تقريبا تمام سبقتاي دنيا احمقانه ن حتي اگه درست باشن

يك طرف ذهنم مي گفت جاده يكطرفه شده، طرف ديگر خاموش بود. مشغول تماشاي طرف خاموش بودم و سمت چپ خالي جاده مي راندم.

دو چراغ سفيد وحشت زده به زودي پديدار شدند، به كسري از ثانيه.

نترسيدم، وقت ترسيدن نبود. ديدم داريم ميميريم و انتخابي كردم كه پنجاه در صد در آن نمي مرديم. قبل از اينكه به سرعت ماشين پشت سرم فكر كنم كشيدم راست و پرشياي بيچاره منحرف شد سمت دره و تپه ي كوتاه تپل نگهش داشت.

مادرم نفهميد چقدر تقصير من بود. خيال مي كرد جاده يكطرفه بوده. بعد هم خوابيد. تمايل داشت خودش را متوجه اشتباه مرگباري كه كرده بودم نكند. تمايل داشت به من تخفيف بدهد چون با شم مادرانه اش هميشه وقتهايي را كه به تخفيف احتياج دارم بو مي كشد.

تا ته جاده پرشيا با نور سبزرنگ چراغهاش پشت سر ما بود، بيشتر از احتياجي كه او به گوشمالي من داشت من خودم محتاج عذرخواهي بودم اما امكانش نبود. نمي خواستم مادرم متوجه شود مشغول كشتنش بوده ام. از كنار چشم نگاه مي كردم ببينم متوجه مي شود چطور با فحش و نور بالا تعقيب مي شويم يا نه، نشد، تا مقصد خوابيد، يك كمي قبل هم پرشياي بيچاره ما را گم كرده بود و من در بدترين حالتم بودم، مرتكب احمقانه ترين عمل جاده يي كه رد كرده بودم و مقصر خطرناكي كه هنوز تنبيه نشده بود.

Advertisements
در حاشیه | این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s