مهمان خارجی

بچه ايستاده بود كنار يخچال، به بطري ماءالشعير توي دست پدرش نگاه مي كرد كه داشت برايش توي ليوان جايزه مي ريخت. بچه، بدون اينكه دستش را دراز كند منتظر بود تا جريان طلايي باشكوه ريزش ماء الشعير در ليوان آرامتر تمام شود.
 
توي يخچال كوتاه و قديمي آنها كمتر يك همچون موجوداتي پيدا مي شد. به اينجور چيزها نگاه مي كرد و جا به جا شديدا احساس خوشبختي توي دلش بلند مي شد.
Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s