من به طبقه ی فرودست جامعه گرایش دارم. من اونارو بهتر می شناسم، بیشتر باهاشون زندگی کردم. اما این طبقه گاهی آدمو واقعا سرافکنده می کنه.. مثلا تو رستورانای شیک، وقتایی که گاهی ناپرهیزی می کنم یا تن به هوسای غیرقابل توجیه رفقام می دم و می رم وعده ای چل پنجا تومن صرف شکمم کنم، اون وقتا من به گارسونا گرایش صنفی بیشتری دارم، از میون خانمای تماما اپیلاسیون کرده و مچ دستای محکم و ساعتای گرون قیمتشون دست و پا می زنم و خیره می شم به پشم دست گارسونا، به اون رویش بی ترس و وحشی مو رو پوست فقیر و بدتغذیه شون. بعد باهاشون مهربونی می کنم، یه جوری خواسته هامو بهشون اعلام می کنم که فکر کنن با برآورده کردنشون واقعا دارن در حقم لطف می کنن. دلم می خواد به سهم خودم باعث شکل گیری تجربه ی اونا از امکان لطف کردن بشم. ولی نامردن اینا.. اینطور وقتا سفارش منو دیرتر سرمیزم میارن. وایمیستن خودم چنگالمو که میفته از زیر میز بردارم و تمیزش کنم و باقی غذامو باهاش بخورم. این رفتار متواضعانه ی منو نشونه ی اشتباهی در قرارگیریم میون اون جمعیت از مابهترون می دونن که خب خدارو شکر درستم هست. من از طبقه ی فرودست جامعه سردرمیارم، این یعنی اینکه خوب می شناسمشون. این یعنی اینکه ترجیح می دم به ضعفاشون سرپوش بذارم و چیزی از اشتباهاتشون به مدیر رستوران نگم. حالا اینا فقط یه مثال بود..
دخترا
ی زشت، قد کوتا، بد هیکل، با باسنای پهن و تخت، با پاهای کوتا، شکمای گرد و گوشتی، مغزای کوچیک، هوش کم، شعور محدود، افاده ی زیاد… باید خودشونو درست کنن. اون چیزایی از خودشونو که می تونن درست کنن. اون چیزای خوب خودشونو دو،س داشته باشن و بهش راضی باشن. وقتشونو، این چارصباح وقت اندک عمرشونو صرف حسادت و کینه پراکنی نکنن.
یک به علاوه ی یک دو می شود.
ماه شبها درمی آید.
چربی روی آب می ایستد.
و از هر کسی یک کس دیگری زیبا تر و خوش اندام تر است. پس چاره ای برای هیچکس نیست (و من از دخترهای ریز و میز و گنده منده و بی تناسب کرمو که احساسات بد در هوا می پراکنند خسته ام و من برای آنهایی که قدر چارصباح کوتاه عمر را دانسته اند و به ریش نقص های خودشان خندیده اند احترام زیادی قائلم.)
آدم را به نوشتن حرفهای سخیف زنانه وادار می کنید! همه ی این تقصیر آن دسته ی قدرنشناس زنهاست.
با تشکر
جمله
وای به حال آدمی که راز جای فعل و فاعل و مفعول را در جمله می داند، که حذف یکی و پنهان شدنش، های و هو کردن دیگری و به آهستگی بردن نام آن یکی..
وای به حال آدمی که تجربه ی دانستن این »راز» را به ضرب دردها و خاطره ها و از دست دادنها به دست آورده است.
بیا من را بکاو
اولين بغل دستي من در نيمكتهاي كوچك سه نفره ي دبستان چپ دست بود. يك رفيق ديگري هم داشتيم كه جايگاه كنار پنجره را مي خواست . من پاهاي درازي داشتم و بايد سر مي نشستم پس دست هاي من و رفيق كناردستي وقت نوشتن به هم گره مي خورد دست خطمان خراب مي شد و چشممان مدام توي دفتر هم بود.. ما از هم چیزهای زیادی یاد گرفتیم.
گفتی، تمام.
بعد از اصابت تير سخن در نقطه ي هدف بايد در ماشين را باز كني و پياده شوي، در حاليكه اتاق را ترك مي كني قدمهايي استوار و محكم داشته باشي ،آخرين كلمه را با سرمايي قاطعانه ادا كني و آخرين دگمه ي گوشي تلفن را به آرامي فشار دهي. خلاصه كه بايد صبر داشته باشي و مدتي سكوت كني.
از فیس بوک
آدم یه مدت که دستش به فیس بوک نمی رسه و ازش بیرون می مونه و یه دفعه میاد می ترسه.. صورتا رو می بینه می ترسه، قیافه های دشمنایی که کنار هم رو دیوار فیس بوک مطلب و عکس و اینا پست می کنن رو می بینه می ترسه، از اینکه تو پستاشون یه وقتا به هم می پرن می ترسه، ازآدم یه مدت که دستش به فیس بوک نمی رسه و ازش بیرون می مونه و یه دفعه میاد می ترسه.. صورتا رو می بینه می ترسه، قیافه های دشمنایی که کنار هم رو دیوار فیس بوک مطلب و عکس و اینا پست می کنن رو می بینه می ترسه، از اینکه تو پستاشون یه وقتا به هم می پرن می ترسه، از اینکه گاهی قربون هم می رن می ترسه، از دشمنیشون می ترسه از دوستیشونم می ترسه، از وارد شدن آدما تو لیست هم می ترسه از اخراج شدنشون می ترسه، از صورتای خندون تو عکسای دسته جمعی می ترسه، از کشف رابطه ها و کلکا و مصلحت دروغا و شیرینی کشش و وصلا می ترسه، از ازدواجا و ریلیشن شیپا و جداییا می ترسه، از باج دادنا می ترسه، از خط و نشون کشیدنا می ترسه، از تگ شدنا می ترسه از اونا که میان و هیاهو می کنن می ترسه از اونا که آسه میان و آسه می رن و هیچ اثری از خودشون نمی ذارن می ترسه.. از این »او» ها می ترسه، از این »آنها» می ترسه.. بعد اون بالا سرچ می کنه »رفیق جانی من» یا »خواهر عزیزم» یا »برادر دوست داشتنی» یا »هنرمند با ارزش» و می بنده و باز می کنه، می بنده و باز می کنه.. اینکه گاهی قربون هم می رن می ترسه، از دشمنیشون می ترسه از دوستیشونم می ترسه، از وارد شدن آدما تو لیست هم می ترسه از اخراج شدنشون می ترسه، از صورتای خندون تو عکسای دسته جمعی می ترسه، از کشف رابطه ها و کلکا و مصلحت دروغا و شیرینی کشش و وصلا می ترسه، از ازدواجا و ریلیشن شیپا و جداییا می ترسه، از باج دادنا می ترسه، از خط و نشون کشیدنا می ترسه، از تگ شدنا می ترسه از اونا که میان و هیاهو می کنن می ترسه از اونا که آسه میان و آسه می رن و هیچ اثری از خودشون نمی ذارن می ترسه.. از این »او» ها می ترسه، از این »آنها» می ترسه.. بعد اون بالا سرچ می کنه »رفیق جانی من» یا »خواهر عزیزم» یا »برادر دوست داشتنی» یا »هنرمند با ارزش» و می بنده و باز می کنه، می بنده و باز می کنه..