کیک تولد صبحانه

رسم نبود من و ملیحه برای هم کادوی تولد بگیریم. اگر روز تولد هم یادمان بود فقط زنگ می زدیم یا پیغام می دادیم و معمولا هم پیغامها شوخی هایی درباره ی سن و سال بود. امسال چند روز بعد زنگ زد و گفت از اینکه تولدم را یادش نبوده ناراحت است و حتی یک کمی دلشوره دارد. درک می کردم.

در را باز کرده بودم ولی آسانسور نمی رسید. باید یکی از چهارپایه های آشپزخانه را می آوردیم می گذاشتیم جلوی در تا مهمان برای درآوردن کفشها راحت باشد. همان لحظه ی آخر به نظرم رسید بهتر است پیژامه ام راهم عوض کنم. صندلی آشپزخانه را آوردم گذاشتم لای در که در بسته نشود و ملیحه پشت در منتظر نماند.
پاکتی توی دستش بود و هی دستش را تکان می داد و من نمی توانستم ببینم برایم هدیه گرفته یا نه. نه اینکه دوست داشته باشم گرفته باشد؛ نه. دوست داشتم ببینم گرفته یا نه.
توی پاکت یک کیک صبحانه ی مکعبی خشک بزرگ بود با یک بسته شمع پیچ پیچ تولد که بعد در آوردن چکمه هاش داد دستم. کاغذ شمعها را که پاره می کردم دلم می خواست پاره نکنم و همانطوری بگذارم به حال خودشان باشند. هفته ی پیش شمع دو عددی سنم را فوت کرده بودیم، کیک کوچک شکلاتی را بریده بودیم و باقیش را بچه ها برای صبحانه خورده بودند و شر ماجرا تمام شده بود. حالا تکرار مراسم با یک کیک صبحانه ی دو نفره و شمعهای پیچ پیچ رنگی بیشتر از اینکه مضحک باشد کسل کننده بود اما لابد به ملیحه احساس رضایت بخشی می داد و خیلی کودکانه بود علی رغم در نظر گرفتن این نکته از روبه راه کردن کیک تولد و شمعها امتناع کنم.
ملیحه پلاستیک روی کیک را کند و مچاله کرد انداخت توی سینی. شمعها را خودم روشن کردم. ملیحه نمی کرد، تکیه داده بود به بالش پشت کمرش.
صدای مجری یک مسابقه ی تلویزیونی آلمانی با انرژی و قدرت همراه صحنه ی ما بود، ملیحه خواست با کنترل لالش کند، گفتم: بذار باشه، یک کمی کم کن فقط. دو نفری نشسته بودیم پشت میز بزرگ قهوه ای و کیک صبحانه با شمعهای رنگی ای که به سرعت آب می شدند روبه رویمان بود،خودم شروع کردم به خواندن شعر تولدت مبارک، خواندم: تولد تولد تولدم مبارک. و فوت کردم. ملیحه از پشتی صندلی فاصله گرفت و کمی خم شد روی میز و با صدایی خفه گفت: مبارک باشه تولدت. و دوباره برگشت و تکیه داد. باید حرفی می زدیم یا خاطره ای را مرور می کردیم که از سکوت بی معنی و معذب کننده ای که بینمان افتاده بود خلاص شویم. ملیحه گفت، تعریف کرد که هشت سال پیش،اولین سالی از تولدش که ما با هم دوست بودیم من خانه تکانی می کرده ام و پشت تلفن برایش گفته ام دارم از پنجره یک جفت یاکریم نگاه می کنم و خانه بوی وایتکس میدهد ولی انگار نه انگار که دارد عید می شود. خندیدم، تعجب می کردم از اینکه چطور فضایی بین ما بوده که آن سال از یاکریم هایی که پشت پنجره می دیده ام برای  ملیحه حرف زده ام.
 می خواستم مسئله ی کیک زودتر تمام شود. شمعهای نیم سوخته و ریشه هایی که روی ترکیدگی های کیک کرده بودند را با چاقو بریدم و شروع کردم به تُک زدن به سهم خودم. ملیحه نخورد، دستش را بالا برد و انگشتهایش را خم کرد و خمیازه ی خفیفی کشید و  گفت: نه، نمی خورم. فقط می خواستم فوت کنی باشم. چای ها روی میز سرد شدند، مال من نصفه بود. ملیحه دو تا از دندانهای عقبی اش را کشیده بود برای ارتودنسی و ضعف داشت. دکتر گفته بود برای عقب بردن دندانهای جلوییش هنوز هم وقت هست.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

2 پاسخ برای کیک تولد صبحانه

    • خب خوبه که کیک دوست داری اما مسئله ی کیک حداقل تو این چیزی که من نوشتم هیچ دوست داشتنی نیست، خوبه که تو یاد خوبیاش افتادی با اینحال

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s