع در آن حالت به نظر می رسید مادربزرگ دارد کم کم به آلزایمر مبتلا می شود و بچه با تقلید الگویی از والدینش مشغول تمرین دادن ذهن اوست.
از روی نیمکنم پا شدم رفتم کنار پسر بچه و مشغول تماشا شدم.
سخت نیست؟
-چرا باشه؟ فقط باید پدالاشو فشار بدی پایین
پاهای خودش راحت به پدالها نمی رسید، به جاش بالا تنه را کمی هل داده بود پایین و به دستهاش فشار بیشتری می آورد
– سفت نیست، ببین چه راحت می ره بالا پایین، طرز کارشم جلوش نوشته
-حالا تاریکه وایسم بخونم
-می خوای امتحان کنی؟
از روی دوچرخه ی آهنی بلند شد و نشستم جاش. این یکی از باقی وسایل توی پارک راحت تر بود.
-ولی وقتی می شینی پا شدنش یه کمی سخت میشه
خیلی ریز خندید
-لیز می خوری اونجا آخه
درست می گفت.
پا شدم و دوباره نشست.
-تیزهوشی چیزی هستی؟
-نمی دونم؟
-تو مدرسه چی می گن؟
-چیزی نمی گن
-از مادربزرگت چرا ساعتا رو می پرسیدی؟
خجالت کشید، خندید، جواب نداد، از روی دوچرخه ی آهنی بلند شد و سوار وسیله ی کناری شد. وقتی می ایستاد روی پدالها و عقب جلو می رفت پشت به من بود، اینبار هم دستهاش به دستگیره ها سخت می رسید. کار لوسی بود اگر می رفتم و قرینه ی پسر بچه سوار وسیله می شدم تا رو به هم باشیم..
برگشتم روی نیمکت قبلی که مشرف به تاب بچه ها بود نشستم، مرد چاق زنجیرهای تاب را به هم می پیچاند و ول می کرد، دختر بچه به سرعت روی تاب دور خودش می چرخید و با همه ی توانش جیغ می کشید و بی اشک گریه می کرد، برای این حد زیاد لذت و ترس عکس العمل دیگری سراغ نداشت.
بعد از تمام شدن دور تند، تاب یک دور نرم هم به سمت مخالف می چرخید که بچه آنجا قاه قاه می خندید.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s